[۱۸-۱۷]

ترس همسایه‌ام از قانون

لیلاجعفری: از وقتی به این خانه آمده‌ام یک روز خوش نداشته‌ام. هنوز در خانه مستقر نشده بودیم که زن همسایه را دیدم. با دخترم آمده بودیم برای نظافت و تمییز کردن خانه، زنگ واحد را که زد از چشمی دیدمش؛ چهره‌ای عصبی و پراسترس. در را که باز کردم با ملایمت سلام کردم. او نیز تند وتیز و با حالتی عصبی‌گونه پاسخم را داد. گفت که با همسرش در

طبقه پایین خانه زندگی می‌کند و مشتاق است بداند که همسایه جدید چه کسی است. وقتی من را دید انگار به پاسخ برخی پرسش‌هایش رسیده بود. این دیدار بیشتر از روی کنجکاوی زن همسایه بود، من هم در دلم به او حق دادم که بخواهد بداند چه کسی قرار است بالای سرش زندگی کند. وقتی هم کهاز همسایه واحد بالای سرما یعنی واحد ۳ گلایه کرد، بیشتر توانستم درکش کنم.
زن همسایه پس از چند دقیقه‌ای که در سالن خالی از هر وسیله‌ای جز تی و مواد شوینده ایستاد، خداحافظی کرد و رفت. همان روز به دخترم گفتم، چه برخورد تند و عجیبی داشت! و بیش از آن چیزی نگفتم که دختر نوجوانم را دل‌نگران نکنم.
پیش از اثاث‌کشی یکی دو بار دیگر برای تمییز کردن خانه رفتیم و زن میانسال همسایه هر بار از واحد خودش در طبقه پایین، می‌آمد بالا و چیزی می‌گفت. روز آخری که برای نظافت به خانه جدید رفتیم، در واحدمان را زد و پس از حال و احوال معمول پرسید: اثاث نیاورده‌اید؟ و من که از کنجکاوی‌های بی‌موردش خسته شده بودم به صراحت گفتم: اگر آورده بودیم که شما هم می‌دیدید.
احساسی غریزی به من می‌گفت باید نسبت به این زن هشیار باشم. آن روز با این که آن زن حرف نسبتا درشتی از من شنیده بود ولی به روی خودش نیاورد و پس از خداحافظی رفت.
روز اثاث‌کشی وقتی در دفتر املاک کلید را از صاحب‌خانه تحویل گرفتم رو کرد به من و گفت: این همسایه طبقه پایین واحد شما آدم‌های خوبی هستند، امیدوارم در این خانه روزهای خوبی داشته باشید. صاحب دفتر املاک که اجاره‌نامه را در پاکت می‌گذاشت تا به دست من و صاحب‌خانه بدهد نیز، حرف او را تایید کرد و گفت: آنان هم همین یک ماه پیش به این خانه آمده‌اند؛ پیداست که آدم‌های خوبی هستند. امیدوارم برای یکدیگر همسایگان خوبی باشید.
با تعریف‌هایی که از آنان شنیدم نمی‌توانستم رفتاری را که خودم از آن زن دیده بودم هضم کنم. از سویی گفتم شاید رفتارهای او از روی کنجکاوی ساده باشد و به راستی دلیل دیگری نداشته باشد.
اثاث کشی که انجام شد، از همان روز نخست آمدن و رفتن‌های زن همسایه نیز شروع شد. او که می‌دانست جز من و دخترم شخص دیگری با ما زندگی نمی‌کند، هر شب به واحد ما می‌آمد و با تعارف ساده و از روی عادت من می‌آمد تو و گوشه‌ای می‌نشست. از همسایه واحد بالایی که رفت و آمدهای مشکوکی به خانه‌اش می‌شد، از همسرش که به سیگار اعتیاد داشت و بی‌کاری پسر جوانش گلایه و درد دل می‌کرد. تا دو هفته هر شب می‌آمد، ساعتی می‌نشست و می‌رفت.
ابتدا از این که اورابه خانه تعارف کنم نگران بودم ولی وقتی به یاد تعریف و تمجیدهای صاحب خانه و مرد صاحب دفتر املاک می‌افتادم با خود می‌گفتم حتما همین طور است که آنان می‌گویند. به ویژه که مرد صاحبخانه پیرمردی سالخورده و بسیار باشخصیت و مهربان بود.
با این وجود دیگرتعارفش هم که نمی‌کردم خودش می‌آمد تو و ملاحظه‌ی ما را در بین کارتون‌های پر از اثاث و درهم برهمی خانه نمی‌کرد.
آخرین شبی که به خانه‌ام آمد، درون رختخواب بودم، حال خوشی نداشتم، خسته و کلافه از کار زیاد می‌خواستم چراغ را خاموش کنم که او در زد. در را که باز کردم باز هم آمد توی خانه. نشست کنار رختخوابم که روی زمین پهن بود. آن شب نتوانستم برخورد محترمانه‌ای با او داشته باشم. با بی‌حوصلگی نگاهش می‌کردم و به حرف‌هایش گوش می‌دادم. او نیز این را فهمید و زودتر از همیشه خداحافظی کرد و رفت.
آن قدر رفت و آمدهایش آزاردهنده بود که آرزو می‌کردم آخرین باری باشد که به خانه‌ام می‌آید. همین طور هم شد، ولی نه به این سادگی که فکرش را می‌کردم. او به دلیل این که با زبان بی‌زبانی به او گفته بودم که دست از مزاحمت‌هایش بردارد، از من کینه به دل گرفته بود. هر روز به بهانه‌ای به صاحب خانه خودش و یا صاحب خانه من زنگ می‌زد و از من شکایت می‌کرد. یک روز می‌گفت صدای راه رفتن ما در خانه برایش آزاردهنده است، یک روز می‌گفت آب زباله روی زمین می‌ریزم و… خلاصه هر روز حرفی از خودش می‌ساخت و برای این که ناراحتم کند آن را حتی به همسایه‌های محل نیز می‌گفت.
وقتی متوجه شدم که رفتارهای او از سر کینه و برای آزار دادن من است، تصمیم گرفتم نسبت به رفتارش بی‌تفاوت شوم. چند ماهی گذشت، کار با این حرف‌ها تمام نشد، کارش رسیده بود به جایی که در راهرو می‌ایستاد و فحاشی می‌کرد. انگار خونسردی من بیشتر ناراحتش می‌کرد. با صدای بلند در حیاط و راهرو ساختمان می‌ایستاد و بی‌شرمانه کلمات ناشایست می‌گفت. دیگر نمی‌دانستم باید چه کار کنم.حتی برای اذیت بیشتر، نیمه شب‌ها جاروبرقی و وسایل پر سر و صدای خانه‌اش را روشن می‌کرد تا مانع آرامشم باشد.
یک روز تصمیم گرفتم از او شکایت کنم، ولی نمی‌دانستم چگونه آزار و اذیتش را اثبات کنم. تا این که روزی در خانه خواهرم با یکی از دوستانش آشنا شدم. وکیلی که دوست خواهرم بود وقتی ناراحتی من را دید راهنمایی‌ام کرد که در صورت اثبات آزار و اذیت او نه تنها قانون حق را به من می‌دهد که برای او حبس نیز در نظر گرفته می‌شود.
او توانست با برخی مواردی که برایش تعریف کردم، مستنداتی پیدا کند مبنی بر این که آن زن قصد آزار و اذیت دارد.راه‌هایی نشانم داد که توانستم به وسیله‌ی آن‌ها آزار او را اثبات کنم. یکی از آن‌ها این بود که هنگامی که نیمه شب سر و صدای بلند و آزاردهنده جاروبرقی را راه می‌اندازد، با پلیس تماس بگیرم تا با تذکری به او گزارشی نیز به من ارائه کنند. چند باری که به خاطر رفتارهایش به ۱۱۰ اطلاع دادم، توانستم مدارکی به دست بیاورم.
وکیل با او تماس گرفت و به او هشدار داد که در صورت تکرار رفتارهایش با شکایت ما و نامه مراجع قانونی رو به رو خواهد شد. زن همسایه باز هم دست بردار نبود تا این که یک روز وکیل به همراه مامور به خانه ما آمد، زنگ واحدش را زد و نامه‌ی احضاریه را به دستش داد. زن همسایه انگار تازه باورش شده بود که قضیه جدی است. روز موعود در دادگاه حاضر نشد. اما من نیز پیگیر نشدم. به خانه برگشتم تا ببینم رفتارش چگونه است. از آن روز دیگر از آزارهای او خبرینبود. دیگر حتی به صاحب خانه همسایه طبقه بالا هم زنگ نمی‌زد. انگار قانون را که در برابرش دید حساب کار خودش را کرد.

مطالعه بیشتر بستن