زخم ها و سخن‌ ها

خیلی چیزها هست که تکرارشان، ملال آور است، اما تکرار سخن درست و منطقی، نه! بذری ست که می‌پاشی و منتظر می‌مانی که جوانه زند و بار دهد.
با این اعتقاد، لایحه ام را برای دادگاهی که به زودی باید در آنجا حضور می‌یافتیم، آماده کردم. پر از استدلال‌ها و استنتاج‌هایی بود که در مرحله‌ی دادسرا به آنها بی توجهی شده بود.

نگرانِ تکرار مکررات نبودم. آن برگ برنده را هم به موارد قبلی افزودم و با لیلا به مرور طرح “دفاع” نشستیم.
لیلا گویی یادش رفته بود که متهم پرونده است. سعی می‌کرد به من در برجسته کردن نقاط درست دفاع کمک کند و این یک همکاری عالی بین وکیل و موکل بود. شعله‌ی امیدی در دل لیلا روشن شده بود که روشنایی اش به چهره‌ی جوانش هم تابیده بود. به او گفتم : نیاز داریم که در برابر این همه مدرکی که علیه تو هست جایی و کسی هم تو را تایید کند.
پرسید : مثلا چه کسی و کجا ؟!…
گفتم : مثلا مدیر دبیرستانت!
لیلا با ناراحتی پاسخ داد : امکان ندارد من را تایید کنند. چشم دیدنم را ندارد چه برسد به….
گفتم : این دَر را دوباره می‌کوبیم.
به لیلا توصیه کردم که در برابر مدیر دبیرستان مودب، ساکت و متواضع باشد. چاره ای نداشت جز قبول وهمراهی.

اول هفته بود که باهم اجازه‌ی ورود به دفتر مدیر را پیدا کردیم.
خانم مدیر، هیبتی فوق العاده داشت که بار قبل کمتر به چشمم آمده بود.
صورت درشت و سپید و چشمهایی روشن و انصافا تیز و نافذ داشت.
خشن حرف می‌زد و رفتارش بسیار جدی بود. از آن جدی‌های آزار دهنده و رَم دهنده!
پاسخ سلام لیلا را نداد و در عوض به او حکم کرد که بیرون اتاق، منتظر بماند. پس از رفتن لیلا، چای و بیسکوییت تعارفم کرد و گفت :
-خانم وکیل! تلاشتان بیهوده است. من گواهی دروغ نمی دهم. آن هم برای دانش آموز سرکشی مثل لیلا… به جای اینکه به فکر درس و دانشگاهش باشد…
با خنده ای مصنوعی و با احتیاط میان حرفش دویدم :
به جای درس، شوهر کردن را انتخاب کرده و البته این گناه نیست.
با لحنی کماکان جدی گفت : بله گناه نیست. ولی به هر حال من از ایشان اصلا راضی نیستم.
گفتم : خانم مدیر! ما فقط به یک فرصت برای لیلا نیاز داریم. برای تنبیه او دیر نشده ولی برای اصلاح او ممکن است دیر شود… اگر شما به من و او کمک نکنید، به زودی شاید حبس و تازیانه‌ی رسوایی و برچسب فساد اخلاقی گریبانش را بگیرد و…
مدیر در سکوت حرفهایم را شنید، مکثی طولانی کرد و بعد لیلا را به نام خانوادگیاش صدا کرد که داخل بیاید. لیلا همانطور که گفته بودم مظلومانه و با گردنی کج مقابل میز مدیر ایستاد.
مدیر نگاهش را به چهره‌ی لیلا دوخت و با لحنی جدی پرسید :
-پشیمانی؟ …
-بله خانم امیری!
لیلا چادرش را روی صورتش کشید و با صدایی که کاملا به گوش می‌رسید شروع کرد به گریه کردن. این قسمت واقعا جزیی از راهنمایی من نبود.
پشیمانی لیلا کاملا حقیقی بود واین را حتما یک مدیر باسابقه‌ی دبیرستان بهتر از هر کسی می‌فهمید.
نتیجه، این شد که ما گواهی خوبی از دست مدیر محترم دبیرستان بیرون کشیدیم که طبق آن لیلا دختری کوشا و درسخوان بود که به طور منظم و مرتب در دبیرستان حضور یافته است.
این برگ هم می‌توانست شانس پیروزی ما را بیشتر کند.
محتوای این گواهی شاید عاری از حقیقت بود اما به نظرم در اینجا، اعطای فرصت به یک دختر جوان برای اصلاح رفتار ناشی از اشتباهش، اخلاقا اولویت داشت.
دو هفته‌ی بعد، ما در اتاق انتظار شعبه‌ی… دادگاه جزایی کرج منتظر ورود به صحن دادگاه بودیم … با بیم و امید.
پروانه و مسعود هم هر کدام گوشه ای نشسته بودند.
ترس من بیشتر از حضور وکیل پروانه بود که خوشبختانه گویا استعفا داده و نیامده بود. حالا احساس می‌کردم مانع بزرگی سر راهم نیست. وجود وکیل پر سابقه، ممکن بود اعتماد به نفسم را به چالش بکشد.
پروانه و مسعود همدیگر را می‌پاییدند. پروانه، نا آرام بود و زیر لب فحش‌ها و متلک‌هایی را نثار کسی می‌کرد.
– عوضی…آشغال… مخاطبش که بود ؟ لیلا ؟ مسعود یا من ؟
مسعود هم یکبار بلند، ناسزایی را حواله‌ی سقف اتاق کرد و آه پرصدایی کشید. سرانجام وقت رسیدگی ما شد و یکی یکی وارد شعبه شدیم.
چند دقیقه‌ای به سکوت محض گذشت تا رییس دادگاه شروع کرد به رسیدگی: خب !…. و دوباره مکث وسکوت !
او حالا پرونده‌ی اتهامی لیلا و مسعود را زیر نگاه خود داشت.
دیدم که مشغول مرور سریع لایحه‌ی من است که زودتر از وقت، ثبت و تقدیم دادگاه کرده بودم. نگران بودم : آیا قبلا آن را نخوانده بود ؟!!
نگاهی به طرف من کرد. گویی فکرم را خوانده !
انتظار ما طولانی شده بود اما باید تحمل می‌کردیم.
به هر حال تمام دفاع من در همان لایحه ارائه شده بود و اگر حتی فرصتی برای بیان دفاعم به صورت شفاهی نمی یافتم، باز هم چیزی از دست نمی دادم. دفاع شفاهی، ادویه‌ی خوش رنگ و بویی بود که می‌توانست طعامم را مزه‌دار کند.
چیزی از قلم نینداخته بودم:
از زیر سوال بردن اقرار لیلا تا استفاده از اظهارات پروانه علیه خودش، از بهره برداری از اظهارات مسعود به نفع موکلم تا نشان دادن بی اعتباری و تناقض و تغییرات مداوم تهمت‌های شاکی علیه لیلا، از زیر سوال بردن عنصر معنوی اتهام رابطه‌ی نامشروع تا تاکید بر اشتباه بودن عنوان اتهامی و از همه مهمتر ایجاد تشکیک در اعتبار محتوای شهادت شهود با ارایه‌ی نمونه‌های تناقض و تردید در اظهارات آنها که نه با همدیگر تطابق و همخوانی داشت و نه با اظهارات و ادعاهای خود شاکی !
از بی اعتباری شهادت شهود در دادسرا گرفته تا ناظر نبودن شهادت آنها به سرقت، از اشاره به دعاوی متعدد پروانه علیه مسعود به اتهام فساد اخلاقی که در شورای حل اختلاف و دادسرا یا بی نتیجه مانده بود یا منتهی به اعلام گذشت پروانه شده بود تا… ارایه گواهی مدیر دبیرستان که بر سلامت و نظم لیلا به عنوان دانش آموز‌ی ساعی صحه گذاشته بود :
“چیزی که می‌توانست تصویر یک دختر ناهنجار و فاسد را از ذهن بزداید”.
جالب اینکه علیرغم احضار شهود به دادگاه، هیچکدام حاضر نشده بودند و این هم پروانه را عصبانی‌تر کرده بود.
مسعود، تنها و مغموم جز سکوت چیزی در انبان نداشت !
وقتی خوشبختانه نوبت به دفاع من رسید و رییس دادگاه تاکید کرد که:
“اگر علاوه بر لایحه صحبتی دارید بیان کنید و الّا که من لایحه را خوانده‌ام”، از فرصت استفاده کردم، ایستادم و ضمن تشکر از اعطای فرصت برای بیان دفاعم عرض کردم:
جناب رییس! اجازه دارم فقط یک پرسش از خانم شاکی بپرسم ؟
ایشان به آرامی و با حوصله اجازه دادند : بفرمایید….
سعی کردم لرزش صدایم را کنترل کنم.
الان وقت ادویه زدن به طعامی بود که پخته بودم :
خانم پروانه! در صفحات… و… پرونده چندبار بار صراحتا گفته اید که به دلیل فساد اخلاقی آقای مسعود، سابقا و در شعبه…. دادگاه خانواده، دعوای طلاق و در دادسرا و شورای حل اختلاف، شکایاتی را مطرح کرده و آنها را بی نتیجه رها کرده اید، درست است ؟
پروانه که صورتش سرخ و برافروخته بود، روسری اش را کمی جلو آورد و به جای پاسخ به من به رییس دادگاه گفت : بله…
چند بار که به قهر یا برای دیدار پدر و مادرم به شهرستان رفته بودم، خانه را محل عیاشی کرده بود… زنهای زیادی را به خانه می‌آوَرد…. همسایه‌ها به ستوه آمده بودند. یکبار هم صاحبخانه بیرونمان کرد… خودش هم که اقرار کرده است. بعد با صدایی بلند و لحنی اعتراض آمیز گفت :
شما دارید از یک دختر فاسد دفاع می‌کنید ؟ آفرین به شما !!
گفتم: جناب رییس! ملاحظه بفرمایید که شاکی مجددا تاکید می‌کند که خانه مشترک ایشان، محل ایاب و ذهاب دختران و زنان زیادی بوده، بنابراین و با وجود این حقیقت که شهادت شهود پر از تناقض‌هایی است که هیچ یقینی به صحت ودقت شهادت ایشان ایجاد نمی شود، و موکلم هم منکر اتهام سرقت بوده و هرگزهیچ دلیل شرعی در این باره علیه ایشان ارائه نشده و موکل صادقانه فقط اظهار کرده که چند نوبت همراه مادرش که بانویی فاقد هر گونه سو شهرت اخلاقیست، برای آشنایی و به قصد ازدواج و در حکم مهمان به خانه‌ی آقای مسعود که گمان می‌رفته در قید تاهل نیست، رفته است، هیچ دلیل شرعی بر ارتکاب هیچکدام از جرائم انتسابی علیه ایشان وجود ندارد.
بعد…
دست لیلا را گرفتم و هردو جلوی میز رییس دادگاه ایستادیم.
حوصله و آرامش رییس دادگاه، جرات و جسارت من را بیشتر کرده بود.
رییس دادگاه خطاب به من گفت : خیلی شلوغ می‌کنید خانم!…
میان کلام ایشان دویدم، شاید دور از ادب بود ولی این چاشنی آخر، حکم آخرین تیر ترکِش را داشت: جناب رییس! استدعا می‌کنم به چهره‌ی موکل من نه یک نگاه دقیق بلکه فقط یک نگاه ساده بفرمایید!
هدف من این بود :
“به چالش کشیدن شخصِ قاضی به منزله‌ی یک بیننده، در یک آن و یک لحظه “! او کنجکاوانه به صورت لیلا نگاه کرد …
گفتم: اولین و بارزترین مشخصه‌ی چهره‌ی ایشان، چیزی ست که هیچکدام از شهود کوچکترین اشاره‌ای به آن نکرده‌اند! چرا؟
پاسخ منطقی و کافی در اظهارات خانم شاکی بود قربان !
جناب رییس گفت : این که البته دلیل نمی شود.
گفتم: جناب قاضی! شهود همگی آرایش غلیظ زنی را که مرتب به خانه شاکی می‌رفته است، گواهی کرده اند، جوان بودنش را گواهی کرده‌اند، اما هیچکدام نگفته‌اند که سارقی را با یک چشم معیوب دیده اند؟!..
آیا چنین شهادتی، عینی، دقیق و قابل اعتناست جناب رییس ؟
بگذریم که هیچکدام هم در محضر دادگاه حضور نیافته اند و این، قاعدتا بی معنا و بی اثر نیست !!!

مطالعه بیشتر بستن