زخم ها و سخن‌ها ۲

مسعود سعی کرد بی سر وصدا وارد خانه شود ولی نشد پروانه هنوز بیدار بود و منتظر:
-چه عجب تشریف آوردی !. لابد گرسنه هم هستی ؟
– نترس شام نمی خوام.
– نداریم که بخوای.
در ضمن خوشحال باش !
من فردا میرم. تو لیاقت من را نداری مردک شبگرد و…
پروانه همیشه همینطور بود.
بی مقدمه دعوا را شروع و بی نتیجه ختمش می‌کرد! بدون کمترین استعداد برای گفت و گو!

مسعود تاب این چرندیات تکراری و بی حاصل را نداشت. در حالیکه سرش را می‌خاراند با بی حوصلگی گفت:
هر کاری دوست داشتی بکن بابا! هر چه زودتر، بهتر!
آنها مدتها بود که مثل دو هم اتاقی در یک مسافرخانه‌ی رقت انگیز، بسر می‌بردند.
پروانه خسته از زن بارگی‌های مسعود، دیگر او را دوست نداشت و طالب طلاق بود اما مهریه‌اش را هم تمام و کمال می‌خواست و این دو با هم امکان وقوع پیدا نمی‌کرد.
او محله‌ای را که قبلاً زندگی می‌کردند، به یاد آورد و دختر جوان صاحب ملک را که مسعود با او هم، سر و سرّی به هم زده بود! طوری که از آن خانه بیرونشان کرده بودند و کار به دادسرا کشیده بود و خودش هم برای روابط نامشروع مسعود و آن دختر شکایتی ترتیب داده بود که با چرب زبانی مسعود و وعده و وعید او، رام شده و اعلام گذشت کرده بود.
مرور این فکر، آزرده‌اش کرد.
کامش تلخ شد… دعواهایشان همه تکراری بود و بی ثمر.
روی مبل ارزان قیمت‌هال، دراز کشید. دست انداخت به آینه‌ی کوچک و موچین که روی فرش افتاده بود و با حالتی عصبی شروع کرد به برداشتن ابروهای خود. اما زود متوقف شد:
نگاهش انگار برای اولین بار متوجه چهره‌ی خودش شده بود :
ابروهایش چقدر نامرتب بود! لبهایش هم تعریفی نداشت؛ خشک بود و پریده رنگ. غبغب شل و آویختهاش، قاصد شروع میانسالیِ زودهنگام بود. نق زدنهای هر شَبه، چهره اش را دمق کرده بود. دیگر عادت داشت اخمو باشد و بد زبان. بد اخمی، سنجاق شده بود به صورتش !
برای چند لحظه زیر چشمی مسعود را پائید که با نیش باز به طرف اتاق خواب می‌رفت. با خودش فکر کرد: لابد خیلی خوش گذشته که هنوز می‌خندد… نامرد !
مسعود بی آنکه حتی فرصت مرور تصاویر ذهنی چند ساعتی را که با لیلا به سر برده بود بیابد، خوابش برده بود.
زن بالای سرش ایستاد. سیمای او را در خواب نگریست و با خود نجوا کرد:
خیلی خوش گذشته که اینطور خوابش برده… نامرد !
و بعد با بغضی که گلویش را پاره می‌کرد، برگشت سر جای همیشگی‌اش: مبلِ بی رنگ و رو و ناهموارِ‌هال…
***
صدای جرینگ جرینگ غل و زنجیر زندانیانی که برای بازجویی و به همراه مامورین اعزام و بدرقه وارد سالن دادسرا شده بودند، مرا از خانه‌ی تاریک و بیروح مسعود و پروانه بیرون کشید.
خانم ِوکیل!
یک بار دیگه بگید چی بگم؟…هول شدم… همه چیز را فراموش کردم !
این صدای مضطرب لیلا بود.
از ماشین پر سرعتِ زمان پیاده شده بودم و ضرباهنگ قلبم آزارم می‌داد.
بجای توضیح به لیلا با نگرانی پرسیدم :
خودتان را برای تودیع وثیقه یا معرفی کفیل آماده کرده اید ؟
به مادرت هم چند بارگفتم که صدور قرار تامین با وضعیت پرونده‌ی تو حتمی و قطعی خواهد بود. چرا خبری از او نیست ؟!
لیلا انگار نشنید چه می‌گویم. دوباره تکرار کرد : تو را به خدا یک بار دیگه بگید چطوری حرف بزنم؟ …
سر وصدای زندانیانی که جلوی ما رژه می‌رفتند، آهنگ زنجیرهایی که به دست و پایشان بود، لِق لقِ دمپایی‌های زشت و کهنه ای که به پا داشتند، سر و ریش کدر و دست و روی ناشسته، بوی نامطبوع و نگاه‌های گنگ و بلاتکلیف آنها بیش از پیش لیلا را ترسانده بود. خودم هم سراپا هراس بودم. بزودی نوبت من می‌شد و برای نخستین بار همراه با موکل می‌باید در برابر یک مقام قضایی حضور می‌یافتم.
می‌دانستم برابر قانون در مرحله‌ی تحقیقات، حق مداخله درجریان رسیدگی را ندارم ولی حق داشتم توضیحات یا عرائضم را در قالب لایحه و به شکل مکتوب، تقدیم دادیار کنم.
لیلا دستم را گرفت. دست او سرد سرد بود. در حالیکه چادرش را ازروی چشم معیوبش کنار می‌زدم پرسیدم: تو می‌دانستی که مسعود، متاهل است؟
– نه بخدا !
– چرا به خانه اش می‌رفتی ؟
من فقط با مادرم می‌رفتم، ما قصد ازدواج داشتیم. مادرم مراقب ما بود. فقط قصدمان آشنایی بود …
تو هرگز چیزی از خانه‌ی شاکی برداشتهای؟
نه! خود نامردش چند تا هدیه به من داد. چند تکه لباس…همین!
به این ترتیب لیلا پاسخ‌های لازم را یکبار دیگر تمرین کرد.
ظهر شده بود و سرانجام، نوبت ما!
جمله‌ی منشی دفتر جناب دادیار برای بار دوم تکرار می‌شد:
ساعت ۱۰ صبح… بیایید داخل!
صبر کردم تا شاکی که پروانه بود اول وارد اتاق دادیار شود. خوشبختانه از وکیلش خبری نبود. مسعود هم بیآنکه نگاهی به لیلا بکند از جلوی ما رد و وارد شعبه شد. بعد از او هم من و لیلا.
همانطور که تصور می‌کردم پروانه در شرح شکایتش زیاده روی و دل پُری را که از مسعود داشت مثل یک سطل زباله روی سر موکل من خالی کرد. یادش رفته بود که متهم دیگر پرونده همسر خودش است !
مردی که اقلا پانزده سال از لیلا بزرگتر بود.
جناب دادیار اتهام مسعود را به او تفهیم و منتظر استماع دفاع آخر او شد.
مسعود خیلی مختصر و آرام، اتهام را پذیرفت و افزود که اشتباه کرده و پشیمان است. آنقدر بی خیال به نظر می‌رسید که مایه‌ی شگفتی ما بود.
نوبت لیلا شد. پرسشهای جناب دادیار بی شباهت به پرسش‌های ساده‌ی من از لیلا نبود. شاید به همین خاطر بود که او برخلاف لکنت زبانی که قبل از رسیدگی از خود نشان داده بود، در مقابل دادیار دفاع مختصر و صریحی کرد که باعث شد پروانه بر آشفته شده، دوباره فحش‌های رکیکی را نثار او کند.
خشم به موقع دادیار البته او را که صورتش سرخ شده بود، سر جایش نشاند.
لیلا معترضانه از من پرسید : شما چرا حرف نمی زنید ؟
گفتم : چون الان وقتِ حرف زدنِ من نیست.
نجوای آرام ما، بار دیگر اعتراض جناب دادیار را برانگیخت.
سکوت، سنگین تر از همه‌ی ما فضای اتاق را پر کرد.
جناب دادیار برای مسعود و لیلا قرار کفالت صادر کرد که هر دو به دلیل عجز از معرفی کفیل، باید روانه‌ی بازداشتگاه می‌شدند. تا پایان وقت اداری فرصت داشتیم اما مادر لیلا دست از پا درازتر خبر آورده بود که فردی را نیافته که به عنوان کفیل معرفی کند!
موقع تنظیم صورتجلسه از جناب دادیار درخواست کردم به لایحه ای که قبل از شروع جلسه تقدیم نموده بودم بذل توجه نماید.
در پاسخم گفت: خانم وکیل! لایحه‌ی شما را خواندم.
اما آتشِ تند شاکی به این آسانی و یکباره، سرد نمی شود.
بد نیست موکل شما هم چند شب در بازداشت بماند. به نفع خودش است !
بیرون شعبه، مادر لیلا هِنّ و هِن کنان و با صدای بلند حرف می‌زد و طلبکارانه از من می‌خواست کاری بکنم که لیلا بازداشت نشود!
به سختی حالی‌اش کردم که کوتاهی و تعلل از خودشان بوده و لیلا باید تا معرفی کفیل بازداشت را تحمل کند.
لیلا ساکت بود و ناخنش را می‌جوید اما خودم هم از این وضع ناراحت بودم.
به هر حال نتیجه‌ی خوشایندی نبود. دوست نداشتم تنهایشان بگذارم بنابراین تا پایان وقت در دادسرا ماندم و شاهد عزیمت لیلای گریان به بازداشتگاه شدم.
آیا این به معنای شکست من بود؟ …
من وکالت را از نهایی ترین مرحله‌ی رسیدگی در دادسرا آغاز کرده بودم. مرحله ای که ادله و مدارک، ثبت و ضبط شده و تحقیقات، پایان یافته محسوب می‌شد. پس نباید توقع بیشتری از خود می‌داشتم. این استدلال، ذهنم را اقناع می‌کرد ولی قلب و احساسم هنوز آن را نمی‌پذیرفت.
لایحه‌ی چند صفحه ای ام را که بازتابِ مرور دقیقِ تمام یادداشتهایم و مستخرج از پرونده بود دوباره خواندم. از نظر خودم خوب و مستدل بود و می‌توانست اتهام سرقت و رابطه‌ی نامشروع را اساسا منتفی سازد.
جمله‌ی جناب دادیار را به یاد آوردم. معنایش دقیقا این بود :
“شکایتِ این شاکی ،آتشیست که نمی‌باید به سرعت، سرد شود! “
مفهوم مخالفش این بود که: این آتش، قابلیت خاموش شدن را دارد.
پس هرچند صدور قرار مجرمیت و کیفرخواست برای لیلا حتمی بود ولی من نباید به استواری بنایی که بر اساس حقایق، وقایع، انصاف و اخلاق برای دفاع از لیلا طراحی کرده بودم شک می‌کردم.
به تعبیر بهتر، بنیانِ دفاعِ من بی ایراد بود و دیر یا زود، به بار می‌نشست و میوه می‌داد و میوه‌ای که من در طلبش بودم، برائت لیلا بود نه چیزی کمتر!
چند روزی گذشت تا کفیلی برای لیلا پیدا و او تا پایان رسیدگی و صدور حکم قطعی به قید کفالت آزاد شد.
لیلا سرسنگین و طلبکار و پرخاشجویانه به دفترم آمد. رفتارش آزار دهنده و توام با بی احترامی بود گفت : شما کاری برای من نکرده اید !!
رنجیده گفتم: نه عزیزم. کارِ من تازه شروع شده است. به زودی رسیدگی در دادگاه که کاملا جَوّ متفاوتی دارد، آغاز خواهد شد. و این یعنی، همه چیز احتمال دگرگون شدن دارد.
لیلا اما رنجش مرا نمی دید. شاید توضیحاتم را هم نمی شنید. او کماکان با حرص یا ناخنش را می‌جوید یا پوست لبش را با انگشتانش می‌کند و چپ چپ نگاهم می‌کرد.
دوباره چشمش توجهم را جلب کرد. همان چشمی که آثار جراحتی نه چندان کهنه زشتش کرده بود.
خوب که نگاه کردم دیدم نه تنها پلک، بلکه بخش کوچکی از ابرو هم از بین رفته است! این زخمی نبود که از چشمها پنهان بماند.
پرسیدم : ببخشید لیلا! چه بلایی سرِ چشم به این زیبایی آمده ؟!
لیلا مکثی کرد و سپس با ناراحتی گفت: وقتی با ماشین مسعود رانندگی می‌کردم، تصادف کردیم و…
حرفش را قطع کردم: چند وقت پیش ؟!
– مدارک پزشکیم هست. مگه مهمه ؟
– بله… دختر! مهمه که می‌پرسم…
– شاید ماه دوم آشنایی ما بود که…تصادف کردیم.
– لطفا یک عکس چهره مربوط به قبل از تصادفت را به من بده !
– عکس دارم… الان…خیلی زشت شدم…نه ؟
– نه! فکر می‌کنم شاید این یک برگ تازه برای دادگاه باشه، البته شاید…
– یعنی چی؟…
– یعنی تو وقتی در طی دو ماه گاهی با مادرت به خانه مسعود می‌رفتی، چشمت زخمی و مجروح بوده؟
– بله! حالا مگه چی شده ؟!…
– پس چرا هیچکدام از شهود به این نکته اشاره نکرده اند ؟!
همگی گفته اند یک خانم جوان با آرایش غلیظ را می‌دیده اند که به خانه‌ی مسعود رفت و آمد می‌کرده… ولی هیچکدام نگفته‌اند که یک خانم چادری با یک چشم کج وکوله و پوست سرخ رنگ و چروک عجیب دور چشم را دیده اند… پس، آنها تو را ندیده‌اند!…
– یعنی این موضوع اینقدر مهمه ؟!! حالا هرکی بوده…
– برای من مهمه و برای قاضی، به مراتب بیشتر؛ این خدشه، مانع جدی برای رسیدن به یقین احتمالی قاضی خواهد بود.
– نفهمیدم چی شد! من از همون اول اقرار کردم که خانه‌ی مسعود رفت وآمد داشتم…
– برای اتهام رابطه نامشروع، دفاع لازم و کافی داریم، این را برای نفی اتهام سرقت و به عنوان برگ برنده‌ی جدید لازم دارم. حتما به کار می‌آید…حتما!
سپس آرام و آهسته با خودم نجوا کردم:
وقتی، زخم تو با من حرف می‌زند، پس چرا با قاضی و در دادگاه حرف نزند؟!…

مطالعه بیشتر بستن