خوشبختی زیر ستاره‌های شبرنگ

لیلاجعفری: آن‌چه گذشت: مینا زن جوانی است که دوازده سال پیش هنگام دادخواست طلاق با دو زن به نام‌های پروانه و گل‌آسا آشنا می‌شود. میز چهار نفره‌ی آب‌میوه فروشی نزدیک دادگاه، جایی است که هر سه، داستان زندگی خود را بازگو می‌کنند. رفته‌رفته مراحل قانونی پشت سر گذاشته شده و سه زن به اهداف خود می‌رسند.
‌مینا که فرزندی پنج ساله دارد روزهای دشوار طلاق را پشت سر می‌گذارد. گل‌آسا که ارتباط عاشقانه‌ای با همسر هنرمند خود دارد موفق به گرفتن سهم‌الارث خود را از برادرانش که آن را غصب کرده‌اند می‌شود.
پروانه نیز که پس از جدایی از همسرش طی ارتباطی پنهانی، صاحب فرزندی شده و از سوی خانواده و آشنایان به جز مادربزرگش طرد شده، می‌تواند پس از طی مراحل قانونی، هویت پدر فرزندش را اثبات کرده و برای او شناسنامه بگیرد.
مینا تمامی مهریه را به جز اندکی، می‌بخشد و در ازای آن، هم طلاقش را می‌گیرد و هم حضانت فرزندش ستاره را.
او در یک همکاری با گل‌آسا متوجه سودجویی او و همسرش شده و به دوستی‌اش را با او پایان می‌دهد. مینا با علاقه و درخواست آشنایی مردی به منظور ازدواج رو به رو می‌شود، که با مخالفت خانواده‌ی مرد، پایان می‌گیرد…
ادامه‌ی ماجرا:

ماه و ستاره‌های شب‌رنگ را روی دیوار بالای تخت چسباندم. ستاره درون هال، تلویزیون تماشا می‌کرد. چراغ اتاقش را خاموش کردم و رفتم بیرون. در را هم بستم. تیتراژ پایانی فیلم، از صفحه‌ی نمایشگر تلویزیون پخش می‌شد. ستاره خمیازه‌ای کشید.
-مامان شامو کی می‌خوریم؟
-همین الان.
بوی خورشت جا افتاده در آپارتمان کوچکمان که یک اتاق خواب داشت و یک هال، پیچیده بود.
-برو عروسکتو بیار تا من شام را آماده کنم.
چیزی نگفت و همانطور خواب‌آلود و بی‌حوصله رفت و در اتاقش را باز کرد. منتظر واکنشش بودم.
-هین… این جا رو….!
ماه و ستاره‌های روی دیوار اتاقش در تاریکی می‌درخشید. چراغ هال را خاموش کردم تا درخشش آن‌ها بیشتر شود. پرید روی تختش. به یکی از ستاره‌ها با احتیاط و یواش دست زد. انگار هم می‌ترسید و هم هیجان داشت. برگشت و به من که در چهارچوب در نگاهش می‌کردم خندید.
-مامان اینا رو تو چسبوندی؟!
-آره خوشگله؟
نشستم لبه‌ی تخت. دست دور گردنم انداخت و گونه‌ام را بوسید. محکم در بغلم فشردمش. بلندش کردم و تا آشپزخانه بردمش.
سفره را از کشوی کابینت به دستش دادم.
-بدو برو سفره رو پهن کن.
دیگر خمیازه نمی‌کشید. با ذوق، سفره را در هال کوچک خانه پهن کرد و کمک کرد تا سایر وسایل را هم درونش بچینیم. چند قاشقی نخورده بودیم که تلفن خانه به صدا درآمد.
نمایشگر کوچک و سیاه و سپید گوشی تلفن، شماره‌ی پروانه را نشان می‌داد. وقتی پاسخش را دادم سراسیمه و پریشان بود. ستاره با قاشق برنج را نزدیک دهان عروسکش که کنارش نشسته بود می‌گرفت، گویی عروسکش دوستی جاندار و صمیمی است که با او هم‌سفره شده است. جملاتی که پروانه می‌گفت برایم باورکردنی نبود!
-چرا در رو براشون باز کردی؟
-نمی‌دونستم می‌خوان این کارو کنن. سهراب بغلم بود که در رو باز کردم. چنان از بغلم کشیدنش بیرون که دستش کبود شده. فقط دیدم انداختنش روی تختش. نمی‌ذاشتن برم طرفش. دو تا از زن برادرهام بودن با یکی از دخترخاله‌هام. مادربزرگم که اومد دست کشیدن و رفتن.
گاهی نزدیک‌ترین افراد زندگی آدم، می‌توانند رفتاری داشته باشند، که حتی خودشان هم از شنیدنش ناراحت می‌شوند. گاهی ما از رفتارهای غیرانسانی دیگران که در اخبار و.. می‌شنویم اظهار ناراحتی و همدردی می‌کنیم، در حالی که می‌توانیم خودمان همان رفتارها را حتی با نزدیک‌ترین عزیزان زندگی‌مان داشته باشیم.
-فکر می‌کنی باز هم بیان؟
-آره به مادربزرگم گفتن باید از این جا برم. میگن دیگه بارداری هم تموم شده و بچه‌م هم از آب و گل بیرون اومده، پس دیگه باید برم تا منو نبینن…
این را که گفت بغضش ترکید.
-پروانه جان فردا حتما بیا اینجا. با سهراب بیا. خودم نمیام چون میترسم مشکلی پیش بیاد و…
صدای هق هق گریه‌ی سهراب می‌آمد.
-ببخشید مینا جان بعدا زنگ می‌زنم سهراب بیدار شده.
این را گفت و خداحافظی کرد. نمی‌خواستم چیزی از خوشحالی ستاره کم شود.
-خب دختر قشنگم شام خوشمزه بود؟
دوباره خمیازه می‌کشید. قاشق آخر را آهسته‌تر و خواب‌آلود می‌جوید.
-می‌گم دوستت شامشو خوب خورده؟
خندید.
-بهاره رو می‌گی؟
-بله دیگه، بهاره جونو می‌گم.
-آره خورده ببین لباشو!
صورت پارچه‌ای عروسکش که دختری بود با موهای کاموایی و دم خرگوشی، چرب شده بود.
-خانوم کوچولو، شما الان میری مسواک می‌زنی لباتو می‌شوری، ولی این دوستت که لباش به این آسونی تمییز نمی‌شه، چرا چربش کردی؟
چیزی نگفت. بهاره را برداشت و رفت سمت سرویس دستشویی. از در نیمه‌باز دیدم که با دقت به صورت عروسکش آب و صابون می‌زد. ظرف‌ها را می‌شستم که با چهره‌ی درهم آمد کنارم.
-مامان لبای ستاره کی خشک می‌شه؟
-یه خرده طول می‌کشه تا خشک بشه، ولی اگه بذاریش پیش بخاری زودتر خشک می‌شه.
عروسکش را گذاشت کنار بخاری. رفت سراغ کتاب‌هایش که درون قفسه‌ی کتاب‌ها درون اتاقش بود. خانه‌ی کوچک شاید هزار جوره اشکال داشته باشد و سختی، ولی یک خوبی بزرگ دارد. آن هم این که تا وقتی بچه‌ها کوچک هستند و نیاز به مراقبت فیزیکی بیشتری دارند، می‌توانی بهتر مراقبشان باشی چون تقریبا هر جا که بایستی، می‌توانی همه جا را ببینی. برای من که باید تنهایی از ستاره مراقبت می‌کردم، این کوچکی خانه که البته از روی ناچاری بود، خوبی‌هایی داشت.
متن یکی از کتاب‌ها را که دیگر حفظ شده بود، برای عروسکش خواند. تصاویر رنگارنگ و درشت آن را به بهاره نشان می‌داد و متن را می‌خواند. جمع و جور آشپزخانه که تمام شد رفتم به اتاقش. یکی از کتاب‌هایی را که تازه خریده بودیم برداشتم.
-بیا ستاره، بیا امشب اینو بخونیم.
ستاره رفت کنار بخاری.
-مامان چرا لبای بهاره خشک نمی‌شه؟
-چون با پوست ما فرق داره.
-مامان بیا پیش بهاره باشیم.
این حرفش برایم هزار معنی داشت. حتی در کودکی هم می‌توانیم درکی از تنهایی و درد ناشی از آن داشته باشیم. ستاره با همان یک جمله به من آموخت که نباید عزیزت را رها کنی. شاید عزیزی گرفتار مشکلی باشد، پس کنارش بمان و تنهایش نگذار! نمی‌دانم خانواده‌ی پروانه چه‌طور می‌توانستند او را با آن شرایط رها کنند و نه تنها رها کنند که به او آسیب هم بزنند!
رفتم کنارش. قصه‌ی تازه را برایش خواندم. لب‌های بهاره هنوز نیمه‌خشک بود. دست ستاره را گرفتم که تا تخت ببرمش.
-لبهای بهاره دیگه فقط یه ذره خیسه، ببرش پیش خودت، تا صبح خشک می‌شه.
ستاره لبخند زد. این جمله خوشحالش کرد. زندگی با یک کودک برای آدم هزار درس کوچک و بزرگ دارد. وجود کودکانی که اطراف ما هستند و ما موهبت زندگی در کنارشان را داریم، یعنی خوشبختی در زندگی‌مان وجود دارد.
موهایش را نوازش کردم تا بخوابد. بی‌توجه به رطوبت صورت پارچه‌ای بهاره، او را در آغوش گرفته بود. خوابش که سنگین شد، عروسک آهسته برداشتم و کنار بخاری گذاشتم تا خوب خشک شود و ستاره سرما نخورد.
درون هال، نشستم پای تحقیق، پشت میز رایانه. تحقیقاتی که دفتر به من می‌سپرد به خوبی پیش می‌رفت. مدیر از کارم راضی بود و با این‌که تنها چند ماه از شروع کارم می‌گذشت، حقوقم را بیست و پنج درصد افزایش داده بود. مطالبی را که او برای دفتر تحقیقاتی نیاز داشت، دقیق انجام می‌دادم و همیشه نوعی خلاقیت در آن به کار می‌بردم تا هم چاشنی کار شود و هم نوعی انحصار و ویژگی خاص‌ به آن‌ها بدهد. با این کار حتی وقتی پژوهشگری پیدا می‌شد که مانند تحقیقات من را پیاده می‌کرد و به دفتر ارائه می‌کرد، ولی باز من طرح دیگری می‌ریختم و کار تازه‌ای با ویژگی تازه‌ای ارائه می‌دادم. مدیر هم که بنا بر تجربه، خوب می‌دانست که باید نیروی کاری خوب را حفظ کند، برای نگه داشتن من در دفتر، حواسش به دستمزد و حقوقم بود و آن را برای تشویقم بالاتر برده بود. من هم برای قدرشناسی از او کارم را دقیق‌تر و با کیفیت‌تر انجام می‌دادم. این روند برایم رضایت‌بخش بود.
فکر پروانه از ذهنم دور نمی‌شد. ‌نمی‌توانستم به خوبی روی مطالبی که در صفحه‌ی نمایشگر رایانه چیده شده بود، تمرکز کنم. می‌خواستم برای پروانه کاری کنم. می‌دانستم که از نظر قانونی و حقوقی مشکلی ندارد و تمام مراحل را به کمک وکیلش انجام داده است. بهتر بود برایش کاری می‌کردم.
رایانه را خاموش کردم. رفتم کنار در و پنجره‌ی اتاق ستاره که با بالکن کوچکی همسایه بود. شیروانی عایق‌شده‌ای که بام ساختمانی اداری، در پشت خانه بود، مانع از دیدن بوستانی می‌شد که پشت سرش قرار داشت. اما صدای فواره‌های بلند بوستان از پشت پنجره‌ی بسته هم شنیده می‌شد. در دو سه هفته‌ای که به این خانه آمده بودیم، دستم آمد که از ۱۱ شب تا ۷ صبح، فواره‌ها بسته است و سکوت همه جا را می‌گیرد. با این که تقریبا در مرکز شهر بودیم و آب و هوای پایتخت در آن موقع از سال هم آلوده است، اما احساس طراوتی که با باز شدن پنجره، از بوستان به اتاقمان می‌ریخت برایم خوشایند بود. می‌توانستم در همان آپارتمان کوچک سی و پنج متری تمام خوشبختی‌های دنیا را احساس و تا اندازه‌ای، تجربه کنم. درون هال برگشتم و تشکم را از کمد دیواری بیرون آوردم و روی زمین پهن کردم. احساس کردم آرامش به زندگی‌ام برگشته است و می‌توانم راحت سر بر بالشت بگذارم.
***************
سهراب را از آغوش پروانه گرفتم. طفل بی‌گناه، دستش ورم داشت. حتما لحظه‌ای که خشم چشمانشان را گرفته بود، درکشان را از ناتوان بودن و آسیب‌پذیر بودن یک نوزاد شش ماهه از دست داده بودند. این طفل به جای این که اکنون از درد ورم بازویش گریه کند، می‌توانست بخندد و از ریسه‌ رفتن‌هایش ما را هم شاد کند. صورت و گونه‌های پروانه کبود بود و از درد پهلوهایش گاهی ناله می‌کرد. برایش بالشتی آوردم تا دراز بکشد و استراحت کند.
پستانک سهراب را روی زبانش گذاشتم. روی بالشت روی پایم خواباندمش و تکان تکانش دادم تا بخوابد. ستاره هم با ذوق بهاره را روی بالشت روی پایش گذاشته بود و تکان تکان می‌داد. می‌خواست مانند سهراب، عروسکش هم بخوابد.
-مادربزرگم بهشون تلفن زد و باهاشون دعوا کرد. طفلی فشارش رفته بود بالا. وقتی اومد و منو توی اون حال و روز دید هول برش داشت. خدا رحم کرد که با اون سن و سالش سکته نکرد.
سهراب پلک‌هایش روی هم نشست و خوابش برد. ستاره عروسکش را برداشت و آرام به اتاقش برد تا روی تخت بخواباندش.
پروانه اشک می‌ریخت. انگار دست خودش نبود، اشک‌هایش بیش از این که شبیه به گریه باشد شبیه به باریکه‌ای از آب ونمک بود که گاه کم می‌شد و گاه زیاد.
-می‌دونم که خیلی سخته، ولی واقعا نمی‌تونم درکت کنم. فکر کنم هیچ کسی جز خودت نمی‌تونه سختی شرایط تو رو درک کنه!
انگار با این همدردی من، بغضش بیشتر ترکید و شرع کرد به گریه کردن. ستاره دوید از اتاقش بیرون. پروانه صدایش را پایین آورد.
-ببخشید نمی‌خوام شماها رو ناراحت کنم.
نگاه کرد به ستاره که با چشمان درشت و سیاهش او را نگاه می‌کرد.
-خاله ببخشید یه هویی دردم گرفت. عروسکت که بیدار نشد، هان؟
ستاره لبخندی زد.
-اون بیدار نمی‌شه. ولی خاله شما پماد زدی؟
خنده‌ی‌مان گرفت.
پروانه گفت:
-بله خاله. رفتم دکتر پماد هم زدم. ولی ببینم این سهراب من کی مثل شما بزرگ و شیرین می‌شه که من قربونش برم؟
ستاره خندید و دوباره رفت توی اتاقش.
-یه چند روزی این جا بمون تا بتونی یه فکری کنی.
-نمی‌خوام مزاحم باشم.
-نه نیستی، خونه خودته.
-منم باید یه جایی پیدا کنم و زندگیمو شروع کنم.
-منم کمکت می‌کنم.
یه آپارتمان مثل همین‌جا هم که باشه خوبه. می‌دونم می‌تونم با بچه‌م آرامش داشته باشم.
-فردا که ستاره رو می‌برم کلاس، بیا بریم با هم یه جایی رو پیدا کنیم. می‌تونم به دفتر املاکی که این خونه رو پیدا کرد هم بسپرم.
توانستم امیدواری را در نگاهش ببینم. پروانه، زن زیبایی که کبودی ضربات مشت و خراشیدگی ناخن‌های عزیزانش، صورتش را پوشانده بود، آرام گرفت.
-نگران نباش وقتی به خونه‌ی خودت رفتی هم تنهات نمی‌ذارم.
پروانه لبخند زد.
-ازت ممنونم.
-این حرفو نزن. ما با هم دوست هستیم.
پروانه چشم‌هایش را بست و مانند پسرش به خواب رفت. اما من در فکر زندگی خودم بودم که مراقبت از ستاره، اولویت آن بود و پس از آن، انجام تحقیقاتی که دفتر به من می‌سپرد. شرکت کردن ستاره در کلاس‌های هنری و فراگیری زبان انگلیسی، برایم مهم بود چون می‌توانست خلاقیت او را پرورش دهد و برای رفتن به مدرسه هم آماده‌اش کند…
ادامه‌ی داستان را در شماره‌ی بعد بخوانید.

مطالعه بیشتر بستن