گل رز کنار پرونده

لیلاجعفری: گل را از روی صندلی کنارش برداشت و بویید. لبخند بر لبانش نشست؛ با صورتی که تازه اصلاح شده بود. دست از فرمان برداشت و همان‌طور که نگاهش به گل قرمز با روبان صورتی بود، انگشت‌هایش را در موهای سیاه و خوش‌حالتش کشید. نگاه کرد به یک جفت چشم سیاه با آرایش ملایم، که از عکسی جدا شده و گوشه‌ی آینه جلو، چسبانده شده بود. لحظاتی خیره نگاهش کرد.

دیوونه‌تم.
این را که گفت، یقه کت آبی نفتی‌اش را مرتب کرد. سر انگشتان را روی موهای شقیقه‌اش کشید و به سمت عقب و روی گوش‌ها هدایتشان کرد.
چراغ قرمز تقاطع، دو ثانیه مانده به سبز را نشان می‌داد. گل را دوباره روی صندلی، روی پرونده‌ای که کنار کیف‌دستی، قرار داشت، گذاشت و فرمان را چرخاند. در بین خودروهایی که سعی در پیشی گرفتن از یکدیگر داشتند حرکت کرد. از تقاطع، گردش به چپ کرد و مستقیم به راهش ادامه داد.
گوشی تلفن همراه، داخل نگهدارنده مخصوص، روی داشبورد، شروع به پخش موسیقی پیانو با نوازندگی یانی کرد. نگاه کرد به صفحه نمایشگر آن؛ چشمان درون آینه، روی آن هم طنازی می‌کرد، ولی نه به تنهایی؛ با تمام اجزای صورت، با چشمان درشت و سیاه، بینی کوچک، لب‌های برجسته و دلربا و موهای لخت و خرمایی که روی پیشانی بلند دختر را پوشانده بود.
گوشی را از جا برداشت.
-جانم ترانه‌ی من!
-سلام بابک!
-سلام عزیز دلم، دیر کردم؟
-اشکالی نداره، فقط نگرانت بودم، خواستم ببینم خوبی؟
پشت تقاطع بعدی ایستاد. ثانیه‌شمار قرمز چهارراه، عدد سی را نشان می‌داد.
-قربون دل بی‌قرارت برم. اگه این چراغ قرمزها بذارن، تا ده دقیقه دیگه پیشتم.
صدای خنده دختر جوان در گوشی پیچید.
-قدمت رو چشم.
-هنرجوهات رفتن؟
لحظه‌ای درنگ کرد. دیگر از صدای خنده خبری نبود.
-دارن… دارن می‌رن.
مرد جوان لحظه‌ای به فکر فرو رفت.
-چیزی شده ترانه؟!
دختر دوباره خندید، اما نه به گرمی پیش.
-نه قربونت برم، فقط منتظرتم.
مرد دوباره لبخند بر لبش نشست. با سبز شدن چراغ راهنما پا روی پدال گاز گذاشت.
-قطع می‌کنم که به رانندگی برسی.
-باشه عزیزم، فعلا خدانگهدار.
-خداحافظ.
دوباره گوشی را در جای خودش روی داشبورد گذاشت.
-این چه پرونده‌ایه؟ واقعا مشکل کجاست؟ مرتب به خاک مادرش و جون عزیزانش قسم می‌خوره! شاید بهتر باشه برم پیش استاد. از دو سال پیش که پروانه وکالتم صادر شد تا حالا ندیدمش. همیشه حرف‌هاش الهام‌بخش بود…
پیچید درون خیابان فرعی. پایین یکی از آپارتمان‌ها که با سنگ کرم‌رنگ، نماکاری شده بود، توقف کرد. پرونده را که درون پوشه‌ی تلقی دگمه داری بود، برداشت و داخل کیف گذاشت. کیف و گل رز قرمز را برداشت و پیاده شد.
سه دختر نوجوان با بوم‌های بزرگ و کوچکی که در دست داشتند، از در قهوه‌ای رنگی که در بین سنگ‌های سپید قرار داشت، بیرون آمدند.
بابک وارد ساختمان شد. تا طبقه سوم از پله‌های راهرویی که بالابری نداشت، بالا رفت. دختر بسیار جوانی از در واحد ۳ بیرون آمد. او بر خلاف هنرجویان دیگر، بومی به همراه نداشت. از چهارچوب در رفت تو و وارد سالن که به کارگاه تبدیل شده بود، شد. دختر جوان پشت به او ایستاده و بوم نقاشی را پشت میز، درون نایلون بزرگ و سیاه‌رنگی می‌گذاشت.
مرد گام‌های محکمش را که بر سنگ‌های کرم رنگ و صیقلی کف سالن گذاشت، زن برگشت و نگاهش کرد. مضطرب بود. با دیدن مرد کمی خودش را جمع کرد و بوم را که تا نیمه درون کیسه بود، پشت میز کارش روی زمین گذاشت.
مرد نگاهش را از گوشه تابلو که تصویری از دریاچه و سر یخ‌زده اسبی را نشان می‌داد، گرفت و به دختر دوخت.
-سلام!
ترانه سر به زیر انداخت و دوباه به بابک نگاه کرد.
-سلام، کی رسیدی؟!
مرد جلوتر رفت. زن از پشت میز بیرون آمد و در برابر بابک ایستاد. بابک جوان گل را به دستش داد. دست دور شانه ترانه انداخت و به چشمانش خیره شد.
-از دیروز که از این‌جا رفتم یه لحظه هم از یادت بیرون نرفتم.
دختر خندید. دندان‌های سفید و موزونش پیدا شد.
–منم دلم برات تنگ شده بود.
مرد لب‌هایش را به صورت زن نزدیک کرد ولی با صدایی دوباره خودش را عقب کشید.
-ببخشید استاد…
دختر جوان که ناغافل از در تو آمده بود، متوجه مزاحمت خود شد. برگشت درون راهرو.
زن از آغوش مرد بیرون آمد و گل را درون گلدان چینی روی میز گذاشت. گلدان را برداشت و رفت سوی آشپزخانه، نزدیک به در ورودی.
-بیا تو مشکلی نیست. کارم داشتی؟
دختر که بیرون از در ایستاده بود، دوباره وارد کارگاه شد. ترانه کمی آب، از شیر اب درون گلدان ریخت.
-ببخشید استاد! کی کارم رو می‌فرستین؟
زن لحظه‌ای به دختر نگاه کرد.
-نگران نباش می‌فرستم بره.
دختر خواست دوباره برود بیرون که با دستپاچگی گفت:
-یه وقت خدای نکرده تو راه گم نشه؟! شما که می‌دونین، برای این کار خیلی زحمت کشیدم!
زن لحظه‌ای مکث کرد.
-همیشه احتمال همه چی هست دختر! باید دلت رو بزنی به دریا.
و گلدان را سمت میز کارش برد.
-راه هنر راه سختیه، اون هم توی ایران. حالا خدا رو شکر کنین که یکی اون طرف آب پیدا شده که اثرتون رو بخره، اگر نه اینجا که کسی برای هنر تره هم خرد نمی‌کنه!
گلدان را روی میز گذاشت. گل رز را بویید. دختر رنگ‌پریده داشت با رفتاری که خبر از کمبود ‌اعتماد به نفس می‌داد. شاید هم با حرف‌های استادش اعتماد به نفسش را از دست داده بود.
-هر جور شما صلاح بدونین استاد. ببخشید مزاحم شدم.
ترانه لبخندی زد و خداحافظی کرد. دختر با شرم و خجالت از در رفت بیرون.
زن پشت سر دختر، در را بست. بابک در میان بوم‌ها در مرکز سالن ایستاد.
– اینجا واقعا جای قشنگیه، روح آدم درونش تازه می‌شه. خداییش خیلی شانس آوردی که یه هنرمندی و همیشه با رنگ سر و کار داری… برخلاف من!
قدمی جلوتر رفت.
-آره کار من خیلی خوبه، من عاشق این کارم، ولی تو هم که کارت رو دوست داری؛ مگه نه؟
-خب می‌دونی کارمو دوست دارم ولی همیشه با دادگاه سر و کار دارم و آدم‌هایی که مشکل دارن. خب تا کسی مشکلی نداشته باشه که سراغ من نمیاد عزیزم!
ترانه روپوش کارگاه را که رنگ‌آلود شده بود، از تن درآورد و به چوب رختی روی دیوار آویزان کرد.
تاپ قرمز یقه قایقی، شلوار جین آبی و موهای خرمایی که از پشت با کش بسته بود و مانند دم زیبای اسب تا به کمرش می‌رسید، تمام زیبایی‌هایی بود که بابک از دیدنش سیر نمی‌شد.
ترانه لبخند زد، می‌توانست معنای نگاه نامزدش را بفهمد.
-باید بریم بابک، مامان شام درست کرده. گفت که دیر نکنیم.
-حالا که نوبت به من رسید باید بریم؟!
دختر مانتوی کرم رنگش را پوشید. شال سبزش را که گل‌های ریز کرم داشت، از جارختی برداشت و به سر انداخت.
-راستی ترانه توی این یه ماهه که نامزد شدیم، می‌خوام یه چیزی ازت بپرسم که هیچ وقت نشده.
-جانم، بپرس عزیزم.
-کدوم این کارها مال تو اه؟ دلم می‌خواد یکی از تابلوهاتو ببینم.
زن جوان لحظه‌ای ایستاد. به زمین خیره شد. دوباره سر بلند کرد. کیف رو دوشی را از روی صندلی پشت میز برداشت. کلید در کارگاه را از داخل کشوی میزش بیرون آورد و رفت سمت در.
-باشه حتما بهت نشون می‌دم. فعلا هیچ کدومشون دستم نیست. فروختمشون. ولی عکسشون رو دارم.
-فروختی؟! ولی تو که الان به هنرجوت گفتی، توی ایران هنر خریداری نداره!
ترانه لحظه‌ای مکث کرد. سپس نرم خندید.
-آره ولی این جوونا باید یه جوری سختی‌های کار رو هم بشناسن!
بابک شانه بالا انداخت و پشت سر ترانه از در بیرون رفت.
درون خودرو بابک موسیقی شادی را روشن کرد. آهنگ از گردش سخت‌افزار درون دستگاه پخش، حال و هوای شادتری به فضای‌شان داد.
-کپی برابر با اصل.
بابک این را گفت و به چشمان روی آینه‌ی جلو، اشاره کرد. ترانه خندید. سر روی صندلی گذاشت.
-خیلی خستم بابک!
مرد جوان دست از دنده برداشت و دست ترانه را گرفت.
-بخواب عزیزم خیالت راحت باشه.
خودرویی با سرعت از کنارشان گذشت. مرد به سرعت دست به فرمان شد تا تعادلش را از دست ندهد.
-نمی‌شه زودتر یه ماشین اتومات بخری که راحت باشی؟
-باشه به خاطر تو می‌خرم.
درون جاده کمی به راست رفت تا سرعتش را کمتر کند.
-اگه اوضاع همین‌جور بمونه، تا آخر سال می‌خرم.
-پس چرا برای پرونده‌ها سخت می‌گیری و همه رو قبول نمی‌کنی؟
-خب بعضی‌ها راحت می‌خوان حق و ناحق کنن یا این که بعضی‌ها اصلا از اساس، مشکلشون جوری نیست که بخوان وکیلی براش بگیرن و من باید اینو بهشون یادآوری کنم و به خاطر دستمزد، اونا رو به دردسر بیهوده نندازم.
-تو خیلی سخت می‌گیری بابک، این طوری تا هفت سال دیگه هم نمی‌تونی یه زندگی خوب برامون بسازی.
بابک سکوت کرد. نمی‌خواست دنبال بحث را بگیرد و لحظه‌های خوش دیدار را به تلخی بکشاند. دقایقی در سکوت گذشت.
ترانه همان‌طور که چشمانش را بسته بود حرف می‌زد.
-مامان می‌گفت فسنجون پخته.
بابک سر ذوق آمد.
-تا حالا هشت تا از خورشت‌های مامان‌جون رو خوردم. بذار ببینم،.. اولیش زرشک‌پلو با مرغ بود.
-دومیش هم قورمه‌سبزی.
خنده‌اش گرفت. شال تا میان سر روی موهایش سر خورد.
-تو دومی رو یادته؟
-آره مگه تو یادت نبود؟!
کمی مکث کرد.
-نه، ولی پری شب رو یادمه، خورشت آلو اسفناج.
ناگهان چیزی به یاد آورد.
-آهان.. راستی هنوز هم مزه لوبیا پلوش زیر دندونمه. خیلی خوشمزه بود.
با شنیدن این جمله لبخند زد. چشمانش را باز کرد و سر از صندلی برداشت.
-خستگیت در رفت؟
-آره سرم یه خرده سبک شد.
بابک سخت‌افزار را دوباره کار انداخت. این‌بار موسیقی ملایمی در فضا پخش شد.
-انگار آهنگ‌های خواجه‌امیری رو دوست داری، درسته؟
-آره خیلی وقت‌ها گوش می‌دم.
-ولی من علاقه‌ای به هیچ کدوم از خواننده‌های ایرانی ندارم.
-ولی من بعضی از خارجی‌ها رو هم دوست دارم.
-مثل یانی که روی گوشیته؟
لبخند زد.
-درسته.
دنده را عوض کرد. به خودرو کمی سرعت داد.
-می‌گم شناخت ما از هم واقعا کمه، کاش یه کم بیشتر همدیگه رو می‌شناختیم.
دختر جوان با شنیدن این حرف کمی دلخور شد.
-منظورت اینه که الان پشیمونی؟
-نه این چه حرفیه، انقدر پدر و مادر تو برای من محترم و قابل احترام هستن که از اولش هیچ تریدی نسبت به هیچی نداشتم؛ ولی..

مطالعه بیشتر بستن