صدایی که عدالت نداشت

لیلاجعفری: همسایه‌ها صلواتی فرستادند و هر یک به واحد خود در آپارتمانمان رفتند. من درون پارکینگ ایستاده بودم و به پمپ آبی که درون پارکینگ روشن و خاموش می‌شد نگاه می‌کردم. این پمپ از امروز مشکلات ساختمان ما را حل کرد. مشکلاتی که چیزی نمانده بود کار را به جاهای باریک بکشاند.

سال گذشته همین موقع بود که به واحد هفتم این ساختمان در طبقه‌ی پنجم آمدیم. در طبقه‌ی ما دو واحد وجود داشت که یکی از آن‌ها را اجاره کردیم. روز نخستی که به این خانه نقل مکان کردیم، منظره‌ای نظرم را جلب کرد. کلاغی رو به روی پنجره‌ی اتاق خواب، روی چنار بلندی که تا آن ارتفاع قد کشیده بود، لانه داشت. لانه‌ی خاص و بزرگ کلاغ را نخستین بار بود که می‌دیدم. همه خسته بودند و مشغول استراحت که آن صدا را شنیدم. صدایی شبیه به صدای موتور آب که همیشه وقتی به باغ خواهرم می‌رویم، می‌شنوم. این صدا برایم آشنا بود، ولی نمی‌دانستم از کجاست. با خودم گفتم شاید صدای وسیله‌ای برقی از بیرون از خانه می‌آید و با آمدن جفت کلاغ و غار غارش، آن صدا هم گم شد.
چند روزی گذشت و ما بیشتر اثاثیه را جا به جا کردیم، ولی متوجه مشکل بزرگی شدیم؛ کم‌آبی. هر چه باشد واحد ما در بلندترین طبقه‌ی ساختمان قرار داشت و طبیعی است که فشار آب پایینی نیز داشته باشد. در همان چند روز نخست هم گاهی آب به طور کلی قطع می‌شد و ما را دچار مشکل می‌کرد.
گاهی در حمام، یک قطره آب هم از دوش نمی‌چکید و گاه هنگام شستن ظرف‌ها، لوله‌ی آب، صدای خر خری می‌کرد و آبش قطع می‌شد. این حالت گاهی چند ساعت یک‌بار پیش می‌آمد و گاهی تا یکی دو ساعت هم طول می‌کشید. گاهی فشار آب آن قدر کم بود که برای رفتن به حمام ناچار بودیم در قابلمه‌ای آب گرم کرده و با آن حمام کنیم. این شرایط خیلی سخت بود و واقعا نمی‌دانستیم راه چاره چیست.
یک بار همسایه‌ی واحد کناری را در راهرو ساختمان دیدم، او هم از پایینی فشار آب گلایه‌ داشت. آن روز در برخورد با او و دخترک ملوسش، احساسی غریزی به من نهیب می‌زد. رو به دخترک گفتم: تو هم توی آب سرد می‌مونی خانوم کوچولو؟ و دخترک فقط با نگاهی که تعجب درونش دیده می‌شد، نگاهم کرد. خواست چیزی بگوید که مادرش از او خواست تا زودتر برود، درون خانه. دخترک که دوید توی واحدشان، مادرش هم خداحافظی کرد و رفت. شانه بالا انداختم و من هم وارد واحدمان شدم.
دیگر از آمدنمان به خانه جدید پشیمان بودیم که موضوع را با مدیر ساختمان درمیان گذاشتم. مدیر ساختمان نیز با این که در یک طبقه پایین‌تر از ما، یعنی در طبقه چهارم و زیر واحد ما زندگی می‌کرد، ولی از فشار آب، ناراضی بود. او پذیرفت تا با مالکین واحدهای دیگر تماس بگیرد تا با هزینه‌ی واحدها، پمپ آب برای ساختمان نصب شود.
مدتی گذشت ولی مدیر نتوانست کاری از پیش ببرد، چون بعضی از واحدها در خرید پمپ برای ساختمان مخالفت می‌کردند، و این مخالفت بیشتر از سوی واحد کناری ما صورت می‌گرفت. بهانه‌اش هم این بود که می‌خواهد به زودی آن جا را فروخته و نقل مکان کند.
گاهی صدای شبیه به موتور آب باغ خواهرم را می‌شنیدم و صدا جوری نامفهوم و گنگ بود که می‌گفتم شاید خیالاتی شده‌ام. تا این که یک روز متوجه همه چیز شدم. آن روز، صبح زود همه خواب بودند که آن صدا دوباره آمد. صدا واقعی واقعی بود. صدایی که من را به یاد باغ زیبای خواهرم می‌انداخت، از دیوار راهرویی که بین واحد ما و واحد کناری وجود داشت می‌آمد.
چاره‌ای نداشتم جز این که فال گوش بایستم. باید از صدا سردرمی‌آوردم. با خودم فکر کردم، یکی از شیرها را باز کنم تا فشار آب را بسنجم. آن موقع صبح، فشار آب خوب بود چون هنوز همه همسایه‌ها خواب بودند، آن هم در آن روز تعطیل.
شیر روشویی را که درون راهرو بود، باز کردم. باریکه‌ای آب با فشاری بسیار پایین، از لوله بیرون بیرون می‌آمد. گذاشتم شیر باز بماند. دوباره گوشم را روی دیوار گذاشتم. چند دقیقه‌ای صدا آمد و سپس صدای یک تق! و سپس لحظه‌ای سکوت. ناگهان فشار آب روشویی هم زیاد شد و صدای بلندش در راهرو پیچید. دیگر می‌توانستم حدس بزنم که ماجرا چیست! صدای شبیه به موتور آب باغ خواهرم، خیالات نبود؛ ولی مربوط می‌شد به تقویت‌کننده‌ای در ابعاد کوچک‌تر و از نوع آپارتمانی، که در واحد کناری جاسازی شده بود.
تعجبی که آن روز در نگاه دختر همسایه و رفتار مادرش بود را به یاد آوردم. تا دو سه روز حال بدی داشتم، از این که می‌دیدم همسایه‌ی دیوار به دیوارم، چنین کاری با من و خانواده‌ام کرده است. می‌خواستم از کار همسایه مطمئن شوم، برای همین چند بار دیگر کارآگاه‌بازی‌ام را ادامه دادم.
ماجرا را برای مدیر ساختمان تعریف کردم. مدیر ساختمان باورش نمی‌شد. از او خواستم تا بار دیگر که صدای تقویت‌کننده آمد او را صدا بزنم تا به واحد ما آمده و او هم خودش آن چه را که من فهمیده بودم، ببیند و باور کند.
وقتی مدیر به خانه‌ ما آمد و از نزدیک ماجرا را دید، گونه‌هایش افروخته و منقلب شد. حتی خواست سراغشان رفته و با آنان دعوا کند که مانعش شدم.
قرار شد مدیر با پدر آن دخترک حرف بزند، تا دیگر از آن پمپ استفاده نکند، ولی مرد زیر بار نرفت و ادعا کرد که حرف‌های مدیر تهمت و بهتان است. حتی او را تهدید کرد که بابت مزاحمت از او شکایت می‌کند!
مدیر ناچار شد با اهالی آپارتمان جلسه‌ای بگذارد و ماجرا را بازگو کند. او از همسایه واحد کنار ما نیز دعوت کرد تا به جلسه بیاید، امیدوار بود که با این دعوت، او خودش بی‌سر و صدا تقویت‌کننده‌ی واحدش را بردارد و ماجرا به خوبی و خوشی تمام شود، اما همسایه نه به جلسه آمد و نه پمپ را برداشت. او همچنان به استفاده‌ی نادرستش از آن پمپ ادامه می‌داد و فشار آب واحدهای دیگر و به ویژه واحد ما را به حداقل و گاهی قطعی می‌رساند.
دیگر چاره‌ای جز شکایت و استفاده از مراحل قانونی نبود. همسایگان استشهادی جمع کردند که برای شکایت خود دست خالی نباشیم. مدیر مراحل کار را پرسید، باید می‌رفتیم به دفتر خدمات الکترونیک قضایی و شکایتی را که تنظیم کرده بودیم، به جریان می‌انداختیم. از روزی که آن شکایت‌نامه را در آن دفتر قضایی ثبت کردیم، تا روزی که پرونده به شورای حل اختلاف رسید، خیلی طول نکشید. کارشناسی از سوی شورای حل اختلاف با هزینه‌ی ما به خانه آمد و واحد کناری ما را بررسی کرد. وقتی کارشناس آن تقویت‌کننده را پیدا کرد، دلم نمی‌خواست چشمان گریان دخترک را ببینم که صورتش را با گوشه‌ی چادر گلدار مادر، می‌پوشاند. ترسی در نگاهش بود که ناراحتم می‌کرد.
حالا چند روزی است که آن همسایه از این خانه رفته است. ما اهالی ساختمان همین الان از گرفتن خسارت‌هایی که برای هزینه‌‌های دادرسی و مراحل قانونی بر دست ما گذاشته است و در این کاغذ نوشته شده، با صلواتی صرف‌نظر کردیم.
حالا این پمپی که درون پارکینگ گذاشته‌ایم قرار است آب یکسانی را به هر واحدی برساند تا دیگر از این اتفاق‌ها در خانه ما نیفتد. خدا کند آن دخترک نادرستی کار مادر و پدرش را از یاد ببرد. خدا کند آن رفتار هرگز قلب او را ذره‌ای هم تیره نکند. صدای غارغار کلاغی می‌آید. شاید جفت دیگری از راه آمده، تا در جای کلاغ‌هایی که مدتی‌ست از لانه رفته‌اند، زندگی کنند. این‌بار هیچ صدای نامهربانی، تماشای این پرندگان را بر هم نخواهد زد.

مطالعه بیشتر بستن