زندگی گل‌آسا

لیلاجعفری: آن‌ چه گذشت: مینا زنی جوان و سی ساله است که به دلیل دادخواست طلاق به دادگاه مراجعه کرده است. او که فرزندی پنج ساله دارد در دادگاه با دو زن به نام‌های پروانه و گل‌آسا آشنا می‌شود. میز چهار نفره‌ی آب‌میوه فروشی نزدیک دادگاه، جایی است که هر سه زن داستان زندگی خود را بازگو می‌کنند. پروانه برای گرفتن شناسنامه فرزندش و گل‌آسا برای مشکلات ارث و میراث به دادگاه مراجعه کرده‌اند. مینا با روزهای دشوار طلاق دست و پنجه نرم می‌کند و نگاه به صندلی چهارم دارد که خالی است.

ادامه‌ی داستان :
نگاهم به صندلی چهارم بود. مانند وقت‌هایی که از ناراحتی توان گفتن حرفی را نداشتم، در سکوت، لیوان آب‌هویج بستنی را تمام کردم. با خودم فکر کردم، این صندلی هم با حضور دوستی پر خواهد شد، و یا مانند جاهای خالی که در همه جای زندگی وجود دارد، خالی باقی خواهد ماند؟
-آخیش… نفسم تازه شد.
پروانه این را که گفت سکوت هم شکست. به خود آمدم. یک آن از یادم رفته بود که با دو زن دیگر پشت آن میز همسفره شده‌ام. قاشق را درون لیوان که دیگر خالی شده بود گذاشتم.
-من هم نفسم جا اومد. خیلی خسته شدم.
گل‌آسا هنوز لیوانش تا نیمه پر بود.
-اومدن به اینجا واقعا اعصاب می‌خواد. الان چند ماهه که میام و می‌رم ولی تازه رسیدم اول خط.

پروانه حرفش را برید:
-همینه، من برای گرفتن یه شناسنامه این‌ همه سختی می‌کشم، چه برسه به تو که ارث و میراثت رومی‌خوای!
لحظه‌ای دلم خواست بیشتر حرف بزنم، مانند سال‌های گذشته که در هر جمع و محفلی به مجلس گرم‌کن، شهرت داشتم، بگویم و بخندم و از گرایش عجیبم به تنها ماندن که مدتی بود با افسردگی من را کم‌حرف می‌کرد دور شوم. شاید احساسم برگرفته از آن بود که مانند روزهایی که مجرد بودم، تنها و در کنار دو دوست در یک آب‌میوه فروشی نشسته بودم.
-روز اولی هست که اومدم این‌جا. شنیدم که باید کفش آهنی داشت تا به حق و حقوق خود رسید، ولی با این انرژی که امروز از دست دادم نمی‌دونم که باز هم بخوام به این جا بیام یا نه!
-مگه دادخواست ندادی؟
پروانه این را که گفت دستم آمد که از قانون و مراحل قانونی سردرمی‌آورد، برخلاف خودم!
-آره، دادخواست دادم اما باز هم باید بیام، واقعا حوصله‌شو ندارم.
گل‌آسا خنده‌اش گرفت.
-توی این چند ماهه که کارم به این جا افتاده خیلی‌ها رو دیدم که خسته شدن، ولی خب هدف که داشته باشی، کارتو ول نمی‌کنی تا به نتیجه برسی.
گل‌آسا راست می‌گفت، هدف که داشته باشی، دنبال کارت را محکم می‌گیری و ولش نمی‌کنی. اگر ول کنی یعنی خیلی هم مصمم نبوده‌ای. این برای من که کار زندگی مشترکم به‌ دادگاهرسیده بود، شرم‌ داشت که بخواهم ولش کنم. رفته بودم تا تکلیف زمان، زندگی و خودم روشن شود، اگر هنوز هیچ چیز نشده خسته می‌شدم و جا می‌زدم، آن خانم کارشناس و هر کس دیگری حق داشت فکر کند که چند روز پیش با شوهرم دعوایم شده و مثل یک سبک‌عقل دویده‌ام دادگاه تا طلاق بگیرم. من دیگر می‌دانستم که طلاق تنها راه حل زندگی‌ام است و تردیدی هم از بابت آن نداشتم.
-راست می‌گی، باید قوی بود، مثل تو که می‌گی خسته نشدی!
گل‌آسا نیمه‌ی دیگر لیوان را هم تمام کرد.
-من هم آدمم. خیلی هم خسته شدم، خیلی خسته هستم. با خانوادم درافتادم، و شاید از شما هم خسته‌تر باشم. ولی…
آه کشید.
-ولی چاره‌ای ندارم.
اشک در چشمانش حلقه زد. این چشم‌های قرمز شده را از صبح بارها دیده‌بودم. در راهروی دادگاه و در اتاق‌ها بسیاری از مراجعان همین‌طور ناراحت هستند و انگار می‌خواهند گریه کنند. خیلی‌ها را دیدم که بغض کرده بودند.
پروانه دست روی شانه‌ی او گذاشت.
-حتما برات خیلی سخته. من که نمی‌تونم فکرشو بکنم که یه روز با خانواده‌ی تنی خودم کارد و پنیر شم. تو خوب طاقت آوردی!
کنجکاو شدم.
-موضوع ارث و میراث پدری‌یه؟
گل‌آسا اشکی را که سر خورده بود زیر پلکش، پاک کرد.
-آره. پدر و مادرم ده سالهپیش به فاصله‌ی چهار ماهفوت شدن.
خواستم همدردی کنم.
-خدا رحمتشون کنه.
– ممنونم. یه خواهر و سه تا برادر بزرگ‌تر از خودم دارم. پدرو مادرم ماه‌های آخر زندگی‌شون داشتن یه آپارتمان چهار طبقه می‌ساختن. پدرم پیش از فوتش وصیت کرد که هر کدام از طبقات برای ما چهار خواهر باشه. خودشون هم با خواهر بزرگم در شهرستان زندگی می‌کردن. ولی پدرم وصیتش را هرگز در جایی ثبت نکرد، چون فکر می‌کرد هیچ کدوم از بچه‌هاش برخلاف وصیتش رفتار نمی‌کنن. بلافاصله پس از تموم شدن ساخت خونه، که دو سه ماهی پس از فوت مادر و پدرم بود، سه تا برادرمهر کدوم به یکی ازطبقه‌های آن خونه رفتن و زندگی‌شون رو توی خونه‌ی نوساز شروع کردن. من هم خواستم مثل اونا به یکی از طبقات اون جا برم که نذاشتن. گفتن سهم تو که دختر هستی، نصف سهم ماست، پس حق اومدن به این جا رو نداری. خیلی راحت گفتن شوهرت می‌خواد داماد سرخونه بشه و ما اجازه نمی‌دیم که آویزون ما بشه.اون یه طبقه رو هم اجاره دادن و بین خودشان تقسیم می‌کنن.
-خب تو مدرکی داری که اون یه طبقه رو پس بگیری؟
-نه ندارم،.ولی از خیر اون گذشتم. به اونا گفتم اشکالی نداره حالا که وصیت پدرمون رو انجام نمی‌دین، از نظر قانونی همه چیز رو تقسیم کنیم. ولی حاضر نشدن بیان. حتی گفتم یا اون طبقه هم طبق قانون تقسیم بشه یابذارین من بیام اونجا زندگی کنم، ولی گفتن شوهر تو می‌خواد داماد سرخونه بشه و ما نمی‌ذاریم که آویزون ما بشه. بره خودش خرج تو و بچه‌هاتون رو دربیاره. خواهر بزرگم هم توی شهرستان با خانواده‌ش توی همون خونه زندگی می‌کنه و هر چی به برادرهام می‌گه که دست از لجاجت و زورگویی‌شون بردارن فایده‌ای نداره.
پروانه در فکر بود.
گل‌آسا باز هم اشکش از مژه افتاد.
-دو تا بچه دارم که یکی‌شون سال آخر دبیرستانه و دیگری دانشجواه. هزینه زندگی و تحصیل واقعا سخت شده، همسرم مرد خوبیه ولی درآمدش محدوده. کارش هنره. حکاکی روی فلز کار می‌کنه.
-چه کار خوبی، اتفاقا چه قدر هم وسایل و تزئینات حکاکی با فلز مد شده!
این را که گفتم لبخند زد.
-درسته ولی بیشتر کارهایی که توی بازار وجود داره هنر دست نیست و بیشترشون هم وارداتی و ماشینی هستن. برای همین کار هنرمندان این رشته که زیاد هم نیستن، چندان رونقی نداره.
گفتم:
-جالبه، مثل فرش ماشینی و فرش دستباف که فرقشون یه دنیاست.
-درسته.منم اینو درک می‌کنم برای همین، هم شوهرم رو دوست دارم و هم هنرش رو.
گل‌آسا انگار مشکلش را از یاد برد. دستش را بالا گرفت و انگشتر دست راستش را نشانمان داد.
-اینو خودش درست کرده.
انگشتری نقره‌ای رنگ بود با نقشی ظریف از چهره‌ی یک زن. کمی که دقیق شدم متوجه شباهت آن با گل‌آسا شدم.
پروانه هم این را فهمید.
-چهره‌ی خودتو روی انگشتر حک کرده؟!
گل‌آسا ذوق کرد، رو کرد به پروانه.
-آره.
-آفرین به این شوهر خوب!
پروانه این را که گفت، خندید. گل‌آسا جوری از همسرش حرف می‌زد که انگار درباره‌ی بخشی از وجودش حرف می‌زد. می‌توانستم عشقی را که بین او و همسرش وجود داشت در میان حرف‌ها و نوع نگاهش که بشاش می‌شد،ببینم.
-شوهرت چی می‌گه؟
-شوهرم با شکایت من مخالف بود. گفت روزی دست خداست، ولشون کن. ولی من از مستاجری و اجاره‌نشینی خسته شدم. می‌خوام ارث و میراثم را بگیرم تا بلکه با وام و سختی واحد کوچکی بخریم و بتونیم به زندگی بچه‌ها سر و شکلی بدیم و کمتر سختی بکشیم.
-این طور که می‌گی خانواده‌ت دارن زور می‌گن.
با این حرفم انگار دوباره دردش را به یاد آورد. شوق و اشتیاقی که در نگاهش بود دوباره پر کشید.
-سه تا برادرم با ازدواج من و شوهرم مخالف بودن، چون کارش هنر بود و موقعیت مالی خوبی نداشت.
سر به زیر انداخت. نگاهش خیره به لیوان بود.
-دلم برای دیدن و کنارشان بودن تنگ شده. هر سه تاشون رو خیلی دوست دارم ولی ده ساله که دارن بهم زور می‌گن.
-متاسفم. چه شرایط عجیبی داری!
-حالا موندم حکم پلمپ خونه که صادر بشه، چطوری برم و با مامور از خونه بیرونشون کنم. اونا درواقع مال و دارایی منو غصب کردن، ولی من واقعا نمی‌دونم آخر این ماجرا رو چه‌طوری انجام بدم؟نمی‌دونم چه‌طوری توی چشم برادرهام نگاه کنم و از خونه بیرونشان کنم؟!
پروانه ساکت بود. انگار او هم مثل من، حتی در جمع هم تنها می‌شد.
-واقعا خیلی شرایط سختیه.
-با این که مشکلم را می‌دونستن ولی سهمم رو ندادن، خودشون گفتن برو قانونی سهمت رو بگیر، دنبال قانون هم که اومدم بهم گفتن دیگه خواهر ما نیستی پس برو پی کارت. خیلی تنها شدم. با این که همسر و بچه‌های خوبی دارم ولی به خاطر رفتار خونوادم احساس تنهایی می‌کنم.
این احساس تنهایی عجب سمجی است، همه جا هست، هر جایی و با هر کسی! دست‌کم من که این‌طور فکر می‌کنم، هر که را که دیده‌ام یک جور احساس تنهایی داشته است.آن روزها فکر می‌کردم که فقط آدم‌هایی احساس تنهایی می‌کنند که جفت و زوجی ندارند، ولی حالا که سال‌ها از آن روزها می‌گذرد، و همین‌طور چهار دهه از شروع زندگی‌ام، می‌بینم احساس تنهایی یک احساس درونی است که خیلی‌ها حتی در خانواده‌های خوشبخت و زندگی موفق‌شان هم آن را دارند، درحالی که بسیاری از افراد تنها، توانسته‌اند آن را در خود از بین ببرند و از نوعی خوشحالی درونی، حال خوبی داشته باشند. پروانه از لاکش بیرون آمد.
-این تنهایی شرف داره به بودن کنار آدم‌های بی‌وجدان.
گل‌آسا یک آن، به پروانه جوری نگاه کرد که انگار از حرف او خوشش نیامد. برایم جالب بود، گل‌آسا با این‌که از خانواده و رفتار نادرستشان رنجیده بود، اما نمی‌خواست کسی درباره‌شان بدگویی کند. این زن از نظرم زنی اصیل آمد. از تعصبش خوشم آمد.
-می‌دونستی که مثل تو کم پیدا می‌شه؟
چروکی که به پیشانی‌اش انداخته بود را رها کرد. خندید. شاید معنی حرفم را خوب فهمید. تلفن همراهش که روی میز کنار دستش بود، لرزید. همسرش از دلواپسی سراغش را گرفته بود. در میان صحبت او با هنرمند فلزکار، پروانه رو به من گفت:
-مطمئنی کار درست رو انجام می‌دی؟
یک آن جا خوردم.
-چه‌طور؟
چون من الان که دو سال از طلاقم می‌گذره فهمیدم که اشتباه کردم.
-ولی تو که گفتی بچه‌ت تازه به دنیا اومده و برای مشکل شناسنامه‌ش اومدی دادگاه!
نگاهش را به صندلی چهارم داد و لحظه‌ای به فکر فرو رفت. دوباره رو به من کرد:
-درسته، ولی…
ادامه‌ی این داستان را در شماره بعد بخوانید.

مطالعه بیشتر بستن