خوشحالم که شوهرم را فقط چند دقیقه شناختم

لیلاجعفری: می‌گویند بسیاری از دخترها یاد گرفته‌اند سر سفره عقد بنشینند و تا تقی به توقی خورد بدوند دادگاه مهریه‌شان را اجرا بگذارند. ولی من از همین چند ماه پیش فهمیدم که این حرف، چندان هم درست نیست، چون ماجرای من دقیقا برعکس آن بود.

مدتی بود خواستگاری برایم پیدا شده بود که یکی از آشنایان معرفی‌اش کرده بود. خواستگار و خانواده‌اش از همان روز اولی که به خانه‌مان آمدند برایم غریبه بودند، حتی همان شب پس از مراسم عقدمان هم.
هیچ وقت او و خانواده‌اش به دلم ننشستند! مادر و پدرم به رحمت خدا رفته‌اند و برادرانم درباره‌اش تحقیق کردند. هر سه برادرم که از من بزرگتر هم هستند، تشخیص دادند که جوان خوبی است، اما باز هم آن جوان به دلم ننشست. همه گفته بودند جوانی پاک چشم و مثبت است، من هم که دیگر از نبود پدر و مادر و تنهایی خسته شده بودم، به خواستگاری‌اش پاسخ مثبت دادم.
خانواده داماد عجله داشتند که کارها زودتر انجام شود و هر چه زودتر بنشینیم پای سفره عقد. خواهر بزرگتر داماد همه کارها را می‌کرد و تقریبا تمام خانواده‌اش از او تبعیت داشتند. او که چند سالی از من و خواستگارم بزرگتر بود ادعا می‌کرد که می‌خواهد برای زندگی برود خارج از کشور و می‌خواهد پیش از رفتن، برادرش را سر سفره عقد بنشاند. روزی نمی‌شد که او تماس نگیرد و درباره انجام کارها چیزی نگوید. مرتب دست به کار بود تا زودتر مراسم عقد برگزار شود.
در فامیل ما رسم است، مراحل نامزدی و آشنایی و سپس عقد و عروسی برگزار شود تا در این مدت عروس و داماد به شناخت کافی از یکدیگر برسند. ولی او ادعا می‌کرد که ما با تجربه بزرگترها توانسته‌ایم به شناختی که لازم است برسیم و نیازی به این جور کارها که اتلاف وقت است نداریم. برای همین با نامزدی مخالفت کردند و به ما پیشنهاد دادند مراسم عقد را که طبق رسوم به عهده خانواده ما بود، پس از خطبه‌ی عقد برگزار کنیم.
برادرانم هم این پیشنهاد را پذیرفتند. از سوی دیگر آقای خواستگار و خانواده‌اش نظرشان این بود که همه چیز در حد عالی برگزار شود و بهترین مکان برای مراسم و امکانات برای عقد و جشن پس از آن، و همینطور بهترین مراسم عروسی برگزار شود. قرار شد دفتر خانه مجللی برای جاری شدن خطبه عقد، بگیرند که به عهده خودشان بود.
برادرانم می‌گفتند حالا که پدر و مادرمان به رحمت خدا رفته‌اند باید همه چیز در حد اعلا باشد که کسی حرف و حدیثی درست نکند. برای همین سالن مجللی را درنظر گرفتند تا پذیرایی جشن عقد در حد عالی باشد. تاریخ اجاره سالن هم فردای روز عقدمان بود.
همه کارها ظرف یک ماه انجام شد. از روز خواستگاری تا روز عقد کلا دو ماه طول کشید. در خانواده و فامیل من رسم بر این است که همه بزرگترهای فامیل در مراسم شرکت می‌کنند و همگی کادوی سنگینی که اغلب نیز طلا و سکه است به عروس و داماد هدیه می‌دهند. ما هم طبق آیین دیرینه‌ی فامیل حتی دورترین اقوام برای شرکت در مراسم عقد دعوت کردیم.
یک هفته‌ای مانده بود به تاریخی که برای عقد تعیین کرده بودیم که خواهر خواستگار تماس گرفت و گفت که بالاخره یک دفترخانه که سالن بزرگی هم دارد پیدا کرده است. تعجب کردم چون قرار بود برای انتخاب دفترخانه من و داماد هم باشیم و با هم یک جای مناسب را انتخاب کنیم!
آن روز نخستین جرقه‌ی تردیدم نسبت به ازدواج با آن خواستگار در دلم افتاد، ولی هنوز دلیل قانع‌کننده‌ای برای کناره‌گیری از ازدواج با او که در ظاهر مرد زندگی بود پیدا نکردم. فردای آن روز برای این که از دل من دربیاورند او و خواهرش به دنبال من آمدند تا با برای شام برویم به رستوران. آخرین روزهای زمستان بود و نزدیک عید نوروز. سر شام فرصتی برای حرف زدن فراهم شد و خواهر داماد از این که بدون من و برادرش دفترخانه را انتخاب کرده عذرخواهی کرد. جالب این که برادرش در پاسخ گفت: در این شلوغی‌‌ها و ترافیک شب عید راحتمان هم کرده‌ای خواهر جان!
همان شب موقع برگشتن چند دقیقه‌ای با خواستگار تنها شدم و از او خواستم که برویم و دفترخانه را با هم ببینیم، ولی او گفت که خسته است واز من خواست که به خواهر او اعتماد داشته باشم.
خواهر داماد دو روز مانده بود به مراسم عقد که نشانی دقیق آن جا را گفت. آن هم وقتی مطمئن شد که ما همه فامیل را در جریان عقد قرار داده‌ایم.
روز عقد آرایشگاه نرفتم و لباس و ظاهر خاصی نداشتم چون می‌خواستم فردای آن روز آن کارها را بکنم تا در جشن عقدم، با همیشه متفاوت باشم. برای همین روز عقد، هیچ هزینه‌ای برای داماد نداشتم.
وقتی به دفترخانه رفتیم باورمان نمی‌شد که آن دو اتاق معمولی دفترخانه همان سالنی است که خواهر خواستگار ادعا می‌کرد که رزرو کرده و چندین برابر دفترخانه‌های دیگر هم بابتش کرایه پرداخته ‌است! حدود صد نفر از فامیل من به آن دفترخانه دعوت داشتند که همگی به خاطر کمبود جا سر پا ایستاده و یا بیرون از اتاق‌ها ایستاده بودند. در حالی که از طرف داماد بیشتر از دو سه نفر از بستگان نزدیک حضور نداشتند.
شاید رسم فامیل من کمی عجیب باشد، اما شرایط ما این طور است و خواستگار و خانواده‌اش هم به وسیله معرف ما این را خوب می‌دانستند!
عاقد مراسم را بدون اتلاف وقت برگزار کرد و خطبه‌ی عقد را خواند. با این خطبه دیگر من آن دختر چند دقیقه پیش نبودم، خودم را در کنار مردی دیدم که می‌خواهم یک عمر هم در کنارش بمانم، در حالی که به راستی از او دلخور بودم. یک آن دلشوره‌ی شدیدی در دلم احساس کردم.
بستگان یکی یکی جلو آمده و هدایای‌شان را به من و شوهرم دادند. بیشتر هدایا سکه طلا و یا زیورآلات سنگینی از جنس طلا بود. در حالی که ارزش هدایای آن چند نفر از فامیل داماد روی هم به اندازه دو گرم طلا هم نمی‌شد!
سنگینی نگاه بستگانم را می‌شد به روشنی حس کرد، آن شرایط مکان و پذیرایی در خانواده ما سابقه نداشت. حتی شیرینی و شربت کم آمد و یکی از برادرانم پنهانی رفت و تهیه کرد.
پس از مراسم از مهمان‌ها خداحافظی می‌کردیم که خواهرشوهرم خواست کیسه‌ی هدایا را به او بدهیم. هنوز نیمی از فامیل درون دفترخانه بودند، کیسه‌ی تزیین شده‌ی هدایا هم در دست خانم برادرم بود. او هم در اتاق کناریایستاده بود و با مهمان‌ها خداحافظی می‌کرد. خواهر شوهرم باز هم اصرار کرد که کیسه را از ما بگیرد و با خود ببرد. برای این که دیگر حرفش را تکرار نکند، سرم را با مهمانان گرم کردم. او بی‌اعتنا به من رفت توی اتاق کناری و به خانم برادرم گفت که کیسه را به او بدهد. حتی به دروغ به او گفته بود که ‌عروس‌خانم‌ خواسته تا کیسه را به او بدهد!
خانم برادرم هم به او می‌گوید که این کیسه امانت است و باید آن را به عروس بدهد تا به هر که می‌خواهد بدهد. من که به رفتار خواهر داماد مشکوک شده بودم، وقتی زن برادرم آمد کنارم و از من پرسید که با کیسه چه کار کند، گفتم فقط دست خودت نگه دار. خواهر داماد صدایش را بالا برد و ادعا کرد که در خانواده آنان رسم است که هدایاتا روز عروسی نزد خانواده داماد می‌ماند. او با صدای بلند می‌گفت این خلاف رسوم است و عروس قصد حرف شنوی از داماد را ندارد. او فکر می‌کرد که من به خاطر حفظ آب‌روی خانواده‌ام سکوت خواهم کرد و برای این که جلوی فامیل آب رو ریزی نشود، هدایا را به او خواهم داد. ولی من با آن دلخوری که داشتم، و دلشوره‌ای که در دلم پیدا شده بود، و از طرفی نگران هدایایی بودم که باید نظیرش را در مراسم فامیل پس می‌دادیم، شهامت پیدا کردم و با صدای بلند گفتم: می‌خواهم تمام هدایا را به صاحبانشان پس بدهم!
شاید آن کار دور از ادب بود، اما چاره‌ای جز آن نداشتم. خواهر شوهرم جلوی چشم همه با زن برادرم گلاویز شد تا کیسه را از او بگیرد. همه سکوت کرده و به آن دو نگاه می‌کردند. حیرت انگیز بود. می‌خواست کیسه طلاها را بگیرد و با داماد ببرد. همان موقع زندگی با او را پوچ و ادامه‌اش را تباه می‌دیدم. حتی وقتی خواستم خواهرش را که شال خانم‌برادرم را از سرش می‌کشید کنار بکشم، دست من را محکم گرفت و سرم فریاد کشید که باید به حرف خواهرش گوش بدهم.
به برادرانم گفتم هدایا را به مهمانانی که هنوز حضور دارند بدهند و هدایای بقیه مهمان‌ها را هم خودمان با احترام برویم و پس بدهیم.
خواهر شوهرم آن قدر صدایش را بالا برد و فحاشی کرد که مجبور شدیم پلیس خبر کنیم. اتفاقا گزارش آن روز پلیس در دادگاه خانواده به دردم خورد. هنگامی که ادعا می‌کردند که من نافرمان و ناسازگار هستم، همان گزارش پلیس و شهادت نیمی از فامیل که ضمیمه‌اش بود، خیلی از مشکلات را حل کرد. مردم راست می‌گفتند که شوهرم مرد خوبی است، اما کسی نمی‌دانست که هیچ اراده‌ای از خودش ندارد و خواهرش به زندگی او مسلط است.
حدود یازده ماه طول کشید تا توانستم طلاقم را از او بگیرم. در حالی که حرفم سر زبان‌ها افتاد و نیمی از هزینه‌ی بهترین تالار و امکاناتی که برایش در نظر گرفته بودیم هم سر دستمان ماند. خوشحالم که تنها چند دقیقه پس از عقد، شوهرم و خانواده‌اش را شناختم و نگذاشتم بیشتر از آن دیر شود.

مطالعه بیشتر بستن