وقتی دل شاکی آرام می‌گیرد

 

لیلا جعفری – آن‌چه گذشت: بابک وکیل جوانی است که با ترانه، که هنر نقاشی روی بوم را تدریس می‌کند، نامزد شده. ولی در دومین ماهگرد نامزدی، متوجه می‌شود که ترانه اثر نقاشی یکی از هنرجویانش را به امانت گرفته تا برای فروش به خارج از کشور ارسال کند، زیرا مدعی است که آثار هنری در ایران مشتری ندارد ولی او آن اثر را با نام مستعار خودش در یک نگارخانه در تهران به نمایش گذاشته و می‌فروشد. (این نقاشی تصویری از دریاچه لادوگا را در سال ۱۹۴۴ نشان می‌دهد که برگرفته از گزارشی مشهور به نام «اسب‌ها بر صفحه شطرنج یخی» به قلم کورتزیو مالاپارته) است.

بابک متوجه خطای ترانه شده و با گرفتن فاصله از او به ادامه نامزدی فکر می‌کند. در این بین، پرونده سام که متهم به دارا بودن ده هزار دلار بوده و توانسته با فریب و پنهان‌کاری بابک را در پذیرفتن وکالتش متقاعد کند، بابک را به گیجی و سردرگمی می‌کشاند. این وکیل جوان متوجه می‌شود که سام دلارها را به همراهی دستیارش خانم صارمی، برای فروش تهیه و به شرکت پسرخاله‌اش سپرده است. بابک خود را در انتخاب ترانه و همین‌طور پرونده‌ی سام مقصر می‌داند، و در رابطه با شغل خود نیز دچار سرخوردگی می‌شود. برای همین با وجود این‌که تنها چند هفته از تصادف سختی که داشته می‌گذرد، برای یافتن تمرکز و تعادل روحی، فرمان را سوی جاده می‌چرخاند و سفر می‌کند. او پس از بازگشت به تهران، دوباره به سراغ ترانه رفته و با پشیمانی او از اشتباهش رو به رو می‌شود. بابک به ترانه در جبران گذشته، و در برطرف کردن اتهاماتی که در رابطه با سرقت مالکیت معنوی و کلاهبرداری و… می‌تواند به او وارد شود، کمک می‌کند. پدر هنرجوی شانزده ساله، با شنیدن اشتباه ترانه، درباره اثر نقاشی دخترش زیر بار نرفته و دست به اقداماتی می‌زند تا اشتباه ترانه را برملا کند. ترانه تصمیم به تعطیل کردن کارگاه می‌گیرد. صارمی از بابک می‌خواهد که وکالت پرونده‌اش را به عهده بگیرد، زیرا او متوجه شده که سام، به او خیانت کرده و زمین او را به نام زن دیگری منتقل کرده است. بابک با ارسال اظهارنامه‌ای به پدر هنرجو به او اخطار می‌دهد که دست از هتک‌حرمت و رفتارهای خلاف شان درباره ترانه بردارد. ادامه داستان:

بابک درمیان مراجعان دیگر، از در بزرگ و آهنی دادگاه بیرون آمد. چند قدمی جلوتر در خودرو را باز کرد. نشست پشت فرمان. پرونده صارمی را که هنوز در دستش بود گذاشت داخل کیف دستی، روی پرونده‌های دیگر.
گوشی را از جیب کت درآورد. شماره ترانه را گرفت. پشت سر هم بوق… و پاسخی نشنید. هنوز استارت را نزده بود که پیامکی رسید: «ببخشید عزیزم، ولی می‌خوام تنها باشم… دوستت دارم.»
بابک تا وقتی به دفتر برسد، در فکر بود. ترانه با رفتارهای پدر هنرجو حسابی به هم ریخته بود. پیش از آن هم تغییر کرده و پریشانی می‌شد در رفتارش دید، اما با اتفاقاتی که آن مرد به وجود آورد، دیگر حسابی به هم ریخت.
چند روزی از ارسال اظهارنامه به منزل هنرجو می‌گذشت، اما باز هم یک نفر دیگر با ترانه تماس گرفته و گفته بود که دیگر دخترش را به کارگاه هنر او نخواهد فرستاد.
این رفتارها چنان ناامیدی و سرخوردگی را در دل ترانه انداخت که دیگر ظرفیتش را نداشت. تمام آن چه را که می‌توانست در هنر داشته باشد از هم فروپاشیده و خراب شده می‌دید. بابک با شغلی که داشت و تجریبه‌ای که در این دو سه سال پیدا کرده بود، می‌توانست حال او را درک کند، اما ته دلش هنوز از این ماجرا ناراحت و رنجیده بود. برایش افت داشت که کسی بفهمد که نامزدش دست به چه کاری زده و چه خطایی و درواقع چه جرمی مرتکب شده است.
پاسخی برای او نفرستاد تا نشان دهد درکش می‌کند و برای تنهایی‌اش هم ارزش قائل است، اما لحظات به سختی می‌گذشت. همین که در دادگاه از صبح تا به آن لحظه از بعداز ظهر نمی‌توانست به راحتی با ترانه حرف بزند آزاردهنده بود، چه برسد به این که حالا مجبور بود حتی بعد از ساعت اداری هم صبر کند تا ترانه حال حرف زدن پیدا کند. این رفتار ترانه غرورش را نشانه داشت، در حالی که شاید از آن بی‌خبر بود.
باید برای بهبود شرایط کاری می‌کرد. هم حال روحی ترانه برایش عذاب‌آور بود و هم این که به دست آوردن رضایت پدر هنرجو برایش مهم بود. آن مرد آبروی ترانه را می‌برد، بابک هم برای حمایت از او اظهارنامه‌ای برایش فرستاد تا حساب کار دستش بیاید، ولی مقصر اصلی ترانه بود و اگر او با دختر آن مرد بیچاره آن کار را نمی‌کرد و نقاشی او را به اسم خودش نمی‌فروخت، آن مرد هم دست به آن رفتارها نمی‌زد. پس بهترین راه جلب رضایت مرد و به دست آوردن دل او بود. حق داشت، با احساس و هنر دخترش بازی شده و افکارش گمراه شده بود! هر پدر یا مادر مسئولیت‌پذیر دیگری هم که بود در برابر چنین ظلمی آرام نمی‌نشست و واکنشی از خود نشان می‌داد.
بابک هم نقش حامی و نامزد ترانه را داشت، پس واکنش او هم طبیعی بود، ولی او با توجه به شغلی که داشت و خصوصیات خلقی و روحی، کمی ملایم‌تر برخورد می‌کرد و با منطق و مطالعه بیشتر.
در دفتر کار شسته و به نقاشی ترانه که به دیوار بود نگاه می‌کرد؛ تصویری از گل‌های سرخ درون یک باغچه. به این فکر افتاد که هر جور که شده دل پدر آن دختر را به دست بیاورد. وقتی تصمیمش را گرفت، احساس سبکی و راحتی کرد. حتی کشاندن آن مرد به دادگاه و محاکمه و مجازات او هم نمی‌توانست دل او را به این اندازه آرام کند. راضی شدن او و دیدن رضایت در چهره و نگاهش می‌توانست بابک را حتی به ادامه نامزدی و ازدواج با ترانه هم امیدوارتر کند.
**************

ترانه داخل خودرو نشسته و به بیرون نگاه می‌کرد. بابک کنار در ایستاده و با پدر هنرجو حرف می‌زد. مرد با بی‌اعتنایی و خشم با او حرف می‌زد. بابک بوم نقاشی را که در دست داشت به مرد داد. گویی دختر نوجوان از صفحه نمایشگر آیفون آن دو را می‌پایید. با دیدن تابلو از خانه بیرون دوید و آمد کنار در.
دیدن اثر نقاشی خودش چنان ذوق‌زده‌اش کرده بود که سر از پا نمی‌شناخت. ترانه از درون خودرو با خوشحالی او خندید. دخترک نگاهی به خودرو انداخت و نگاهش یک آن، با نگاه استادش برخورد کرد.
–این اثر دختر شماست، تمام تخلفی که اون خانم انجام داده الان بدون کم و کاست، صاف شده.
مرد میان‌سال یک آن لبخند زد، اما نمی‌توانست در برابر بابک و ترانه همه چیز را فراموش کند و با خوشحالی لبخند بزند. نگاهی به بابک و ترانه انداخت. دخترش با خوشحالی بوم را که قاب زیبا و چوبی پیدا کرده بود، با دو دست بالا گرفت. مانند کسی که دلش برای چیزی یا کاری که در دست دارد، تنگ شده باشد. پدر از دیدن چهره شادان و خوشحال دختر لبخند زد. آرامشی را می‌شد در چهره‌اش دید که حاکی از رضایت بود. دختر به آن چه می‌خواست و حق خودش بود، دست پیدا کرده و پدر از این بابت دلش آرام داشت.
مرد همان‌طور که نگاهش به دخترش بود، نگاهش را به موزائیک‌های کنار در داد. چیزی نگفت و وارد ساختمان شد. دوباره برگشت تو، بدون آن که چیزی بگوید. دخترک ایستاده بود و نقاشی‌اش را نگاه می‌کرد. یک آن ابروهایش در هم رفت. زانو را بالا گرفت و لبه تابلو را رویش گذاشت و با انگشت گوشه‌ای از تابلو را لمس کرد. ترانه از داخل خودرو همه چیز را فهمید، چون به سرعت بیرون آمد.
گویی تا به آن لحظه از بیرون آمدن شرم داشت. شاید دلیل بیرون آمدنش هم همدردی با هنرجو و خواباندن آشوبی بود که می‌رفت تا بلند شود.
-اون فقط اثر رنگه عزیزم، می‌تونی با یه خرده رنگ و یه قلم‌مو دوباره امضای خودت رو پای کار بزنی!
دختر هنوز به امضای جعل شده که روی آب‌های دریاچه لادوگا کنار سر اسبی یخ زده نشسته بود، دلخوری داشت.
ترانه دست روی شانه دخترک گذاشت.
-خودت دوباره اینو بفروش، هر چه قدری که خودت می‌خوای و هر کجا که دوست داری.
-ولی من دوست دارم توی همین جا توی ایران این کار و بفروشم، ولی شما گفتین نمی‌شه… یعنی قبلا گفتین…
-ولی می‌دونی که این اثر تو همین جا در همین شهر خودمون هم فروخته شد!
دختر دوباره لبخند زد. ولی چه طوری؟ دیگه بابام هم نمی‌ذاره که از شما کمکی بگیرم.
-تو نیازی به کمک من نداری. نقاشی‌ت صاحب خودشو پیدا می‌کنه.
هنرجو هاج و واج نگاهش می‌کرد انگار با وجود این که می‌دانست ماجرا چیست و چه اتفاقی افتاده، ولی هنوز هم نیاز به پالایش فکر داشت. هنوز باور نداشت که در کشور خودش هم می‌تواند هنرش را پیش ببرد، هر چند سخت یا هر چند دشوار و پرهزینه.
-پس چی کار باید بکنم؟
ترانه دست روی شانه‌اش گذاشت.
-به نظر من تو و دو نفر دیگه از دوستات که کارتون خیلی خوب هست، با هم یه نمایشگاه برگزار کنین. اگر یه بار یه نفر پیدا شد که کار تو رو بخره، حتما باز هم کسی پیدا می‌شه که از کار تو خوشش بیاد و براش هزینه کنه. شاید حتی خیلی بیشتر از یک نفر، پس برو دست به کار شو و چند تا نقاشی خوب دیگه هم بکش!
در راه بازگشت بابک با خودش فکر می‌کرد، «پاک کردن و جبران یک اشتباه، همیشه آسان نیست ولی می‌تواند یک شروع خوب باشد.»؛ اما از بیان آن به ترانه بیم داشت، می‌ترسید دختر جوان ناراحت شود.
خواست فرمان را سمت کارگاه بچرخاند تا ترانه را تا آن جا همراهی کند، ولی ترانه نگذاشت. او نمی‌خواست دیگر به آن کارگاه برود. او تصمیمش را گرفته بود. وسایلش را جمع کرده و می‌خواست کارگاه را خالی کند. می‌خواست برای همیشه آن جا را ببندد.
ادامه داستان را در شماره بعد بخوانید

مطالعه بیشتر بستن