زندگی من

لیلا جعفری: تابلوی دادگاه، برایم غریب بود. راه زندگی من، با آن‌جا گره داشت. طلاق، با تمام نیرو من را سوی خود فرا می‌خواند.

وارد حیاطش شدم. سردر اتاقی که پیش از راهرو قرار داشت، نوشته شده بود؛ بازرسی خانم‌ها. وارد اتاق شدم. خانمی کنار کیت بازرسی مدرک شناسایی‌ام را خواست. کارت ملی‌ام را دادم و پس از بازرسی بدنی، وارد راهرو شدم؛ شلوغ بود و پر هیاهو. نیروی سرشار از استرس و تشویش را می‌شد از هر سو احساس کرد. اگر اکنون از من که آن روزهای پردلهره را پشت سر گذاشته‌ام بپرسند، می‌گویم یکی از پر استرس‌ترین جاهای دنیاست، ولی می‌توانی با سماجت و پیگیری که شاید بسیار هم سخت باشد، رو به روی کرسی قاضی‌هایش، حقانیتت را و درواقع خودت را اثبات کنی. برای همین با وجود استرس و دلشوره‌هایی که به دل آدم می‌اندازد، پیام‌های نیروبخشی از امید و انگیزه را هم به آدم می‌دهد. این تمام برداشت من از مکانی است که دوازده سال پیش با حکم طلاق از آن بیرون آمدم.
با پرس و جو از مشاوران دادگاه و یکی دو نفر از کارمندان راهم را پیدا کردم؛ باید می‌رفتم به اتاقی در انتهای راهرو، جایی که شلوغی و ازدحام کمتری داشت. توان پرداخت دستمزد وکیل را نداشتم برای همین حواسم را جمع کردم که اشتباهی انجام ندهم. در ضمن این که مشاوران دادگاه که بعضی‌های‌شان وکلای خوبی هم بودند می‌توانستند راهنمایی‌ام کنند، آن هم رایگان و بدون پرداخت هزینه.
باید فرم دلیل طلاق را پر می‌کردم و مشخصات خودم را. جنسیت: زن. سن: ۳۰ سال. دلیل طلاق: بدرفتاری و …
داشتم به پرسش‌های خانم کارشناسی که فرم را پر می‌کرد پاسخ می‌دادم که حالم بد شد؛ احساس گیجی، سردرگمی، و یک دنیا غم…
خانم کارشناس متوجه شرایط بد روحی‌ام شد. در دادگاه کمتر کارمندی چنین برخوردی با مراجعین دارد:
– خانم اگر حالتون خوب نیست، چند دقیقه بیرون باشین.
و لیوانی یک بار مصرف را از آب پارچ روی میزش پر کرد و به دستم داد. انگار در آن لحظه کوچکترین مهربانی او توانست عقده‌ی دلم را باز کند. نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم. آب را می‌نوشیدم و اشک می‌ریختم. می‌دانستم که تا پایان ساعت اداری دادگاه یکی دو ساعت بیشتر نمانده است، یک ساعتی هم از لحظه ورودم تا انجام دادن کارها برای رسیدن به اتاق کارشناس طول کشیده بود، پس نباید وقت را هدر می‌دادم. از خانم کارشناس تشکر کردم و گفتم: ادامه بدیم.
-تعداد فرزندان: یک. جنسیت: دختر. چند ساله: پنج ساله. خانم کارشناس با تردید نگاهم کرد. توانستم معنای نگاهش را بخوانم، پیش از این‌که حرفش را بزند.
-چرا می‌خوای جدا شی؟ تو بچه داری!
-خیلی بدرفتار و بی‌مسئولیت است. هیچ وقت با من حرف نمی‌زند. چند جلسه‌ای که به زور دادسرا به جلسات مشاوره آمد هیچ گونه همکاری با مشاوران نداشت. آن قدر بی‌تفاوت و بی‌مسئولیت برخورد کرد که در این چند ماهی که جدا از هم زندگی می‌کنیم، یک بار هم به دیدن دخترش نیامده است. هیچ عاطفه‌ای ندارد. در طول زندگی با او هر شب را با گریه سر روی بالشت می‌گذاشتم. کارهایی می‌کرد خلاف ادب و اخلاق. بعضی از کارهایش را هنوز هم که به یاد می‌آورم، زجر می‌کشم. مهریه‌ام را می‌بخشم و حضانت دخترم را می‌گیرم و در واقع خودم و دخترم را از آن زندگی خلاص می‌کنم. شاید..
پایین را نگاه کردم.
-شاید بعد از من با کس دیگری زندگی بهتری داشته باشد. کسی که به قول مشاورمان، او را همان جور که هست بپذیرد.
توانسته بودم حرفم را بزنم، با واهمه و ترس. کسانی که در آن محیط پا گذاشته‌اند می‌دانند که گفتن حرف دل، هر چند که حق و حقیقت باشد، با وجود ترس‌ها و استرس‌هایی در دادگاه به سراغ آدم می‌آید، کار دشواری است. می‌خواستم حرفم را کامل کنم تا دل آن زن هم نرم شده و با طلاقم موافقت کند. نگاهش جوری بود که می‌ترسیدم فکر کند که همین چند روز پیش با شوهرم دعوا کرده‌ام و از روی ناراحتی و خشم آمده‌ام تا طلاق بگیرم. می‌خواستم بداند که ناراحتی من از یک روز و یک ماه و یک سال نیست، هشت سال است که از زندگی با او زجر می‌کشم. پس کاری و امضایی کند که در حکم قاضی هم اثر بگذارد. هر چه باشد آن روزها به این راحتی‌ها حکم طلاق زنی را نمی‌دادند.
– روزی که با او ازدواج کردم، از مال و دارایی چیزی نداشت. الان هم مال زیادی ندارد. برای داشتن یک زندگی گرم و شاد به خانه‌اش رفتم که هرگز تجربه‌اش نکردم. هر روز را با غصه و تنهایی گذرانده‌ام و با او روی خوشی را ندیده‌ام. می‌دانم که این ناراحتی‌ها روی دخترک معصومم هم اثر می‌گذارد. می‌خواهم مادر خوبی باشم، برای همین الان راه زندگی‌ام همین است که حضانت او را بگیرم و از همسرم جدا شوم. بارها از من خواسته است تا به دادگاه بیایم و تکلیف زندگی‌مان را روشن کنیم. خودش شهامت آمدن به این جا را ندارد. کاری کرده است تا کارد به استخوانم برسد و خودم بیایم. شاید هم حق داشته باشد، ولی هر چه هست، دیگر خودش می‌داند و خدای خودش. بیاید طلاق من را بدهد و برود سوی زندگی خودش، هر چند که این روزها با این شرایط سخت، کمرم زیر بار فشار زندگی دارد خرد می‌شود!
خانم کارشناس فرم را پر کرد و چیزی نگفت. شاید از جمله‌ای که در نگاهش موج می‌زد صرف‌نظر می‌کرد: متاسفم!
فرم را به دست من داد. یکی را هم در پرونده‌اش گذاشت. خداحافظی کردم و از در بیرون رفتم. خواستم در را ببندم که در راهرو با زنی برخورد کردم. زنی جوان و هم سن و سال خودم. زن با سرعت سوی یکی از اتاق‌ها می‌رفت که به هم خوردیم. شانه‌ام درد گرفت، او هم دردش آمد. برگشت و با خشم نگاهم کرد. هر دو دست بر شانه داشتیم. یک آن، درد یکسان ما که باعث شد به خاطرش دست روی شانه‌مان بگذاریم، ما را به خنده انداخت. هر دو از هم عذرخواهی کردیم و به راه خود رفتیم. باید دادخواست ترک انفاق و طلاق را هم ارائه می‌کردم. با بی‌حوصلگی شعبه‌ای را که خانم کارشناس معرفی کرده بود پیدا کردم. دادخواست انجام شد. برای ترک انفاق همسرم از دادسرا هم نامه داشتم. می‌توانم بگویم همه مدارک وجود داشت و مشکلی از این بابت نداشتم، فقط می‌ماند داشتن صبر و حوصله و پوشیدن کفش‌های آهنی که باید برای اثبات حق خود و رهایی از نام او در شناسنامه‌ام، انجام می‌دادم.
احساس می‌کردم آب‌رویم رفته است و دیگر آینده‌ای ندارم. در سن سی سالگی ازدواج ناموفقی را پشت سر گذاشته و درواقع جوانی و زندگی‌ام را باخته بودم. حال روحی و عاطفی آن روزهایم را نمی‌توانم توصیف کنم حتی خودم هم دیگر نمی‌توانم آن روزهای خودم را درک کنم. شاید برای همین هنوز هم بیشتر خانواده و اطرافیانم نتوانستنه‌اند طلاقم را بپذیرند.
ساعت کار دادگاه تمام شده بود. کارت شناسایی‌ام را تحویل گرفتم و در میان شلوغی مراجعه‌کنندگان که به سمت در خروجی می‌رفتند از دادگاه بیرون رفتم. هنوز سرگیجه داشتم. احساس می‌کردم راه رفتن برایم سخت است. انرژی‌ام پایین آمده و فشارم هم افتاده بود. نگاهم افتاد به آب‌میوه فروشی که کمی جلوتر از دادگاه قرار داشت. گوشی همراهم را که مدلی قدیمی داشت از کیفم درآوردم. با خواهرم تماس گرفتم. می‌خواستم حال دخترم را از او بپرسم. گاهی که برای کاری بیرون از خانه می‌رفتم، دخترم را به خانه‌اش می‌بردم تا مواظبش باشد. هیچ گاه این محبت خواهرم را فراموش نخواهم کرد. روزهای طلاق تنها کسی بود که با غصه‌های من اشک ‌ریخت. یادم می‌آید یک روز گفت: چرا خواهر من در سی سالگی باید بیوه شود؟ آن روز توانستم دردی را که از طلاق من داشت و تنها به خاطر خود من بود، در او ببینم. بیوه واژه‌ای بود که باورها و سنت‌های جامعه به من القا می‌کرد، با اندازه‌ای بیش از حالا، هر چند که هرگز در قلب من جایی نداشت.
هویج بستنی بزرگی سفارش دادم. توان ایستادن نداشتم. نشستم روی یکی از صندلی‌ها پشت یک میز چهار نفره. چند دقیقه بعد آب میوه و بستنی‌ام حاضر بود. برای تامین انرژی و غلبه بر ضعفی که به سراغم آمده بود به هر دو نیاز داشتم.
مشغول خوردن شدم که زنی از در آمد تو، همانی که در دادگاه شانه‌های یکدیگر را به درد آورده بودیم! از دور لبخند زد. من هم لبخند زدم. اشاره کردم که بیاید و سر میزم بنشیند. او هم آمد. خوش‌برخورد و مهربان به نظر می‌رسید. با ظاهری معقول، ساده و شیک.
-هنوز هم شانه‌ات درد می‌کند؟
این را پرسید و نشست. گفتم: نه دیگه یادم رفته بود تا این که الان شما رو دیدم!
هر دو خندیدیم. گفت که با زن دیگری در مسیر آشنا شده است که الان از راه می‌رسد. پرسید برای چه به دادگاه آمده‌ام و در پاسخش گفتم: طلاق. آمدن او به دادگاه دلیل دیگری داشت، به دنبال شناسنامه‌ی فرزندش بود. هنوز ماجرای زندگی‌مان را تعریف نکرده بودیم که آن زن از راه رسید. زنی متوسط قامت که او نیز ظاهری شیک و ساده داشت. ما را که دید کنارمان آمد و نشست روی صندلی سوم. با یک سلام و بی‌مقدمه پرسیدم: شما برای چی به دادگاه اومدین؟ برای…؟
حرفم را ادامه ندادم تا خودش بگوید:
-طلاق؟.. نه.. من با همسرم زندگی خوبی دارم. مشکل من سر ارث و میراث است.
پیشخدمت دو لیوان دیگر آورد و روی میز گذاشت. تابلوی دادگاه را می‌توانستم از همان جا ببینم. در حالی بستنی شیرین سنتی را که آغشته به آب هویج بود می‌خوردم که تلخ‌ترین اتفاقات زندگی‌ام را مرور می‌کردم. این یادآوری خاطرات، آب و نمک را به چشمانم آورد. در آن تنهایی دردآور درونی‌ام، یک جور احساس دوستانه و صمیمانه را با آن دو زن احساس می‌کردم. احساسی که باعث شد تا داستان زندگی‌مان را برای هم تعریف کنیم و با یکدیگر دوست شویم؛ من(مینا)، پروانه و گل‌آسا. نگاهم به صندلی چهارم بود، آیا صندلی با حضور کسی پر می‌شد؟
ادامه‌ی این داستان را در شماره بعد بخوانید.

مطالعه بیشتر بستن