دلگرمی با مهریه

لیلاجعفری- آن‌چه گذشت: مینا زن جوانی است که دوازده سال پیش هنگام دادخواست طلاق با دو زن به نام‌های پروانه و گل‌آسا آشنا می‌شود. میز چهار نفره‌ی آب‌میوه فروشی نزدیک دادگاه، جایی است که هر سه، داستان زندگی خود را بازگو می‌کنند. رفته‌رفته مراحل قانونی پشت سر گذاشته می‌شود و سه زن به اهداف خود می‌رسند. گل‌آسا که ارتباط عاشقانه‌ای با همسر هنرمندش دارد، موفق به گرفتن سهم‌الارث خود از برادرانش که آن را غصب کرده‌اند می‌شود. پروانه نیز که پس از جدایی از همسرش طی ارتباطی پنهانی، صاحب فرزندی شده و از سوی خانواده و آشنایان به جز مادربزرگش طرد شده است، می‌تواند پس ازگذراندن مراحل قانونی، هویت پدر فرزندش را اثبات کرده و برای او شناسنامه بگیرد. او پس از چهار سال انزوا و رنج تنهایی، با مرد دیگری آشنا شده و ازدواج می‌کند. مینا تمامی مهریه را به جز اندکی، می‌بخشد و در ازای آن، هم طلاقش را می‌گیرد و هم حضانت فرزند پنج ساله‌اش، ستاره را. مینا در یک همکاری با گل‌آسا متوجه سودجویی او شده و به دوستی‌اش با او پایان می‌دهد. مینا خانه‌ی بهتری اجاره می‌کند و با جدیت به تربیت فرزند و پیشرفت کارش که انجام تحقیق برای یک دفتر تحقیقاتی است مشغول می‌شود. با سپری شدن زمان، ستاره راهی دبستان شده و مینا با نگاه سنتی و منفی آموزگار، نسبت به طلاق رو به رو می‌شود. از سوی دیگر، واگذاری یک پروژه‌ی تحقیقاتی، زندگی مینا را تغییر می‌دهد تا جایی‌که طی مراحلی، تصمیم به خرید خانه می‌گیرد. مقالاتش نیز در نشریات بین‌المللی به چاپ می‌رسد…. ادامه‌ی ماجرا:

سکوت کردم، منتظر شنیدن پاسخ مرد صاحب‌خانه از آن سوی خط تلفن بودم.
-سی و پنج میلیون تومن… خب امکان تخفیف هم هست؟
باز هم سکوت کردم.
-امیدوار بودم بیشتر از دو میلیون تخفیف بدین.
پس از سکوت دوباره و خداحافظی، در ذهنم چرتکه‌ای انداختم و محاسبه کردم. صدای ستاره از داخل اتاقش می‌آمد که در حال جا به جا کردن کاغذ و مقواها و درست کردن کاردستی بود. عجب علاقه عجیبی به این کار داشت، حتی بیش از همه همکلاسی‌هایش علاقه به کلاژ و چسباندن کاغذ و چیزهای مختلف در کنار یکدیگر داشت.
-۱۲ میلیون تومن که رهن خونه‌ست، می‌مونه بیست و سه میلیون تومن. پنج تومنش رو که در بانک دارم. می‌مونه هجده میلیون، که می‌تونم با وام بانکی و قرض از خونواده پرش کنم. پس… پس.. یعنی واقعا می‌تونم شش دانگ یک خونه رو بخرم؟
از فکرش هم لذت می‌بردم، ولی برایم بدون دلشوره نبود. ترسیده بودم. می‌خواستم پا در راه سختی بگذارم که برایم ناشناخته بود؛ خرید خانه، آن هم یکه و تنها و با دستی که چندان هم پر نبود. شاید شنیدن خانه‌ای با متراژ سی متر، برای خیلی‌ها خنده‌دار باشد، چه بسا که این متراژ به اندازه یکی از اتاق‌های خانه برخی هم نباشد، ولی برای من که می‌خواستم با رحمت و مشقت، سرپناهی امن، و تضمینی برای آینده‌ی خودم و ستاره فراهم کنم، گام بزرگی بود، و شاید گامی بسیار بزرگ.
سختی کار، وامی نبود که قرار بود بگیرم، سود بانکی بالایی بود که گردنم می‌افتاد. باید با گرفتن این وام‌ها، اقساطی را پرداخت می‌کردم که برایم سنگین بود. آن قدر عاشق خانه‌دار شدن و فراهم کردن شرایط بهتری برای آینده بودم که حاضر بودم تمام سختی‌اش را در لحظه‌ی اکنون، به جان بخرم.
در چارچوب در ایستادم. ستاره آنقدر غرق در کار با قیچی و چسب و کاغذ بود که من را ندید. کنارش نشستم. با خنده سرش را به گردن نزدیک کرد و کاغذی را که در دست داشت، رو به رویم گرفت.
-ببین چه خوشگله!
-چی هست؟
-این سرسره، اینجاست. قراره بابای این دختری که دارم درست می‌کنم، بیاد و ببردش پارک.
فکر همه چیز با هم برایم دیوانه‌کننده بود. پدری که می‌خواست دخترش را به پارک ببرد، که در زندگی من معنای عمیق و دردناکی داشت، و خانه‌ای که قرار بود با قرض و سختی، خریده شود و تنها راحتی‌اش این بود که نیازی به اثاث کشی و صرف زحمت و هزینه‌ نداشت.
-ستاره دوست داری اینجا رو بخریم تا برای خودمون بشه؟
خنده‌اش کمرنگ‌تر شد.
-مال ماست دیگه مامان!
خنده‌ام گرفت. شاید گفتن این جمله برای کودکی در آن سن و سال که تازه سال‌های نخست دبستان را پشت سر می‌گذاشت، سنگین بود.
-آره ولی همه‌اش مال ما نیست. ولی می‌تونم کاری کنم که همه‌ش برای ما بشه.
-چه خوب!
این را که گفت فهمیدم قلبا از خانه‌مان خوشش می‌آید. انگار کوچکی خانه برایش مهم نبود. تا آن لحظه به این فکر نکرده بودم که چرا نسبت به این مورد هیچ گلایه‌ای ندارد، حتی وقتی بزرگی خانه پروانه و یا هر یک از اعضای خانواده‌ام را می‌دید. شاید چیزی را که به راستی به آن نیازش داشت، در همان سی متر هم پیدا می‌کرد؛ چیزی که نه وابسته به مساحت بود و نه وابسته به اشیا.
آن شب تا صبح بیدار ماندم. به تمام جوانب خرید خانه فکر کردم. خورشید که بیرون آمد، نفهمیدم چگونه و کی خوابم برد. فقط وقتی فهمیدم که ساعت از ۱۰ گذشته بود، آن هم با زنگ تلفن صاحب خانه. عزمم را جزم کردم برای خرید. ولی می‌دانستم روزهای دشواری در راه است. برای همین خودم را برای یک سختی بزرگ، آماده کردم.
صدایم خش صبحگاهی داشت و با سرفه‌های پی در پی خواستم پیش از پاسخ به تلفن همراهم، آن را برطرف کنم. ستاره با صدای من از خواب بیدار شد.
صاحبخانه می‌خواست تصمیم را بداند.
-راستش می‌خوام خودم این‌جا رو بخرم..
صاحبخانه با شنیدن این جمله خوشحال شد، چند بار تبریک گفت و برایم آرزوی برکت کرد.
-ممنونم. مال خودتونه. ولی.. نمی‌دونم تمام مبلغ رو دقیقا تا کی می‌تونم جور کنم، فعلا همون دوازده تومنی که به عنوان پیش‌پرداخت دست خودتون دارم و یه مبلغ دیگه موجود هست، که البته همه‌شو نمی‌تونم پرداخت کنم چون برای گرفتن وام لازمم می‌شه.
صاحب‌خانه با آرامش همیشگی‌اش قول داد که با من همکاری کند و با همان مبلغی که در دستش داشتم، قولنامه را بنویسد. به این ترتیب، او می‌توانست آن مبلغ را خرج کند و کارهای اولیه برای خرید جهیزه ‌دخترش را انجام دهد.
****************
دختر به آن جوانی که کنار پدر و مادرش نشسته بود، می‌خواست راهی خانه بخت شود. کسی چه می‌داند، شاید ازدواج در همین سن و سال هم خوشبختی و خوشحالی به همراه داشته باشد، هجده، نوزده سال بیشتر نداشت و انگشتر نشانی در دست. درون دفتر املاک امضاهایی که لازم بود با خودکار من و مرد صاحب خانه، پای برگه‌ها نشست. مرد شریف و مهربان، بی‌آن‌که چیزی بگویم، یک میلیون تومان دیگر هم از مبلغ خرید کم کرد و به این ترتیب فشار مالی را برای من کمتر کرد. این مبلغ در حدود دستمزد یک ماه و نیم از کارم برای دفتر تحقیقاتی بود. از ته قلبم برای خوشبختی آن دختر آرزو کردم. پول جهیزه‌اش داشت با رضایت کاملی فراهم می‌شد که می‌توانست برایش برکت و شادمانی به ارمغان بیاورد. مبلغی را برای گرفتن وام خرج کرده بودم، برای همین تنها با همان دوازد میلیون تومان، مبایعه‌نامه را نوشتم.
در یک آن، صاحب خانه‌ای شدم که ظرف هشت ماه گذشت در آن مستاجر بودم. حالتی داشتم شبیه به شوک. بهت زده بودم و هیجان‌زده. به خانه که می‌رسیدم، در راه از شیرینی فروشی یک جعبه شیرینی خریدم. به سرم زد تا درش را باز کنم و به مردم تعارف کنم. نزدیک ظهر بود و خیابان شلوغ و پر رفت و آمد. مردم شیرینی‌ها را با نگاهی پرسش‌آلود برمی‌داشتند، به خیال این‌که نذری است یا خیرات و…؛ ولی کسی نمی‌دانست که شکرانه‌ای است از سر خوشحالی.
نزدیک خانه دیگر شیرینی تمام شده بود. خنده‌ام گرفت. کلید را که درون قفل انداختم، باز کردنش برایم حس دیگری داشت. این کلید دیگر برای خودم بود، خودم و ستاره.
-ستاره پاشو حاضر شو بریم بیرون.
با رایانه بازی می‌کرد که وارد خانه شدم.
بازی را رها کرد و آمد سوی من. کجا می‌خوایم بریم؟
-بیرون، تا ناهار بخوریم.
با ذوق دوید و لباس‌هایش را پوشید. به ساعت نرسید که در یکی از رستوران‌های نزدیک خانه، ناهارمان را خوردیم. از شدت هیجان نمی‌توانستم با اشتها غذایم را بخورم. حتی چند تکه از پیتزایم را درون ظرف مخصوص گذاشتم و به خانه بردم. از همان شیرینی که در بین مردم پخش کردم برای خودمان هم یک جعبه خریدم و به خانه رفتیم. مزه این شیرینی، با تمام شیرینی‌های دنیا فرق داشت. هنوز هم پس از هشت سال طعمش را به یاد دارم.
دیگر فقط پنج اسکناس هزار تومانی در کیفم داشتم و باید تا یک هفته دیگر با آن سر می‌کردم! تمام پس‌انداز و پول‌هایم صرف خرید خانه و گرفتن وام بانکی شده بود، ولی آن‌قدر خوشحال بودم که هر ریخت و پاشی ارزشش را داشت!
************
پروانه برای ضمانت وام‌های بانکی‌ام، باید به بانک امضا می‌داد. هنوز پیدا نبود که باردار است. با آن مانتوی گشادی هم که پوشیده بود، دیگر هیج اثری از بچه و بارداری نبود. از آخرین بانک که بیرون آمدیم، شوهرش را دیدم. پشت فرمان نشسته و منتظر ما بود. ما را که دید، از خودرو پیاده شد. دست سهراب را از پروانه گرفت.

مطالعه بیشتر بستن