زندگی بدون اقساط بانک

لیلاجعفری- آن‌چه گذشت: مینا زن جوانی است که دوازده سال پیش هنگام دادخواست طلاق با دو زن به نام‌های پروانه و گل‌آسا آشنا می‌شود. میز چهار نفره‌ی آب‌میوه فروشی نزدیک دادگاه، جایی است که هر سه، داستان زندگی خود را بازگو می‌کنند. رفته‌رفته مراحل قانونی پشت سر گذاشته می‌شود و سه زن به اهداف خود می‌رسند. گل‌آسا که ارتباط عاشقانه‌ای با همسر هنرمندش دارد، موفق به گرفتن سهم‌الارث خود از برادرانش که آن را غصب کرده‌اند، می‌شود. پروانه نیز که پس از جدایی از همسرش طی ارتباطی پنهانی، صاحب فرزندی شده و از سوی خانواده و آشنایان به جز مادربزرگش طرد شده است، می‌تواند پس ازگذراندن مراحل قانونی، هویت پدر فرزندش را اثبات کرده و برای او شناسنامه بگیرد. او پس از چهار سال انزوا و رنج تنهایی، با مرد دیگری اشنا شده و ازدواج می‌کند. مینا تمامی مهریه را به جز اندکی، می‌بخشد و در ازای آن، هم طلاقش را می‌گیرد و هم حضانت فرزند پنج ساله‌اش، ستاره را. مینا در یک همکاری با گل‌آسا متوجه سودجویی او شده و به دوستی‌اش با او پایان می‌دهد. مینا خانه‌ی بهتری اجاره می‌کند و با جدیت به تربیت فرزند و پیشرفت کارش که انجام تحقیق برای یک دفتر تحقیقاتی است مشغول می‌شود. با سپری شدن زمان، ستاره راهی دبستان شده و مینا با نگاه سنتی و منفی آموزگار، نسبت به طلاق رو به رو می‌شود. از سوی دیگر، واگذاری یک پروژه‌ی تحقیقاتی، زندگی مینا را تغییر می‌دهد تا جایی‌که طی مراحلی، تصمیم به خرید خانه می‌گیرد. مقالاتش نیز در نشریات بین‌المللی به چاپ می‌رسد…. ادامه‌ی ماجرا.

متاسفانه معده و قلب شما عصبی شده.
حتی توان شنیدن این جمله را هم از دکتر نداشتم.
-یعنی چی خانم دکتر؟
یعنی باید مراقب باشی تا به هیچ وجه عصبانی نشی!
این را که می‌گفت، نسخه‌ام‌ را می‌نوشت.
– تا می‌تونی مواظب باش که هیچ استرسی بهت وارد نشه.
محاسبه اقساط، و انجام تمام کارهای زندگی با یکدیگر از پا درم آورده بود. حتی چند باری در دلم مردی را که یک روز همسرم بود، ناسزا گفتم. اگر ناچار به بخشش مهریه نمی‌شدم، دچار چنین مشکلاتی هم نمی‌شدم. بخشش از روی ناچاری، یعنی وجود نیازی که ناگزیر به گذشتن از آن هستی، و این نیاز، ممکن است دیر یا زود تبدیل به گرفتاری شود.
پزشک برای دلشوره‌های پی‌در پی‌ که به سراغم می‌آمد، آرام‌بخش تجویز کرد. نسخه را گرفتم و اهسته، جوری که انگار تمام تنم درد می‌کند، از پله‌های مطب پزشک پایین رفتم. داروهایم را از داروخانه کنار مطب گرفتم. از هیچکدام سر در نمی‌آوردم. فقط تفاوت بین رنگ‌های سبز و صورتی‌شان را تشخیص می‌دادم.
با آژانس تاکسیرانی، که گاهی وقت‌ها برای رفت و آمدهایمان، ازشان ماشین می‌گرفتم، تماس گرفتم. نمی‌توانستم چند قدم بیشتر راه بروم، احساس ضعف و دلشوره پیدا می‌کردم.
هرگز فکرش را نمی‌کردم که به این روز دچار شوم. معده‌ام به هم ریخته و همین نیز علاوه بر دلشوره‌ها، تپش قلبم را بالا می‌برد. مدتی بود حتی نمی‌توانستم بنشینم پای کامپیوتر و یا به تحقیقات دفتر برسم؛ چون احساس ضعف و خستگی شدیدی پیدا می‌کردم.
بار نخستی که جایی نزدیک به قلبم تیر کشید را به یاد دارم. دو ماهی پس از خرید خانه بود، وقتی که از دفترخانه به خانه آمدیم. آن قدر فشار و استرس برای جور کردن کم و کسری‌های مبلغ خرید، کشیده بودم که دیگر احساس ناتوانی می‌کردم. همان شب فهمیدم که این جور دردها و ناراحتی‌های جسمی، پیر و جوان نمی‌شناسد.
اشتباه بزرگی کرده بودم؛ چون دیگر هیچ پولی برایم نمانده بود جز مبلغ کمی برای خورد و خوراک دو سه هفته! همان روزها
-دخترم صدای تلویزیون رو کم می‌کنی؟
-آخه دارم فیلم می‌بینم.
-باشه یه خرده کمترش کن.
صدایم به سختی از گلو بیرون می‌آمد. توان حرف زدن نداشتم.
-مامان شام هم نمی‌پزی؟
-نمی‌دانستم باید چه جوابی بدهم. دلم می‌خواست برخیزم و مثل قبل غذایی بپزم و با ستاره شاد و سرحال با یکدیگر بخوریم، ولی وقتی از جا بلند می‌شدم فقط چند دقیقه توان ایستادن داشتم، پس از آن باید دراز می‌کشیدم، تا همان یک ذره انرژی از دست داده را که با برخاستن از دست داده بودم، دوباره به دست بیاورم.
-چرا عزیزم می‌پزم.
به سرم زد تا از بیرون غذایی بگیرم، ولی نمی‌خواستم بیش از آن از تنها پولی که داشتم خرج کنم. تنها سه چهار قسط نخست اقساط بانک را سر وقت پرداخت کرده بودم و مابقی از دو ماه پیش عقب افتاده بود.
بلند شدم، کمی گوشت چرخ کرده را از یخچال‌فریزر درآوردم. تا یخش آب شود، آهسته آهسته، پیازی برداشتم و آرام روی رنده‌ی دستی، رنده کردم.
-می‌توانستم کمی پلو با کباب تابه‌ای درست کنم.
-ستاره هنوز نگاهش به تلویزیون بود.
-می‌توانستیم بعد از چند روز خوردن غذاهای آماده و کنسروی و…، یک خوراک گرم و خانگی هم بخوریم.
چیزی به عید نوروز باقی نمانده بود و ستاره نیاز به رخت و لباس نو داشت. همین نیز دلیل دیگری برای ناراحتی‌ و استرس‌هایم بود. در چنین حالت‌هایی آدم نمی‌تواند فکرش را هم بکند، که به کاری یا چیزی به جز موارد آرامش‌دهنده فکر کند؛ چون، هر چند که ضروری هم باشد، اما توانی برای رو به رو شدن با آن نیست. چند روزی بود که در اینترنت، چند کتاب برای آرامش دادن به خود و آرام شدن روحی و روانی پیدا کردم، و گاهی چند ورقی از آن‌ها را می‌خواندم، ولی حتی چند دقیقه بیشتر کشش آن کار را هم نداشتم. آهسته و شمرده رفتم سوی اتاق و دراز کشیدم روی زمین.
-مامان خوبی؟
کودکی که هنوز هم یکی دو تا از دندان‌های شیری‌اش تا نیمه درآمده بود، برای تیمارداری مادرش خیلی کوچک بود.
آهسته سر تکان دادم و با صدای آهسته‌تری پاسخش را دادم.
-آره خوبم
-چی مامان؟
کمی بلندتر گفتم: -خوبم. نگران نباش.
-سوپرایز.. سوپرایز..
شخصیت انیمیشنی که از صفحه نمایشگر تلویزیون پخش می‌شدد، با هیجان این را گفت. همین کافی بود تا احساس دلهره بیشتری در وجودم احساس کنم. حتی صدای تلویزیون و هیجان کم آن هم برایم دلهره داشت. ‌
خوشحال بودم که چیزی به شب نمانده و می‌توانم آرام‌بخش‌هایم را بخورم و بخوابم. نگران ستاره بودم که در آن سن ناچار به تجربه‌ی تلخی درباره مادرش بود.
*************
-به خاطر مشکلی که پیش اومده، فعلا امکان هیچ کاری ندارم.
-ولی الان چند ماهه که هیچ تحقیقی انجام ندادین خانم…
خودم هم به سختی صدایم را می‌شنیدم.
-بله ولی به محض این که امکانش رو پیدا کنم، در اولین فرصت، دوباره کارمو شروع می‌کنم.
-آرزوی سلامتی براتون دارم.
اشک از چشمانم می‌چکید پایین، همان چند قطره هم برایم سم و زهر حساب می‌شد.
-ممنونم، تندرست باشین.
-جای تحقیقایی که شما انجام می‌دین اینجا خالی‌یه.
صدایم شبیه به ناله‌ای بود از سر ضعف و لرزش درونی..
-شما لطف دارین، امیدوارم بتونم لطف شما رو جبران کنم.
-امیدوارم هر چه زودتر به جمع ما برگردین.
مدیر این را که گفت احساس دلگرمی پیدا کردم. کسی آرزو می‌کرد تا سر پا شوم و دوباره برایش همکاری مفید باشم. موعد پرداخت اقساط بانک که از راه می‌رسید، چهارماه می‌شد که پرداختشان عقب افتاده بود. دیگر روی گرفتن قرض از خانواده و پروانه را هم نداشتم.
تماسی از بانک باعث شد تصمیمم را بگیرم. مسئول اعتبارات بانک تاکید کرد که چنانچه اقساط عقب افتاده را پرداخت نکنم، ضامنم دچار مشکل می‌شود. برایم مهلت تعیین کرد و تنها یک هفته برای تهیه پول فرصت داشتم. فکرش هم برایم عذاب وجدان داشت. پروانه با آن بچه‌ای که تازه به دنیا آورده بود، باید گرفتار من می‌شد، و از آن بدتر، با این کار از اعتمادش سوءاستفاده کرده بودم. این اواخر ارتباطمان بسیار کم شده بود چون نمی‌خواستم مزاحم زندگی مشترکش باشم، ولی این دوری باعث نمی‌شد تا بی‌انصاف شوم.
اشتباه بزرگ من حتی بزرگتر از گرفتن چند وام با سود بالا، این بود که کمی بیشتر وام نگرفتم تا بتوانم کمی را هم برای پس‌انداز نگه دارم. روزی که قولنامه را امضا می‌‌کردم، تصور بیماری و ناتوانی‌هایی از این دست را در محاسباتم نداشتم.
از لحظه‌ای که مسئول اعتبارات بانک تماس گرفت، تا عصر که دفاتر املاک باز شود و شروع به کار عصرگاهی کنند، تصمیمم را گرفتم. دیگر طاقت آن شرایط را نداشتم. نه تنها ستاره در برابر چشمانم تنها مانده و شده بود پرستار و تیمار من، که هیچ پولی هم برای ادامه راه نداشتم و توانی هم برای کار کردن در اختیارم نبود، زمانی نیز برای عقب افتادن اقساط، بیش از آن، وجود نداشت.
شاید آن اتفاق باید می‌افتاد که ارزش تندرستی و سلامتی‌ام را بیشتر بدانم، چون تندرستی دیگر به راستی برایم ارزشمند و موهبتی شگفت‌انگیز می‌نمود.
با دفتر املاکی که مبایعه‌نامه را نوشته بودیم، تماس گرفتم. تصمیم سختی بود، اما لازم بود تا بگیرم و عملی‌اش کنم. مرد صاحب دفتر، قیمت‌ها را گفت. درصدی بر قیمت خانه افزوده شده بود. با محاسبه‌ای سرانگشتی، دستم آمد که با فروش خانه، نه تنها بدهی و قرض‌هایم را می‌پرداختم، که وام‌های بانکی را هم با سودهایشان می‌توانستم بپردازم و برای همیشه از دستشان خلاص ‌شوم. شاید این کار کمی دور از عقل و منطق بود، اما در شرایطی که داشتم، تنها راه چاره بود.
خودم را نزدیک به مرگ می‌دیدم. آن احساس با آن فشار تنشی که به جانم می‌انداخت، چرا یک مرتبه پیدایش شده بود، درست نمی‌دانم، اما انگار استرس‌ها و سختی‌های گذشته با تلفیق هیجان و فشار عصبی که از خرید خانه پیدا کرده بودم، تا آن اندازه، کار دستم داده بود.
خانه با آن متراژ کمی که داشت، فقط سه روز طول کشید تا فروخته شود. با دریافت مبلغی که هنگام نوشتن مبایعه‌نامه گرفتم، اقساط را پرداخت کردم و بدهی‌هایم به پروانه و خانواده‌ام را. دوباره خانه را رهن کردم و مستاجر خانه‌ای شدم که به سختی خریده بودمش. یک روز ستاره از من پرسید:
-مامان دیگه خون مال ما نیست؟
و من پاسخ خوبی برایش نداشتم. شرمنده بودم. احساس بی‌عرضگی و بی‌دست و پایی وجودم را گرفته بود. گاهی در زندگی یک زن روزها و بلکه ماه‌ها و سال‌هایی پیدا می‌شود که از خودش، زن بودنش و زیستنش، تنها رژ لبی را به یاد می‌آورد که بر لب می‌زند و یا لباس زنانه‌ای که می‌پوشد و یا عشقی که بخواهد و نخواهد، به دلیل نوع آفرینشش، نثار زندگی می‌کند؛ و من در آن روزها حتی این‌ها را هم کمتر به یاد می‌آوردم و فقط تلاش می‌کردم که از پا نیفتم و قدرتم را بیش از آن از دست ندهم.
یک روز احساس کردم کمی بهترم و می‌توانم راه بروم و کمی بیشتر سرپا بایستم. عزمم را جزم کردم و دست ستاره را گرفتم و سوار قطار شدم. می‌خواستم برویم کنار دریا. احساس نیاز شدیدی به نشستن کنار ساحل و تماشای دریا داشتم.
کنار دریا آرامش خاصی وجود داشت که با تمام وجود به آن نیاز داشتم. همان جا به دلم افتاد تا از پروردگار چیزی بخواهم. خواستم تا به پاکی روح بی‌کران تمام آب‌های جهان، روان و روح من را شفا بدهد و آرامش را به وجودم بازگرداند. از آن لحظه تا چند روز پس از آن که به تهران برگشتیم، به راستی هم تپش قلبم منظم‌تر شده بود و دلشوره کمتری هم به سراغم می‌آمد. از احساس مرگ فاصله گرفته بودم، و احساس مثبت‌تری را در خودم می‌دیدم. حتی احساس کردم می‌توانم کم کم به سراغ یارانه برگردم و آهسته‌آهسته، تحقیق و پژوهش را از سر بگیرم…
ادامه داستان را در شماره بعد بخوانید.

مطالعه بیشتر بستن