ادامه از صفحه قبل :

وقتی تماس را قطع کردم، باز هم بغض به سراغم آمد. این پروژه اگر پیش از بیماری و ناخوشی به دستم رسیده بود، شاید می‌توانستم اقساط عقب‌افتاده را بپردازم و خانه را از فروش نجات دهم!
با خودم فکر کردم که اگر سفارش این تحقیق‌ها ادامه پیدا کند، دیر یا زود می‌توانم دوباره خانه‌ای حتی بسیار کوچک بخرم و یا برای زندگی‌ام قدم دیگری بردارم. ولی یک آن ناامیدی به سراغم آمد و غم شکست، دوباره در دلم زنده شد. داشت دوباره غصه قلبم را در دست خود می‌گرفت که با صدای سهراب نجات پیدا کردم.
-خاله مینا بیا دیگه.

این پسرک شیرین و مهربان کنارم آمده و از من می‌خواست تا زودتر به جمع کوچک‌مان برگردم. دست کوچکش را گرفتم.
-چشم الان با هم می‌ریم کیک می‌خوریم.
رفتیم توی هال. ستاره بی‌آن‌که بلند شود، ولی جوری منتظر نشسته بود که نگرانی از نگاهش می‌بارید. در آن لحظه با خودم گفتم:
دیگر نمی‌گذارم به خاطر من، ناراحتی و نگرانی، نگاه دخترم را این‌چنین مضطرب کند. هر چه بادا باد! و با لبخندی از ته دل تکه کیکی را بر دهان گذاشتم.
***********
گوشی تلفن همراهم لرزید. چنگال را درون پیش‌دستی، کنار لیوان خالی چای گذاشتم.
پیامی که به یکی از صفحات مجازی‌ام رسیده بود، باز کردم.
«خسته نباشی. دوستت دارم. مراقب مینا باش.»
این شوخی‌ها را از یک سال و شش ماه پیش که با هم آشنا شده‌ایم، روزی چند بار دارد. من هم هر بار جان دوباره‌ای از توجهش به خودم می‌گیرم. پاسخش را دادم. «مواظبم و دوستت دارم.»
واژه‌ی ارسال را روی صفحه نمایشگر، لمس کردم. دختر جوان از در اتاقم آمد تو. برگه‌های محتوایی را که برای تحقیقی آماده کرده بود، روی میزم گذاشت.
–ببخشید مزاحم شدم، لطفا ببینین خوب کار شده!
برگه‌ها را ورق زدم. از میان‌تیترهایی که در قسمت‌های مختلف متن درنظر گرفته بود، می‌شد فهمید که کیفیت کدام قسمت از مطلبی که گردآوری کرده، بیشتر است و کدام قسمت کمتر.
-این قسمت رو بیشتر کار کن به جزئیاتش بیشتر توجه کن!
این دختر از سه ماه پیش که کارمند دفتر تحقیقاتی‌ام شده است، من را به یاد خودم می‌اندازد. به یاد روزهایی که ستاره هنوز به دنیا نیامده بود، روزهایی که برای نخستین بار کارم را در زمینه تحقیق شروع کردم، بیشتر از بیست سال پیش.
دختر جوان که پیشرفتش در کار قابل تقدیر بود، برگه‌ها را که روی میز برداشت و به اتاق کناری رفت؛ کنار دو مرد جوان دیگری که پشت رایانه سرشان به کار گرم بود.
یادم افتاد سه چهار ساعتی می‌شود که ای‌میل‌ را نگاه نکرده‌ام. نشانگر رایانه را جا به جا کردم. از ظهر چند ای‌میل تازه برایم رسیده بود. یکی از آن‌ها بیشتر نظرم را جلب کرد؛ از ستاره بود. بازش کردم: « گشایش نمایشگاه انفرادی مجسمه، از آثار ستاره پایدار / با حضور هنرمندان پیشکسوت مجسمه‌سازی. گشایش روز آدینه نگارخانه….»
چیزی نمانده بود قلبم مانند سال‌ها پیش، دوباره به تپش عجیب آن روزها گرفتار شود. ستاره توانسته بود برای خودش نمایشگاهی از مجسمه‌هایش بزند که همیشه گوشه اتاقش درست می‌کرد؛ آن هم با چرخ سفال کوچک و ابزار و وسایلی ساده. باور کردنی نبود که آن چند ابزار ساده و مواد بی‌جان، که هر دو با عشق برای خریدش به بازار می‌رفتیم، توانسته بود جان دوچندانی ‌به خوشبختی و خوشحالی‌ام بدهد.
خودش از در دفتر آمد داخل. جوانی که میزش به در اشراف داشت، با دیدن او، به رسم احترام از جا بلند شد و خوش‌آمد گفت. می‌توانستم از همان جا، اشتیاق و احترام به ستاره را در نگاه جوان ببینم.
وارد اتاقم شد. مثل همیشه از دیدنش خستگی را از یاد بردم. از سه سال پیش که دفتر تحقیقاتی را احداث کرده‌ام، تنها گاهی به این‌جا می‌آید، که کار مهمی دارد، اگر نه اتاقش را در خانه که نامش را «کارگاه کوچک» گذاشته است، رها نمی‌کند.
-سلام مامان!
-احساساتی شده بودم و نتوانستم جلوی بغضم را بگیرم. بلند شدم، رفتم کنارش و محکم در آغوش گرفتمش.
-چرا نگفته بودی که داری همچین کار بزرگی می‌کنی؟
-خوندیش؟
-آره عزیزم. باورم نمی‌شه که انقدر بزرگ شدی که می‌تونی برای خودت نمایشگاه بزنی!
ولی مامان من دیگه امسال می‌رم دانشگاه!
به چهره‌اش دقیق شدم. نگاهش با گذشته فرقی نداشت. مانند گذشته شادی، بی‌ریایی، مهربانی و نوعی درون‌گرایی در نگاهش پیدا بود. دوباره در آغوش گرفتمش. بوسیدمش. رهایش کردم تا بنشیند و خستگی در کند.
نشست روی کاناپه کنار میز.
-الان که دفتر تعطیل شد، قراره بریم یه جایی.
در ذهنم به دنبال نام جایی می‌گشتم که ستاره نوید رفتن به آن جا را می‌داد.
-مامان چیزی یادت نرفته؟
بیشترکنجکاو شدم.
-چه چیزی؟!
-بیرون رو ببین!
بلند شدم از پنجره که کمی دورتر از میز بود، بیرون را نگاه کردم. در خیابان فرعی خلوت، با آن قد بلند، کنار خودرویش ایستاده و نگاهش به پنجره بود. برایم دست تکان داد.
-امروز سالگرد نامزدیتونه مامان!
از شنیدن واژه نامزدی، هنوز هم در برابر دخترم و دیگران راحت نبودم. گاهی بنا بر نوع زندگی‌مان، واکنش ما نسبت به واژگان تغییر می‌کند. طلاق، سال‌ها زندگی بدون مرد و غرق شدن در کار و مشکلات زندگی، واکنش من را نسبت به چنین واژه‌ی شاد و زندگی‌بخشی تغییر داده بود!
-وای… اصلا یادم نبود!
-ولی او یادش بود، و برامون در رستوران جا رزرو کرده.
ستاره با شیطنت خاصی این جمله را گفت. از پشت شیشه، از همان طبقه دوم ساختمان که فاصله‌اش تا خودرو، بیشتر از هفت یا هشت متر نبود، توانستم اشتیاق را در نگاهش ببینم؛ اشتیاقی که از روز نخست آشنایی‌مان، تا به امروز یک آن، کمتر نشده بود.
رو کردم به ستاره.
– برو به بچه‌ها بگو امروز زودتر دفترو می‌بندیم!
ستاره خندید و رفت درون اتاق کارمندان. دوباره از پشت شیشه نگاهش کردم و برایش دست تکان دادم. او با آن چهره گشاده و آرام که موهای جوگندمی روی شقیقه‌هایش را پوشانده بود، انگشت‌هایش را روی لب گذاشت و به نشانه بوسه، سوی من رها کرد. خندیدم، او هم همان‌طور که نگاهش به من بود، خندید.
می‌توانستم خوشبختی را در بین مهربانی‌های او و دلگرمی‌هایی که به من هدیه می‌داد، خوشحالی ستاره و دیدن هنرش، موفقیتم در کار، بازگشت تندرستی‌ام، دوستی با پروانه، درستی کارم که همیشه سرلوحه زندگی‌ام بود و ارتباط با خانواده‌ام احساس کنم. با خودم فکر کردم: زندگی رفتن به قله‌ست در کوهستانی زیبا، که باید مراقب زیر پات باشی و حتما هم از راه بری!
صندلی خالی زندگی‌ام با وجود او پر شده بود؛ پس اشکالی نداشت اگر روژ صورتی را از کیفم که روی میز قرار داشت، بیرون می‌آوردم و کمی لب‌هایم را برایش درخشان‌تر می‌کردم. دست بردم و کیف را برداشتم.پایان.

مطالعه بیشتر بستن

آغاز تخریب ساخت و ساز‌های غیرقانونی در کلاک

به گزارش روابط عمومی حوزه قضایی بخش لواسانات تخریب ساخت و ساز‌های غیرقانونی در اراضی معروف به کلاک اغاز شد .
بر اساس این اطلاعیه اراضی مذکور کاربری کشاورزی و باغی دارد و در مکانی خارج از محدوده قانونی شهر و در حوزه آبریز سد لتیان و مشرف به این سد که هرگونه ساخت و ساز برابر ضوابط و مقررات ممنوع است، واقع شده است.

روابط عمومی حوزه قضایی لواسانات افزوده است: متاسفانه عده‌ای در این اراضی با سوءاستفاده و برقراری روابط ناسالم به ساخت و ساز اقدام کرده و با توجه به آرای قطعی دیوان عدالت اداری مبنی بر اعاده اراضی به وضع سابق، تخریب و قلع و قمع ساخت و ساز‌ها از دیروز آغاز شده و تا تخریب همه پلاک که ۶۲ مورد است، ادامه دارد.
این اطلاعیه از استمرار جلسات کمیسیون ماده صد شهرداری به منظور ابطال پروانه‌های ساخت و ساز در این پلاک‌های ثبتی خبر داد و اعلام کرد: در منطقه کلاک ۶۲ پروانه ساخت و ساز صادر شده است که با توجه به رای دیوان عالی کشور، شهرداری ملزم به ابطال پروانه‌ها گردید و آرای کمیسیون ماده صد مبنی بر تخریب صادر شده است و جلسات کمیسیون ماده ۱۰۰ در خصوص تخریب ساخت و ساز‌های غیرمجاز ادامه دارد.
حوزه قضایی لواسان خاطرنشان کرده: افراد با سوءاستفاده از قدرت و ثروت ساخت و ساز‌هایی مازاد بر صدور پروانه داشته‌اند که کمیسیون ماده ۱۰۰ رای بر تخریب این ساخت و ساز‌ها صادر کرده و دیوان عدالت اداری نیز این رای را تایید کرده و در مرحله اول ساخت و ساز‌های مازاد تخریب می‌شود و قطعا این اقدام تا مرحله‌ای که اراضی به کاربری کشاورزی برگردد، ادامه دارد.
اطلاعیه حوزه قضایی لواسانات شش پلاکی که امروز در حال تخریب است را متعلق به حسن نجفی متهم فراری در پرونده طبری عنوان کرد.
بنابراین گزارش، حسن نجفی متهم ردیف دوم پرونده اکبر طبری بود که با دستگیری متهم اصلی پرونده به خارج از کشور متواری شد و به مشارکت در تشکیل شبکه چند نفری در امر ارتشاء، پرداخت رشوه به اکبر طبری و پرداخت رشوه به غلامرضا منصوری قاضی وقت اجرایی لواسان به مبلغ ۵۰۰ هزار یورو، متهم است.

مطالعه بیشتر بستن