زخم ها و سخن‌ها

به در و دیوار بی رنگ اتاق کوچکی که اولین محل کارم محسوب می‌شد چشم دوخته بودم؛ چهار دیوار بدون روزن و پنجره، اتاقی کم نور با فضایی نچسب که قرار بود آینده‌ی نامعلوم شغلی ام از همان جا آغاز شود.
روزهای نخست، زمان را به تماشای دیوارها و جابجا کردن بیهوده‌ی اشیا و گاهی خواندن کتاب، سر می‌کردم.

چند بار مراجعینی داشتم که سر زده می‌آمدند و با پرسشهایی که بی‌شباهت به کنکور دکترای حقوق خصوصی نبود، سواد ناچیزم را به چالش می‌کشیدند؛ پرسشهایی “تو بر تو” و سخت !
واقعا مگر می‌شد یا می‌شود به بیکرانگی دانش حقوق احاطه پیدا کرد ؟
مگر می‌شود به همه چیز دانی در این علم و حرفه رسید؟
خیالیست محال !
هر چند درک این موضوع بدیهی برای مراجعین یک وکیل، خیلی هم آسان نیست؛ به نظر آنها، گاهی رجوع به کتاب هم حتی نشانه‌ی کم سوادی وکیل به شمار می‌آید !
بگذریم…
سرانجام عصر یک روز پاییزی با ورود دو زن به دفترم؛ سرنوشت اولین وکالت من رقم خورد. وهمه می‌دانند “اولین‌ها” در زندگی چقدر مهمند و چقدر خاطره می‌سازند:
اولین مراجعینم مادری میانسال و دختر جوانش بودند.
حسب عادتی که هیچگاه بی فایده نبوده، نگاهی با دقت به ظاهر هر دو انداختم و به نشستن دعوتشان کردم. رفتاری شلخته و توام با سر وصدا داشتند.
اینکه در هر محیطی به ویژگی‌های مکان و آدمهایش دقت کنم، درس شیرین و نانوشته‌ای بود که از لابلای درس‌های “پلیس علمی” دوره‌ی لیسانس به یاد داشتم و بارها در طول اشتغال به وکالت، همین آموزه‌ی غیر مستقیم کمکم کرد..
لحن گفتار و حرکات چهره‌ی دختر و انفعال و سستی رفتار مادر در مقابل تندی او سطح فکری و تربیتی آنها را تا حدودی نشان می‌داد.
دختر، لیلا نام داشت. نه قدِ بلند و اندام موزونش، نه موی سیاه و شفافی که از زیر شالش نمایان بود، نه صدای بلندش هنگام گفت و گو و نه لایه‌ی کرم پودری که بر روی چهره‌ی جوانش، بَد نشسته بود، نمی توانست به اندازه‌ی جای جراحتی که یک چشم او را عجیب و غریب جلوه می‌داد، جلب نظر کند. لیلا تند تند و عجولانه حرف می‌زد طوری که گاهی نا خود آگاه به جای صورت او فقط لبهایش را می‌دیدم که می‌جنبید.
هر از گاهی هم کنجکاوانه روی چشمش متمرکز می‌شدم و دوباره برای اینکه معذب نشود نگاهم را از او بر می‌گرفتم و به دهانش می‌دوختم.
حتما پاره‌هایی از حقیقت، لابلای همین حرف‌ها بود.
مادرش هر از گاهی با صدای کلفت و ناساز دست و پایی می‌زد تا شاید به حرف‌های دختر تبصره و بندی بیفزاید ولی گویی از نظر دخترش ، ورود او به موضوع، کار را خراب می‌کرد. این بود که اصلا مجالی به مادر نمی داد و مرتب می‌گفت : مامان! تو حرف نزن! تو چیزی نگو ! خودم دارم میگم و…
می شد فهمید مهار رفتار دختر، اصلا دست مادر نیست. به بیان دیگر مادر در نقش و جایگاه خودش قرار نداشت. به جای آنکه مرشد و راهنمای فرزندش باشد تابع و مطیع او به نظر می رسید.
این توجه به من کمک می‌کرد تا حدی بدانم با چه نوع آدمهایی سرو کار خواهم داشت و چگونه باید در کنار انبوه اطلاعات سیاه و سفید‌ی که می‌شنیدم یا می‌خواندم به لزوم یا حقانیت دفاع از موکلم باور و امید داشته باشم.
سرانجام با اطمینان از اینکه از عهده‌ی رفع اتهام از موکلم لیلا بر خواهم آمد وکالتش را پذیرفتم: اولین پرونده، اولین نبرد، اولین حق الوکاله.
حالا عملاً وارد دنیای پراز بیم و امید وکالت دادگستری شده بودم. بیم و امیدی که می‌آمد تا بر سر سفره‌ی دقایق زندگی ام بنشیند، با من به خوابگاه برود و گاه حتی در دنیای خواب هم رهایم نکند.
لیلا فقط هیجده سال داشت. او در ابتدای بامِ بلند جوانی ایستاده بود. ممکن بود خطاکار بوده باشد ولی هرگز پلید و خطرناک نبود.
پس دفاع از او لازم بود تا زیباترین دوران عمرش با تحمل حبس یا شلاق یا هر دو، زشت نشود و با برچسبِ فساد و سرقت، آینده و آبرویش در معرض خطر قرار نگیرد. اما آیا او بی تقصیر بود ؟
آیا کاملا در موضع حقانیت قرار داشت ؟
آیا سراسر شکواییه‌ای که همکار محترم من علیه او تحت عناوین فساد اخلاقی و دزدی تنظیم کرده بود برچسبی ناروا و کذب محض بود ؟!…
بدیهی است: “نه” !
پذیرش دفاع از لیلا، به معنای دفاع از معصومیت و بیگناهی مطلق نبود اما حقی را هم از صاحب حقی تضییع نمی کرد و من از قبول چنین مسئولیتی هرگز در پیشگاه وجدانم شرمنده نمی شدم.
حالا با پیش پرداخت منصفانه‌ای که از مادر لیلا دریافت کرده بودم، نه تنها می‌توانستم لذت کسب درآمد بی‌واسطه از طریق ارائه‌ی خدمتِ متکی به آموخته‌های دانشگاهی‌ام را تجربه کنم بلکه می‌توانستم با احساس تعهدی که اعتماد لیلا به من، آن را خلق کرده بود، به ترسیم یک مسیر برای دفاع از موکلم بیندیشم تا او را از انگِ ناخوشایندِ رابطه‌ی نامشروع با مردی متاهل و نیز سرقت اموال از خانه‌ی شاکی برهانم.
اینها فعلا دلایلی کوچک و کافی بود برای داشتن چشم انداز امید بخش و گریز از بیم‌های بازدارنده!
***
هر چند خورشید مثل ناظری خسته از مناظر تکراری دنیا و شاید هم دلزده از آدمها، خطاها، گناهها و پشیمانی‌هایشان، کم فروغ و کمرمق پایین می‌رفت و محو می‌شد ولی ماه… ماهِ روشن وشفاف، نوید شب و صبحی تازه را می‌داد. شبی که من، فردای آن باید در کسوت یک وکیل راهی دادسرا می‌شدم. شب می‌توانست برای اندیشیدن به “دفاع” از موکلم، پر برکت و پر ثمر باشد. پس به جای خواب، شکواییه را که به وسیله‌ی همکاری پیشکسوت و صاحب نام، به نحوی فصیح علیه لیلا تنظیم شده بود چند بار با دقت خواندم و هربار نکته‌ی تازه ای در آن یافتم.
شکواییه صرفا چند سطر “ایراد اتهام” نبود. بیانیه‌ای بود که به آبرو و آینده‌ی لیلا، تاخته بود:
“لیلا دختری بود که با اغواگری، مردی متاهل را از راه به در برده و در غیابِ شاکی که همسر مرد فریب خورده بود، اموال پر بهایی را از خانه‌ی مشترک آنها به سرقت برده بود! “
اما این، فقط یک شکواییه بود برای اینکه اتهامات وارد شده به لیلا به کرسی نشانده شود. همانطور که قبولاندن یک مدعا یکی از هنرهای وکلاست، خنثی کردن همان ادعا هم می‌تواند هنر و استعداد وکیلی دیگر باشد.
تفاوت در اینجاست که وکلا گاه از “حقیقت” دفاع می‌کنند و تاج پیروزی بر سرش می‌نهند و گاه گمان می‌کنند که “مدافع حقیقت” هستند و گاه اصلا می‌دانند که مدافع چیزی هستند که نامش هرچه باشد، حق و حقیقت نیست! من کدام یک بودم؟!…
با تحقیقی که از دبیرستان محل تحصیل لیلا به عمل آوردم تا گواهی شود که لیلا دختری منظم بوده و نه نا اهل، معلومم شد که “او” خطا‌های زیادی داشته بی آنکه نگران پاسخگویی به کسی بوده باشد.
اما چرا وقتی مدیر دبیرستان با قاطعیت گفت که از لیلا راضی نیست و هیچ گواهی ای را به نفع او و برای تطهیر او صادر نخواهد کرد، عزمم برای دفاع از او استوارتر شد ؟!
شاید چون یک امیدِ خوشایندِ غیرقابل اغماض وجود داشت :
لیلا، سخت پشیمان بود.پس دستی را که برای استمداد دراز کرده بود، نباید رها می‌کردم. شاید هم روی دیگر سکه این بود که حاضر نبودم اولین سطر کارنامه‌ی وکالتم، واژه‌ی شکست باشد.
پس به جِدّ، طالبِ پیروزی بودم و تا اینجا فقط یک توشه داشتم : عزم جزمِ برای کمک به لیلا… همین !
برعکس، دست وکیل شاکی پر بود از برگهایی که می‌توانست پیروزش کند :
از اظهارات خطرناک لیلا در مراحل بازجویی گرفته تا اقرار همسر شاکی به داشتن رابطه با او، از گواهی شهود تا تحقیقات محلی و گزارش پلیس… به علاوه‌ی دارا بودن سابقه‌ی پر و پیمان در وکالت.
به نظرم نبردِ نابرابری بود.
شاکی، “پروانه” نام داشت که همزمان از همسرش و لیلا به اتهام داشتن رابطه‌ی نامشروع شکایت کرده بود و ضمنا لیلا را به سرقت طلا و پول و لباس متهم ساخته بود. او و همسرش را که دیگر متهم پرونده بود در دادسرا دیدم: رفتارش در راهروی دادسرا گستاخانه و بی‌ادبانه بود.
لباسهایی که به تن داشت، زیور آلاتی که انگار به عمد، نمایان و جلوی چشم بود و طرز نگاه او به همسرش، لیلا و حتی من، آزاردهنده و تهدید‌آمیز بود و ابایی نداشت از اینکه با صدای بلند حرفهای زشت بر زبان براند.
همسرش با سری پایین، به دیوار تکیه زده بود و به متلک‌های زن واکنشی نشان نمی‌داد. خونسرد بود درست مثل شاگرد تنبلی که دیگر از هیچ تنبیهی نمی‌ترسد !
لیلا کنار من نشسته بود. کلافه، عصبی و نگران. هر سه منتظر شروع جلسه رسیدگی برای اخذ آخرین دفاع، توسط جناب دادیار شعبه‌ی… بودیم.
سعی کردم بی توجه به هرچه که پیرامونم در جریان بود و بر اساس محتویات پرونده، وضعیت این زوج را در ذهنم تصویر سازی کنم.
خیالاتم به پرواز در آمد تا…
تا خانه‌ی بیروحِ پروانه و مسعود !
ادامه در شماره بعد بخوانید

مطالعه بیشتر بستن