قرارداد بی تبصره

لیلاجعفری: همیشه آرزو داشتم نویسنده شوم. از بچگی آرزویم این بود. برای همین تا شعری می‌نوشتم و یا قطعه‌ای ادبی، به سرعت آن را برای دبیر و معلم یا شخص علاقه‌مندی که خواهرم بود می‌خواندم. همه من را تشویق می‌کردند به نوشتن و سرودن و خلاصه فعالیت در زمینه هنر نویسندگی. خواهرم با ذوق از

من تعریف می‌کرد و می‌گفت که حتما این کار را ادامه بده تا برای خودت به جایی برسی. گاهی فکر می‌کردم نوشتن کار از ما بهتران است و خلاصه کار هر کسی که هست، کار من یک نفر نیست. گاهی فکر می‌کردم چیزهایی که می‌نویسم به درد هیچ کس نمی‌خورد. گاهی می‌ترسیدم نوشته‌هایم را حتی به خواهرم که آن قدر مشوقم بود هم نشان بدهم؛ چون می‌ترسیدم. می‌ترسیدم که نوشته‌ام احمقانه و سطح پایین باشد! بزرگتر که شدم در کلاس‌های نویسندگی شرکت کردم و توانستم اعتماد به نفس پایینم را در این‌باره جبران کنم. توانستم درک کنم که بسیاری از نویسندگان همین نگاه را درباره کار خود دارند، بیشتر آنان فکر می‌کردند هنوز نوشته‌ای را که قابل مطرح کردن باشد، ننوشته‌اند و لازم است صبر کنند و برای انتشار و چاپ آثارشان عجله‌ای نداشته باشند.
وقتی این را فهمیدم خود به خود شهامتم بیشتر شد. اعتماد به نفسم بالا رفت و توانستم نوشته‌هایم را به نشریات و رسانه‌هایی که درباره داستان بودند ارائه کنم. چند قصه و داستان کوتاهم را توانستم در نشریات منتشر کنم.
باور کردنی نیست اگر بگویم که انتشار همان چند صفحه تا چه اندازه نگاه من را نسبت به نوشته‌هایم تغییر داد. دیگر مثل گذشته که از بیان نوشته‌هایم می‌ترسیدم، نبودم، بیش از همه در محافل نقد و بررسی شرکت می‌کردم و تقریبا با تمام نشریات کشور که در زمینه نویسندگی و داستان فعالیت داشتند همکاری می‌کردم. ولی هنوز شهامت این که به سراغ ناشری بروم را نداشتم. تا این که ورق برگشت.
یک روز یکی از کتاب‌های کودک جلوی دستم قرار گرفت. برای فرزند خردسال خواهرم کتابی می‌خواندم که قصه‌اش نظرم را جلب کرد. با خودم گفتم، چرا تا به حال قصه‌ای برای کودکان ننوشته‌ام؟ هر چه بیشتر جملات قصه را برای خواهرزاده‌ی دوست‌داشتنی‌ام می‌خواندم، بیشتر حال و هوای قصه کودکانه در وجودم می‌نشست. در لا به لای خواندن کتاب، قصه‌ای به ذهنم رسید. همان شب بود که طرح قصه را نوشتم. انگیزه و انرژی زیادی در وجودم شکل گرفته بود. سه روز طول کشید تا رمانش را نوشتم و چند هفته نیز برای ویرایش و بازخوانی‌اش زمان صرف کردم. احساسم این بود که آن را به ناشری ارائه کنم، ولی هنوز هم ترس در وجودم مقاوت‌هایی را به وجود می‌آورد. مقاومت‌ها اجازه نمی‌داد جلوتر بروم و مرتب به من یادآوری می‌کرد که تو موفق نمی‌شوی، پس بیهوده وقت خودت را تلف نکن.
یک روز دل را به دریا زدم، و رفتم سراغ یک ناشر. البته همین‌جور که نه…؛ در نمایشگاه سالانه‌ی کتاب، با ناشری که مسئول یکی از غرفه‌ها بود برخورد کردم؛ ناشر انتشاراتی تازه‌تاسیس ولی فعال و مدرن. وقتی بر حسب اتفاق از گفت‌و‌گوی همکارانش در غرفه، متوجه شدم که ناشر انتشارات است، توانستم جرئت کنم و چیزی درباره نوشته‌هایم بگویم. مرد جوان و روشنفکری به نظر می‌آمد. گفت که به دلیل تازه‌تاسیس بودن انتشارات از نوشته تمامی نویسندگان استقبال می‌کند، حتی نویسندگان نوقلم. در میان حرف‌هایی که می‌زد توانستم آرزوی دیرینه‌ام را ببینم؛ نویسنده شدن، چاپ کتاب…. پس از پایان نمایشگاه کتاب، یک روز یک کپی از رمان کودکی که نوشته بودم برداشتم و به دفتر انتشارات رفتم. برخورد او و همکارانش جوری بود که انگار با نویسنده‌ای مطرح و سرشناس برخورد می‌کنند. وقتی کار را ارائه کردم دو هفته طول کشید تا نتیجه کارشناسی را تلفنی اطلاع دهند. نظر کارشناس مثبت بود، با کمی تغییرات جزئی که باید در رمان پیاده می‌کردم. قرار شد برای نوشتن و امضای قرارداد به دفتر انتشارات بروم. باورم نمی‌شد که کارها به آن خوبی انجام شده است. آن قدر ذوق‌زده بودم که حتی متن قرارداد را نخواندم. دوست داشتم هر چه زودتر آن را امضا کنم تا هر چه زودتر مراحل چاپ کتابم به جریان بیفتد. ناشر یک نسخه از قرارداد را روی کمد اتاقش در پوشه‌ای گذاشت و یک نسخه از قرارداد را نیز در پاکتی گذاشت و به دست من داد.
به خانه که آمدم قرارداد را با ذوق به خانواده نشان ‌دادم. توی راه نخستین کاری که کردم تلفن زدن به خواهرم بود که همیشه در این راه تشویقم می‌کرد، می‌خواستم خوشحالی‌ام را با او قسمت کنم. جالب این‌که وجود فرزند خردسالش فکر نوشتن رمان کودک را به دلم انداخته بود. تا چند روز قرارداد را بیرون از پاکت روی دیوار اتاقم چسبانده بودم و نگاهش می‌کردم.
این یکی از شگفت‌انگیزترین اتفاقات زندگی‌ام بود و می‌توانست سرنوشتم را دگرگون کند. به هر محفل و نشستی که می‌رفتم که تناسبی با داستان داشت، درباره قرارداد کتابم می‌گفتم و تعریف می‌کردم که چه قصه‌ای نوشته‌ام.
از سوی دیگر ناشر تعهد کرده بود ظرف شش ماه کتابم را چاپ کند. شش ماه که تمام شد با دفتر او تماس گرفتم. گفتند هنوز مراحل چاپ انجام نشده، در حالی که بخشی از ویرایش و حتی تصویرسازی‌ها انجام شده است. حسی غریزی احساس نگرانی را در من نشان می‌داد ولی چاره‌ای جز صبر و اعتماد به ناشر نداشتم. چند ماه دیگر گذشت و به این صورت نه ماه پس از عقد قرارداد، یک روز منشی ناشر با من تماس گرفت و آن خبر عجیب را گفت؛ ما تصمیم گرفتیم که فقط از آثار ترجمه استفاده کنیم و دیگر آثار تالیفی داخلی را منتشر نکنیم. دلیل آنان کم‌فروش بودن آثار داخلی و تالیفی بود. فروش آن‌ها در مدت تاسیس انتشارات نشان می‌داد که آثار ترجمه شده چندین برابر کتاب‌های تالیفی داخلی به فروش می‌رسد. این تصمیم ناشر عادلانه و منصفانه نبود. نمی‌توانستم باور کنم که در دنیای انتشار کتاب که یک فضای فرهنگی است، چنین اتفاقی بیفتد؛ اتفاقی که از نظر من بی‌اخلاقی بود.
آن روز نخستین کاری که کردم، رفتن به سراغ قرارداد بود. با دقت قرارداد را خواندم تا شاید بند و ماده و تبصره‌ای پیدا کنم که راهی برای نجات کتابم باشد و یا بتوانم دست‌کم خسارتی از ناشر بگیرم تا دلم آرام بگیرد. ولی در قرارداد تنها‌بندی که مربوط به پرداخت خسارت می‌شد، مربوط به نویسنده بود که در صورت تخلفی مانند قرار دادن اثر در اختیار ناشری دیگر و یا رفتارهایی اینچنینی ملزم به پرداخت خسارت به ناشر می‌شد. وقتی به دفتر انتشارات رفتم و برگه‌ی فسخ قرارداد را از ناشر گرفتم، شرمنده بود، و گفت که ناچار است به دلیل اولویت داشتن منافع انتشارات آن تصمیم را بگیرد. ناشر به خاطر کسب سود بیشتر، توانسته بود قول و تعهدش را زیر پا بگذارد. آن روز یکی از غم‌انگیزترین روزهای زندگی‌ام بود. دستم به جایی بند نبود. از آنجا به دفتر وکیلی رفتم تا ماجرارا تعریف کنم، دنبال راه چاره‌ای بودم. وکیل قرارداد را خواند. هیچ کلمه‌ای هم که بتواند حق و زمان ضایع شده‌ام را جبران کند در آن پیدا نکرد. وکیل جمله‌‌ای گفت که با تمام درستی‌اش زخم روی زخمم پاشید؛ – شما باید پیش از نوشتن قرارداد می‌اومدین پیش وکیل.
او درست می‌گفت ولی من فکر نمی‌کردم مشکلی پیش بیاید. فکر می‌کردم همه چیز حتی بدون قرارداد هم به خوبی پیش می‌رود. سه سال طول کشید تا آن موضوع را فراموش کنم. به یک جور افسردگیمبتلا شده بودم. نمی‌دانستم جواب دوستان و آشنایانم را که در‌باره‌ی قرارداد می‌دانستند، چه بگویم. احساس می‌کردم مسخره شده‌ام. فکر می‌کردم کسی حرفم را باور نمی‌کند که ناشری از قصه‌ام خوشش آمده و با من قراردادی هم نوشته و پس از ۹ ماه از چاپ آن پشیمان شده است! اعتماد به نفسم درباره نوشتن دوباره همچون سال‌های نوجوانی پایین آمد، حتی بیش‌تر از آن موقع.
پس از سه سال توانستم خودم را در کار جمع کنم. فرصت دوباره‌ای پیش پایم گذاشته شد تا شانس چاپ کتابم را در انتشاراتی دیگر امتحان کنم. بار آخر واو به واو قرارداد را با همان وکیلی که آن روز نمک بر زخمم پاشید، مرور کردم. هزینه ناچیزی داشت، شاید نسبت به مبلغ حق‌التالیف کتاب آن‌قدرها هم کم نبود، اما هر چه بود که باعث شد قراردادی منصفانه نوشته شود که نه سیخ بسوزد و نه کباب. از آن روز چند کتاب و رمان دیگر هم از قصه‌هایم روانه بازار شده‌اند. ولی هنوز هم وقتی به یاد آن قرارداد می‌افتم و جمله وکیل، نمکی زخم دیرینه‌ام را می‌آزارد.

مطالعه بیشتر بستن