[۲۳۱۰]

نجات «پروانه» با قانون

لیلاجعفری:هر پرونده‌ای که روی میز قاضی یا دادیار قرار می‌گیرد، با خود یک دنیا خاطره‌ و تجربه به همراه دارد. این خاطرات گاه آن‌قدر تاثر برانگیز و قابل تامل است که قضاوت را نیز دشوارتر و سخت‌تر می‌کند. بیان این تجربیات از زبان قاضی که قرار است با رای و قضاوت خود سرنوشت پرونده‌ را تعیین کند، شنیدنی و ماندگارتر خواهد بود.

دکتر عباس کرمی‌پورسیار، قاضی دادگستری، در دوره‌ی چند ساله‌ی قضاوت، خاطرات بسیاری از این دست دارد. این قاضی ۳۴ ساله، درباره‌ی ماجرای یکی از پرونده‌ها که بازگویی‌اش نیز دلخراش است می‌گوید:
«نمی‌دانم سخت‌ترین شغل و کار دنیا چیست، اما این را می‌دانم که قضاوت یکی از حساس‌ترین شغل‌هاست که گاه بسیار دشوار است. در طول سال‌ها کار در این زمینه و قضاوت در پشت کرسی قضاوت، این را با تمام وجود احساس کرده‌ام. یکی از این موارد حساس مربوط می‌شود به پرونده‌ای که یک سال و نیم پیش به من ارجاع شد؛ پرونده‌ای با موضوع کودک آزاری و ضرب و جرح عمدی. ماجرای این پرونده شاید در ابتدا آزاردهنده باشد اما پایان خوشی داشت.
در میان پرونده‌های متعددی که برای قضاوت و داد به دستم می‌رسید، یک روز با پرونده‌ای برخورد کردم که تا آن روز نظیرش را ندیده بودم. دختر هفت ماهه‌ای که وقتی در آغوش مددکار دیدمش ملوسی و صبوری از چهره‌اش نمایان بود، و من در اینجا با نام مستعار پروانه او را معرفی می‌کنم، به طور دل‌آزار و مشمئزکننده‌ای مورد شکنجه قرار گرفته بود.
پدر و مادر پروانه به دلیل اعتیاد به شیشه که از مواد مخدر صنعتی‌ است این دختر بچه را شدیدا مورد آزار و اذیت قرار داده تا جایی که او را واقعا و عمیقا کرده بودند.
ظاهرا مادر و پدر پروانه با گریه‌های او که به طور طبیعی هر کودکی به آن دچار است، او را آزار می‌دادند تا ساکت شود. این پدر و مادر که تعادل روانی لازم را نداشتند، هنگام مصرف مواد مخدر پروانه را مورد شکنجه قرار می‌داده‌اند. به طور مثال سیخ داغ روی لب و دیگر اعضای بدن او قرار می‌دادند، آن دو به خیال خود می‌خواستند بچه را آرام کنند تا مزاحم کارشان نباشد.
عکس‌های داخل پرونده از پروانه، به طور وحشتناکی آزاردهنده و شنیع بود. عکس‌ها نشان می‌داد که تمام اجزای بدن این دختر بچه سوخته و یا به نوعی بریده و یا آسیب‌دیده بود. با دیدن عکس‌ها و مطالعه‌ی پرونده‌ی پروانه می‌توانستم درک کنم که صبوری در چهره‌ی این طفل هفت ماهه، چرا تا به آن حد نمایان است.
در بازجویی‌هایی که بعدا صورت گرفت، پدر و مادر پروانه اقرار کردند که این رفتارهای آزار‌دهنده از سوی هر دوی‌شان بوده و هر بار نیز به دست یکی از آنان صورت می‌گرفته است. می‌شد افسردگی و ترس را در چهره پروانه دید، و مصداق آن در گزارش مددکار او نیز وجود داشت.
پروانه تندرستی و سلامتی امروزش را مدیون همسایگان مسئولیت‌پذیر و خوبی است که او را از آن وضعیت نجات داده‌اند. کشف جرم به وسیله‌ی همسایگان اطراف که از سر و صدای او به ستوه آمده بودند صورت می‌گیرد. آنان که متوجه گریه‌های بی‌وقفه‌ی پروانه می‌شوند و از سویی وجود اعتیاد که از ظاهر پدر و مادرش نیز نمایان بوده است،مشکوک شده و و به اورژانس اجتماعی موضوع را اطلاع می‌دهند.
طبق آیین دادرسی کیفری در جرایمی که بزه‌دیده پنهان دارد، مانند طفل و جرایمی از این قبیل، سازمان‌های مردم نهاد مانند بهزیستی و جمعیت مردم‌نهاد امکان این را دارند که زیر نظر دادستان به ماجرا ورود کنند.
در این مورد نیز بهزیستی به خانه ورود کرده و شرایط پروانه را از نزدیک می‌بیند؛دختری گریان با بدنی مجروح و آسیب‌دیده، در کنار پدر و مادری که از شدت مصرف مواد مخدر تعادل روحی و روانی و حتی جسمی نداشته‌اند، آن هم در محیطی خالی از بهداشت و سرشار از آلودگی!
همه چیز گویای ناامنی و شرایط نامناسب زندگی برای یک طفل بوده است.بهزیستی نیز او را تحویل گرفته و به یک جمعیت خیریه تحویل می‌دهد. جمعیت خیریه پروانه را همچون کودکان سه ماهه تا چند ساله دیگری که یابدسرپرست هستند و یا بی‌سرپرست، تحویل گرفته و تحت حمایت قرار می‌دهد.
شانس به پروانه روی خوش نشان داد و مددکار اجتماعی خوبی نیز برایش انتخاب شد. به لطف پروردگار کارهای بالینی اوبه خوبی صورت گرفت و توانست آرامش را احساس کند. پروانه دیگر از دسترس پدر و مادر خارج شده و با گزارشی کهمسئول جمعیت با حمایتی که از او داشت ارائه کرد، دیگر از لحاظ مسائل بهداشتی و سرپرستی نیز در شرایط مساعدی قرار داشت.
وقتی آقای دادستان، پرونده را به شعبه من ارجاع دادند، خواستم که تحقیقات اولیه انجام شود. از همسایگان و مددکار اجتماعی پرس و جو کردیم و مشخص شد که پدر و مادر متواری هستند. گویا پدرومادر پروانه که متوجه اوضاع می‌شوند، همان روز نخستی که بهزیستی پروانه را ازخانه‌‌شان می‌برد، از ترس دستگیری متواری می‌شوند. از این رو دیگر امکان دسترسی به آن دو وجود نداشت.
به این ترتیب چاره‌ای جز صدور حکم جلب پدر و مادر پروانه نداشتم. در این مدت کودک همچنان تحت حمایت جمعیت خیریه بود. این پرونده دلخراش از جلوی نظرم کنار نمی‌رفت، ولی طبق قوانین قضاوت نباید تاثیری بر احساسم می‌گذاشت. تا این که یک روزاتفاق حیرت‌انگیزی افتاد. در دادسرا بودم که پدر پروانه را دیدم. آمده بود دنبال فرزندش! به شعبه آمد و به صراحت از من خواست تا کودکش را تحویل بگیرد. یک آن خشمی در وجودم پیدا شد که از من می‌خواست خودم با دستان خودم دستگیرش کنم. روایتی را به یاد آوردم از حضرت علی(ع) که در میدان نبرد، حتی دشمنش را در هنگام عصبانیت، مجازات نکرد. نمی‌شد باور کرد که انسان ضعیف و لاغری که در برابرم قرار دارد، با فرزندش آن رفتارهای وحشیانه را داشته باشد.
من نیز طبق قوانین، به قید فوریت حکم بازداشت آن پدر را دادم و به این ترتیب آن مرد بازداشت شد. چند روزی که گذشت مادر طفل نیز به دادگاه آمد. او نیز می‌خواست فرزندش را ببیند. ولی طبق قانون او نیز مانند همسرش بازداشت شد.
به این ترتیب قرارهای مقتضی قانونی انجام شد.دستگاه قضائی با قاطعیت با این پدر و مادر برخورد کرد و رسیدگی‌های لازم را انجام داد. به این ترتیب پدر به زندان مردان خورین و مادر نیز به زندان زنان شهرری منتقل شد.
دو هفته‌ی نخست، موارد بالینی روی آن دو انجام ‌شد تا از شدتعوارض اعتیاد در جسم و روان آن دو کم شود. در این زمان مددکار اجتماعی پروانه به زندان رفته و از آن دو بازجویی کرد. مادر بی‌تاب دیدن فرزندش بود؛ گویا او و همسرش ناخواسته و تنها تحت تاثیر مواد مخدر و عدم تعادل روانی دست به رفتارهایی که گفته شد زده بودند. در بازجویی مددکار، ندامت و پشیمانی هر دو به خوبی مشهود بود.
یک هفته دیگر نیز در زندان ماندند در حالی که همچنان موارد بالینی برای آن دو انجام می‌شد. تست اعتیاد انجام شد و خوشبختانه نتیجه برخلاف تستی که هنگام ورود به زندان داده بودند، رضایت‌بخش بود. یک روز که با گزارش مددکار اجتماعی متوجه شدم که مادر به راستی بی‌تاب دیدن فرزندش است،اجازه دادم که او و همسرشپروانه را ببینند، اما درون دادسرا.
یکی از عاشقانه‌ترین صحنه‌هایی که دیده‌ام آن روز و در آن لحظه است. پدر و مادری که کودک خود را وحشیانه آزار داده بودند، سراپا مشتاق دیدار همان فرزند بودند. پروانه شاد بود و پدر و مادرش گریان. هر کسی که آن صحنه را می‌دید، اشک در چشمانش جمع می‌شد. به سختی توانستم جلوی بغضم را بگیرم. یکی از سنگین‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام بود، طفل برای آن دو بود، ولی آن دویی که آن همه بلا سرش آورده بودند، با روز نخستی که به دادسرا آمدند زمین تا آسمان فرق داشتند.
چند روز بعد، با نظر مثبت مرجع اجتماعی پرونده یعنی بهزیستی، و دادستان محترم، که تصمیم جهادی اتخاذ کردند، بعد از طی مسائل و پروسه‌ای، پروانه برای همیشه به آغوش آن دو برگشت. ولی هنوز من و بسیاری دیگر، برای او نگران بودیم. برای همین با این‌که پروانه به خانواده خود برگشت ولی همچنان زیر نظر جمعیت خیریه قرار داشت و دو سه ماه یک بار شرایط او در خانه و خانواده‌اش رصد و بررسی می‌شد.
چند ماهی که گذشت پدرو مادر پروانه گواهی سلامت آورند که ترک اعتیاد کرده و در یک کارگاه صنعتی نیز مشغول به کارشده‌اند. جمعیت خیریهنیز مبلغی را برای درمان کودک که هنوز از آثارآسیب‌ها رنج می‌برد به آن دو اهدا کرد.
این که توانستم کانون گرم خانواده‌ای را احیا کنم، از افتخاراتم است. شاید برای برخی شنیدن این خاطره دردآور باشد و حتی بازگشت کودک را به آغوش چنین پدر و مادری پرخطر بدانند ولی از آن جا که این بازگشت با ساختن زمینه‌های لازم صورت گرفت و تا مدت‌ها نیز تحت نظارت جمعیت خیریه بود، جای امیدواری وجود داشت. اکنون که یک سال و نیم از وقوع این قضیه می‌گذرد، موردی از نامساعد بودن شرایط پروانه گزارش نشده است از این رو پیداست که بازگشت آن طفل به خانواده خود صحیح بوده است و این بر خوشحالی من اضافه کرد.»

مطالعه بیشتر بستن