تیترهای مهم

تحول با رئیس جدید دستگاه قضا به سرانجام می رسد

حامی عدالت در گفتگو با الهام آزاد، محمد جهانتیغ، علی نجفی توانا و محمد حسین شاملو انتصاب حجت الاسلام محسنی اژه ای را مورد واکاوی قرار داده است

 بازگشت عشق، پس از اعتراف

لیلاجعفری- آن‌چه گذشت: بابک وکیل جوانی است که با ترانه، که هنر نقاشی روی بوم را تدریس می‌کند، نامزد شده است. بابک علاقه بسیاری به این دختر زیبا و هنرمند دارد، ولی در دومین ماهگرد نامزدی، متوجه می‌شود که ترانه با او صادق نیست. ترانه در کارگاه خصوصی خود، اثر نقاشی یکی از هنرجویانش را به امانت گرفته تا برای فروش به خارج از کشور ارسال کند، زیرا مدعی است که اثار هنری در ایران مشتری ندارد. او آن اثر را به نام مستعاری در یک نگارخانه در تهران به نفع خودش، به نمایش گذاشته و می‌فروشد. (این نقاشی تصویری از دریاچه لادوگا را در سال ۱۹۴۴ نشان می‌دهد که برگرفته از گزارشی مشهور به نام «اسب‌ها بر صفحه شطرنج یخی» به قلم کورتزیو مالاپارته) است. بابک در انتخاب پرونده‌هایی که برای وکالت می‌پذیرد، دقت دارد، تا جایی که بسیاری از پرونده‌ها را نمی‌پذیرد.

بابک با تردید، پرونده‌ی سام را با موضوع دلارفروشی می‌پذیرد ولی خیلی زود متوجه می‌شود که موکلش او را فریب داده است. او متوجه خطای ترانه نیز شده و با فاصله گرفتن از او به ادامه نامزدی با او فکر می‌کند. در این بین، پرونده سام که متهم به دارا بودن ده هزار دلار بوده و توانسته با فریب و پنهان‌کاری بابک را هم در پذیرفتن وکالتش متقاعد کند، این جوان را به گیجی و سردرگمی می‌کشاند. بابک متوجه می‌شود که سام دلارها را به همراهی دستیارش خانم صارمی، برای فروش به شرکت پسرخاله‌اش سپرده است. بابک خود را در انتخاب ترانه و همین‌طور پرونده‌ی سام مقصر می‌داند، و در رابطه با شغل خود نیز دچار سرخوردگی می‌شود. برای همین با وجود این‌که تنها چند هفته از تصادف سختی که داشته می‌گذرد، برای یافتن تمرکز و تعادل روحی، فرمان را سوی جاده می‌چرخاند و سفر می‌کند. بابک به شهر تاریخی یزد می‌رسد و دراماکن باستانی آن، از جمله برج خاموشان، می‌تواند آمادگی درونی بیشتری برای رویارویی با مشکلات پیدا کند. پس از برگشت به تهران از ادامه وکالت پرونده سام انصراف می‌دهد. او که ارتباط خود را با ترانه برای چند هفته قطع کرده است، دوباره سراغش رفته و با پشیمانی او رو به رو می‌شود. بابک به ترانه قول می‌دهد که در جبران گذشته، و در برطرف کردن اتهاماتی که در رابطه با سرقت مالکیت معنوی و کلاهبرداری و… می‌تواند به او وارد شود، کمکش کند. برای همین او را مجاب می‌کند تا برای گرفتن رضایت پدر هنرجو که تنها شانزده سال دارد، اقدام کند. ادامه داستان:

 

بابک گوشه‌ای از سالن روی صندلی نشسته و چیزی نمی‌گفت. کوچکترین رفتار ترانه، هنرجو و پدرش را زیر نظر داشت. می‌خواست دخالتی در صحبت‌هایشان نداشته باشد تا ترانه با اعتماد به نفس بیشتری به متقاعد کردن پدر دختر بپردازد.
-ببینید من واقعا از شما و دخترتون معذرت می‌خوام.
مرد میان‌سال که پنجاه ساله می‌نمود، از روی صندلی بلند شد. مضطرب بود. یکی دو قدم به سمت آشپزخانه اوپن رفت و کنار صندلی دخترش ایستاد.
-ببینم درست متوجه شدم؟ یعنی نقاشی دختر من همین جا توی ایرانه، و شما به نام خودتون فروختینش؟!
نگاه ترانه به سنگفرش کف سالن بود. رنگ از صورتش پریده و با وجود خنکای نسیم پاییز که از پنجره می‌آمد تو، عرق بر پیشانی‌اش نشسته بود.
بابک روی صندلی جا به جا شد؛ انگار دیگر تاب رفتار او را نداشت.
ترانه صدایش آرام بود، جوری که انگار از ته چاه درمی‌آمد.
-بله. همین‌طوره.
مرد دست روی صندلی دخترش گذاشت.
-یعنی به همین سادگی دختر منو گول زدین؟!
ترانه سکوت کرد.
-خانم ما به شما اعتماد کردیم! شما چه طور تونستی با احساس و روان یه دختر شونزده ساله بازی کنی؟
ترانه سر بلند کرد.
-ولی من با احساس دختر شما بازی نکردم، بهش گفتم که اثرش فروخته شده و همه مبلغ رو هم به حسابش ریختم.
مرد کمی به صندلی ترانه نزدیک شد. بابک از جا برخاست و رفت سوی ترانه. مرد صدایش را بالا برد.
-این کار شما کلاهبرداری خانوم! شما از یه دختر کلاهبرداری کردی!
بابک طاقت نیاورد.
-لطفا آروم باشید آقا، اینجا جمع شدیم که این مشکل را حل کنیم.
دختر هنرجو با تعجب به همه نگاه می‌کرد. انگار باور نداشت که نقاشی‌ای که کشیده در همین ایران است و حتی از شهر هم بیرون نرفته.
-استاد یعنی الان کار من همین جاست؟
ترانه با شنیدن این پرسش چین ظریف پیشانی‌اش کمی عمیق شد. نگاهش به زمین بود.
-آره عزیزم همین جاست.
دخترک خندید. انگار تنها چیزی که از ته قلب می‌خواست را در میان بحث بزرگترها پیدا کرده بود.
-بابا الان شما ناراحتی که نقاشی من هنوز همین جا توی تهرانه؟
پدر با عصبانیت نمی‌دانست باید به دخترش نهیب بزند و یا حرف او را تایید کند! کمی به دختر نزدیک شد.
-دخترم می‌دونستم که کار تو هر جای دنیا که باشه، دیده می‌شه، می‌دونستم که توی کشور خودمون هم کارهای تو جای خودشو پیدا می‌کنه.
دختر خندید. پدر نگاهش پایین بود.
-ولی من دیدم که تو با چه زحمتی اون کارو کشیدی، من دیدم که تو چه قدر زمان گذاشتی و با ذوق اون کارو کشیدی، نمی‌تونم از کنار اون همه سختی تو بی‌تفاوت و سرسری بگذرم!
اشک در چشمان دختر حلقه زد. انگار تازه توانست درک کند که چه اتفاقی افتاده است. اثر او فروخته شده بود، اما با امضای شخص دیگری، با امضای استادش که به او اعتماد زیادی داشت!
-استاد نقاشی‌منو به اسم خودتون فروختین؟ ولی من و بچه‌ها خیلی به شما اعتماد داشتیم!
بابک یک آن با خودش فکر کرد: «درست می‌گویند که بیشتر جرایم به دست کسانی اتفاق می‌افتد، که خسارت‌دیدگان بیشترین اعتماد را به آنان داشته‌اند!»
ترانه بلند شد. رفت کنار پنجره. آشفته بود. صدایش هنوز هم آهسته بود.
-هر چه قدر که بخوای باز هم به حسابت می‌ریزم، که این موضوع رو فراموش کنی!
دختر مانند همیشه رفتاری دستپاچه و بی‌اعتماد به نفس داشت.
-ولی استاد من چه طوری نقاشی خودمو فراموش کنم؟
ترانه با شرمندگی برگشت و به چشمان معصوم دختر نگاه کرد.
-دوباره رو برگرداند.
-می‌دونم که فراموش نمی‌کنی، چون من هم نقاشی‌های قدیمم رو فراموش نکردم. ولی می‌تونی ببخشی، منو ببخشی، درسته؟
دختر شانه بالا انداخت. بغض کرده بود. نگاهش را پایین گرفت.
-استاد اگر شما نقاشی دارین، چرا نقاشی‌منو به جای نقاشی خودتون گذاشتین تو گالری؟ اصلا نقاشی شما کجاست؟ هیچ وقت به ما نشون ندادین!
با شنیدن این جمله ترانه برافروخته شد. خویشتندار بود تا از کوره در نرود.
-اگه بخوای برات می‌گم.
پدر دختر هنوز عصبانی بود.
-نه خانم! شما نمی‌خواد برای این که دخترم شما رو ببخشه قصه درست کنی و باز هم با احساسش بازی کنی.
شما برای بخشش با من طرفی! من هم نمی‌بخشم و رضایت نمی‌دم.
سپس رو کرد به دختر.
– چه قدر بهت گفتم دلم به این کار راضی نیست؟ چه قدر گفتم اثری که این همه به خاطرش زحمت کشیدی رو دست یکی دیگه نده؟ هی گفتی استادمون خیلی خوبه، همه بچه‌ها دوستش دارن! هی گفتی استادمون خیلی دلسوزانه به ما همه چی رو یاد می‌ده، هی گفتی…
-شاید درست گفته، شاید تنها اشتباه این خانم همین کارش بوده و واقعا دلسوزانه و با جان و دل تدریس می‌کرده.
بابک این را که گفت، مرد عصبانی‌تر شد.
-بله، شما باید هم هواشو بگیری و ازش دفاع کنی، چون نامزدته. ولی آقا! می‌خوای وکیل باش، می‌خوای هر شغل دیگه‌ای داشته‌ باش، من رضایت بده نیستم.
-آقای محترم اگر همین خانم که می‌گید نامزد منه، شما رو به این جا دعوت نمی‌کرد و بهتون نمی‌گفت که این اتفاق افتاده، شما روحتون هم خبردار می‌شد؟
-شاید هیچ وقت نمی‌فهمیدم، اما حالا که فهمیدم، ساده از از کنارش نمی‌گذرم. نمی‌ذارم حق دخترم پایمال بشه. آبروتون رو می‌برم. به همه می‌گم که چه زن کلاهبرداری داری! به همه می‌گم که این خانم رو بشناسن و اشتباه ما رو نکنن.
مرد دست دختر را گرفت و از در بیرون رفت. دختر اشک می‌ریخت. مرد همانطور همان‌طور که از در بیرون می‌رفت، یک آن برگشت و به ترانه نگاه کرد.
-من فقط وقتی از کار شما رضایت پیدا می‌کنم، که یادم بره دخترم با چه ذوق و شوقی اون اثر رو ‌کشیده. اگر نه پشت گوشت رو دیدی بخشش و رضایت من رو هم می‌بینی خانم!
صدای هق هق دختر از راهرو که به طبقه پایین نزدیک می‌شد، می‌آمد. ترانه نشست روی صندلی. بغضش ترکید. دست روی صورتش گذاشت و گریست.
-همه چی بدتر شد، نه تنها راضی نشدن، که دیگه آبروم هم می‌ره. دیگه همه می‌فهمن که چی شده و من چه کاری کردم.
بابک دو زانو نشست رو به روی او. دست روی بازویش گذاشت.
-شاید آسون نباشه، اما درست می‌شه.
ترانه دستانش را روی زانوهایش گذاشت.
-به خاطر تو این کارو کردم، ولی انگار اشتباه کردم. آبروم رفت. اینا همه جا پر می‌کنن که چی شده، دیگه آبرو برام نمی‌مونه.
بابک سکوت کرد. می‌خواست بگوید: «این نتیجه رفتار خودت است و اشتباه هیچ وقت، بی‌تاوان نیست!» ولی بهتر دید با آن نصیحت بزرگ‌منشانه، حال ناخوش ترانه را از آن بدتر نکند.
-من به تو قول دادم که کمکت می‌کنم، پس نگران نباش.
ترانه شانه بالا انداخت.
-ولی او آبرومو می‌بره.
-براش اخطار می‌فرستم که اگر همچین کاری کنه می‌تونیم ازش شکایت کنیم.
ترانه رد اشک را از پایین صورتش پاک کرد.
-یعنی چی؟
-یعنی این که هر کاری حساب و کتاب خودشو داره، درسته که او از بابت کاری که در حق دخترش شده حق داره، اما حق اینو نداره که با آبروی کسی بازی کنه.
بابک بازوان ترانه را فشرد.
-بهت گفتم که نگران نباش!
ترانه با چهره آشفته و موهایی که از زیر شال بیرون ریخته بود، به رویش لبخند کمرنگی زد. لبخندی که خیلی زود از روی لبانش کنار رفت. آهسته بلند شد. بابک بازوانش را رها کرد و با او برخاست. ترانه رفت سوی وسایلش تا برای رفتن آماده شود.
کیف رو دوشی را از روی میز کارش برمی‌داشت که بابک که پشت سرش ایستاده بود، صدایش زد.
-ترانه!
دختر جوان با آن چهره غمگین برگشت و نگاهش کرد. نگاهش کنجکاو بود.
-بله؟
-تو خیلی قوی هستی ترانه، خیلی قوی!
ترانه لبخند زد. لبخندی که تا موقع رسیدن به خودرو هم از لبانش کنار نرفت. شاید توانست عمق احساس یک وکیل را که از اعتراف باشهامت متهمی سرچشمه می‌گرفت کند. این صحنه برای وکیلی مانند بابک از لذت‌بخش‌ترین لحظه‌های دنیا به حساب می‌آمد.
بابک دست ترانه را تا هنگامی که می‌خواست بنشیند پشت فرمان، رها نکرد. استارت را که زد، خودرو سوی اتوبان تهران کرج راه افتاد. اتومبیل می‌رفت تا دختر جوان را به خانه‌اش برساند. بابک هر وقت می‌توانست نگاهش را از جاده بگیرد، به چشمان ترانه می‌دوخت. دختر جوان چشمانش در میان گودافتادگی و تیرگی دور پلک می‌درخشید. بابک توانست چهره ترانه را در میان غمی که در آن چند وقت پیدا کرده بود، شاد ببیند. لبان بابک هم پس از مدت‌ها خندید و نگاهش باری دیگر، فروغ عاشقانه پیدا کرد. انگار شهامت ترانه توانست، عشق را به رابطه‌شان بازگرداند. بابک حتی در آن لحظه، با گذشته در کلنجار بود. از یادآوری‌ آن چه رخ داده بود، بیم داشت. ولی به خودش قول داد، گذشته و رفتارهای ترانه را با قدم‌های درست و منطقی او، ورق به ورق، از صفحه ذهنش پاک کند؛ اگر هم پاک نشد، بی‌اثر و بی‌تاثیر کند. برای همین بی‌آن‌که به او سرکوفتی بزند و یا سرزنشی کند، فقط به چشمانش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.

ادامه داستان را در شماره بعد بخوانید

مطالعه بیشتر بستن