دنیای پنهانی، در پس تابلوها

لیلاجعفری- آن‌چه گذشت: بابک وکیل جوانی است که به تازگی با ترانه، که هنر نقاشی روی بوم را تدریس می‌کند، نامزد شده است. بابک علاقه بسیاری به این دختر زیبا و هنرمند دارد، ولی متوجه شده است که هنوز شناخت کافی از او ندارد. ترانه در کارگاه خصوصی خود، اثر نقاشی یکی از هنرجویانش را به امانت گرفته تا برای فروش به خارج از کشور ارسال کند، زیرا معتقد است که آثار هنری در ایران مشتری ندارد. (این تابلو تصویری از دریاچه لادوگا را در سال ۱۹۴۴ نشان می‌دهد که برگرفته از گزارشی مشهور به نام «اسب‌ها بر صفحه شطرنج یخی» به قلم کورتزیو مالاپارته است.)
بابک متوجه می‌شود که هنوز تابلوهای نقاشی نامزدش را ندیده است. او در انتخاب پرونده‌هایی که برای وکالت می‌پذیرد، دقت دارد، تا جایی که به دلیل رعایت اخلاق، بسیاری از پرونده‌ها را نمی‌پذیرد. ترانه از این ویژگی بابک چندان راضی نیست، زیرا می‌خواهد به سرعت به رفاه و آسایشی که مد نظر دارد، برسد….


ادامه داستان:
دست برد و از پشت کمد بزرگ لباس‌هایش، چند بوم نقاشی را بیرون کشید. موهای خرمایی‌اش را که افتاده بود روی صورتش، پشت گوش زد. گرد و غبار، روی لبه‌ی بوم‌ها نشسته بود. از جادستمالی روی میز، دو سه دستمال کاغذی بیرون کشید و گرد و غبار را پاک کرد. رد سیاهی روی دستمال‌های سپید را پوشاند. تابلوها را ایستاده، کنار تخت، روی زمین چید. نشست روی قالیچه کوچک میان اتاق، رو به روی تابلوها، که در برابرش یک به یک به لبه تخت تکیه داده بودند.
گل‌های آبی درون یکی از آن‌ها زیبایی چشم‌نوازی داشت. تابلوهای دیگر که از مناظر مختلف طبیعت نقاشی شده بود، بیننده را وادار به دیدن تابلو‌های دیگر می‌کرد. در تابلویی دیگر، کوچه‌ای خلوت که دختر نوجوانی از پنجره‌ یکی از خانه‌هایش سر بیرون کرده بود، بیننده را به تخیلات شیطنت‌بار نوجوانی می‌برد. نگاهش روی نگاه سبز دختر قفل شد. پایین تابلو امضایی به تاریخ چهار سال پیش داشت. اشک در چشمانش حلقه زد.
***********
-خانوم این کارم چه طور شده؟
زن میان‌سال عینک را روی بینی‌اش بالاتر برد.
-دختر جان من تا به حال سر هر کدوم از کارها این تذکر رو دادم که در کشیدن، این‌قدر خیره سر نباش. چرا نمی‌خوای بذاری، طرحی که انتخاب کردی، مثل خودش پیش بره؟ با این کار نمی‌ذاری، طرح، خودش رو خوب نشون بده!
دختر نوجوان لب‌هایش را گاز گرفت. بوم نقاشی را برداشت و نشست پشت سکوی کارگاه. بوم را روی میز بزرگ میان سالن گذاشت و خودش را با قلم‌موها و قوطی‌های رنگی که در برابرش گذاشته بود، سرگرم کرد. یکی دیگر از دانش‌آموزان کلاس، بوم خود را برداشت و پیش استاد برد. استاد با آب و تاب زیادی از نقاشی همکلاسی تعریف کرد. ترانه همان‌طور که صدای تعریف و تمجید دبیر را می‌شنید، نگاهش به رنگ‌ها بود و تلاش می‌کرد تا بغضش را پنهان کند.
یکی دو نفر دیگر از بچه‌ها هم با نشان دادن تابلوهای خود که همگی با یک طرح مشترک کشیده شده بودند، با تعریف و تمجید استاد رو به رو شدند و این بغض ترانه را بیشتر هم می‌کرد. زیرچشمی به تابلویی که مورد تشویق استاد قرار گرفته بود نگاه کرد. چشمان دخترکی که سر از پنجره بیرون کرده بود، چندان هم درست در جای خود کشیده نشده بود و با ایراد و اشکالی همراه بود. در دلش خود را ملامت می‌کرد.
«تقصیر خودمه که به این مدرسه اومدم. باید از این هنرستان برم. این استاد فقط با اون‌هایی خوبه که باهاش کلاس خصوصی هم می‌گیرن.»
در دلش به دبیر ناسزایی گفت.
«پول دوست بی‌انصاف. واقعا که خیلی دبیر مزخرفی‌یه! بین بچه‌ها فرق می‌ذاره. فقط به خاطر یه ذره اشکال، کل کار منو ندید می‌گیره و حذفش می‌کنه. دیگه حالم از دیدن این دبیر بد می‌شه، دیگه… اصلا دیگه.. شاید اشتباه کردم که به این رشته اومدم، شاید اصلا نمی‌تونم نقاش بشم….»
*************
با پیامکی که به گوشی رسید، به خود آمد: « خوبی عزیزم؟»
در پاسخ نوشت: « زیاد خوب نیستم بابک، ولی تو چی کار می‌کنی؟»
پاسخ به تندی رسید: «الان نمی‌تونم تماس بگیرم، هنوز توی دادگاه هستم. مراقب خودت باش عزیزم. زود زنگ می‌زنم.»
اشک‌هایش را پاک کرد. از جا بلند شد.
-انگارکارش مهم‌تر از منه!
سرخوردگی‌های گذشته در هنر و… او را حساس کرده بود، انگار به محبت بیشتری نیاز داشت. جوری که در محبت‌های بابک و توجه‌های او آن‌قدر که راضی‌اش کند، به دست نمی‌آورد.
پیامکی نوشت:
«با رایزن فرهنگی که می‌شناسم، هماهنگ کردم. تابلو تو تا هفته بعد می‌ره اون ور آب. کارگاه هم تا سه روز تعطیله. حالم خوش نیست و نمی‌تونم کلاس‌ها رو تشکیل بدم.»
با انگشت روی اسم فرزانه را لمس کرد و پیام را فرستاد. با خودش گفت:
«دختره توی این سن و سال به چه چیزهایی فکر می‌کنه، دریاچه لادوگا، جنگ….، ولی خداییش خیلی تصویر نابی رو انتخاب کرده! اصلا به قیافه‌ش نمیاد که فکرش به این‌جاها برسه!»
تابلوها را برداشت در جای خود، پشت کمد گذاشت و لباس بیرون را پوشید. بابک تماس گرفت. خواست بی‌خیال شود و پاسخی ندهد ولی می‌دانست که بابک دست بردار نیست.
-جانم بابک!
-سلام عزیزم چی شده؟
-چیزی نیست یه خرده یاد مشکلاتی که تو کارم دارم افتادم.
کمی مکث کرد:
-مشکلات؟!
-آره فقط همین.
-خب امروز بعد از ظهر میام دنبالت که بریم بیرون و درباره همه‌شون با هم حرف بزنیم.
-ولی من امروز کارگاه نرفتم.
-نرفتی؟! پس کجایی؟
-خونه، حوصله ندارم برم. کارگاهو دو سه روزی تعطیل کردم.
-باشه میام کرج دنبالت.
صدای مبهم مردی از گوشی می‌آمد که از بابک می‌خواست وارد جلسه شود.
-ترانه جانم الان جلسه دادگاه شروع شده، بعد از ظهر زود میام. فعلا خدانگهدار.
-خدانگهدار بابک.
نفس راحتی کشید. انگار مرد به موقع شروع جلسه را به بابک یادآوری کرده بود. گوشی را توی کیف رودوشی‌اش انداخت و از در اتاقش رفت بیرون.
کسی در خانه نبود، نه مادر و نه پدر. به سرعت وارد پارکینگ ساختمان شد و استارت خوردواش را زد. رو به تهران راه افتاد. چهره دبیر دوباره در خاطرش زنده شد.
*****************
-به جای این‌که ایرادهایی که ازت گرفتم رو درست کنی، لجبازی می‌کنی!
ترانه سر بلند نکرد. دیگر نمی‌خواست نه به حرف‌های دبیر گوش دهد و نه تابلوی دیگری بکشد. شما امسال کنکور دارین و تا کارت رو درست یاد نگیری، نمی‌تونی در مرحله عملی پذیرفته بشی و به دانشگاه بری.
انگار ترانه تاب شنیدن سرکوفت‌های همیشگی دبیر را نداشت. تابلواش را که کنار تابلوهای همکلاسی‌هایش روی میز بزرگ کارگاه چیده شده بود، برداشت. در تمام تابلوها دختری سر از خانه‌ای بیرون کرده بود.
-ولی من نمی‌خوام به دانشگاهی برم که شما فکر می‌کنین می‌رم. من دیگه هنر رو ادامه نمی‌دم. من تغییر رشته می‌دم. هر رشته‌ای حاضرم برم، جز هنر. دیگه نمی‌خوام نقاش بشم.
دبیر در سکوت به حرف‌های ترانه گوش می‌داد. ترانه وسایلش را برداشت و رفت بیرون از کلاس.
دبیر از داخل کلاس به ترانه که گوشه راهرو ایستاده بود نگاه می‌کرد. چند دقیقه بعد زنگ تفریح به صدا درآمد. دبیر زودتر از همیشه از کلاس بیرون رفت و کنار ترانه ایستاد. دختر نوجوان نگاهش هم نکرد.
-گزارش این کارت رو به دفتر نمی‌دم که این سال آخری، مشکل اخراج و توبیخ پیدا نکنی. ولی در این‌که بخوای چه رشته‌ای بری، مختاری.
چند قدم سمت دفتر هنرستان رفت که رو به ترانه برگشت.
-ولی تو استعداد خاصی تو این کار داری. این یادت بمونه!
سپس شانه بالا انداخت و دوباره رفت سمت دفتر. بغض ترانه به صورت دانه‌های اشک از چشمانش چکید پایین. با خودش گفت:
اگر واقعا استعداد دارم، پس چرا این چند ساله که دبیرمون بودی، همیشه ازم ایراد گرفتی؟! این حرفت هم مثل ایرادگرفتن‌هات دروغه! من دیگه نقاشی رو ول می‌کنم.
******************
ساعتی بعد قفل در کارگاه را باز کرد و دقایقی بعد با تابلوی هنرجوی نوجوانش که تصویری از دریاچه و اسب‌های یخ زده درونش را نشان می‌داد، بیرون آمد.
تابلو را همان‌طور که روز گذشته درون کیسه پلاستیکی گذاشته بود، درون صندوق عقب گذاشت. دوباره استارت را زد و وارد جاده شد.
بابک دوباره تماس گرفت. نمی‌خواست پاسخش را بدهد. گوشی زنگ‌هایش را که زد، ساکت شد. ترانه دلشوره پیدا کرد. کمی به خودرو سرعت داد. چند دقیقه بعد در میان مسیر بابک دوباره تماس گرفت. ترانه باز هم پاسخ نداد. با شناختی که در همین یک ماه از بابک پیدا کرده بود می‌دانست که به زودی تماس دیگری خواهد گرفت و یا پیامی خواهد فرستاد. چند دقیقه بعد پیامی از او به گوشی‌اش رسید:
«هر وقت این پیام رو دیدی تماس بگیر لطفا؛ نگرانت هستم.»
با احتیاط جوری که تسلطش را به رانندگی از دست ندهد، پبام بابک را خواند. اگر پاسخ می‌داد بابک متوجه می‌شد که در خانه نیست و پشت فرمان است شاید هم از ساختن دروغی دیگر ناراحت بود و درد وجدان داشت. ترجیح داد همه چیز در سکوت بگذرد تا برسد به خانه.
هنوز از راه‌بندان و ترافیک عصر، خبری نبود و به ساعت نرسیده، توانست به پارکینگ خانه برسد. وارد آپارتمان شد. خانه هنوز تنها بود. باید آماده می‌شد. وقتی می‌خواست بابک را ببیند، رسیدگی به خودش زیاد بود…
مانتو را به جارختی آویخت، خواست دوش بگیرد که دلشوره امانش نداد. شماره بابک را گرفت ولی به ثانیه نرسیده تماس را قطع کرد. اندکی تامل کرد.
«عزیزم الان پیامکتو دیدم. کمی سردرد دارم. می‌رم دوش بگیرم. بعدا حرف می‌زنیم.»
پیامک را که نوشت، فرستاد برای بابک.
انگار جوان آن سوی خط منتظر بود. به دقیقه نرسیده پاسخش رسید.
«باشه. زود میام.»
**************
مادر میز جلوی مبل را بادقت ورانداز کرد. می‌خواست چیزی کم و کسر نباشد. ظرف میوه‌ها را کمی جا به جا کرد تا در جای مناسب‌تری قرار بگیرد که راحت‌تر در دسترس باشد.
ظرف شیرینی‌های خانگی را هم که طبق عادت یکی دو بار در هفته می‌پخت، کنار پیش‌دستی‌ها که روی هم چیده شده بود گذاشت. عطر چای تازه دم، خیالش را آسوده می‌کرد که همه چیز مرتب است.
زنگ در نواخته شد. مادر برگشت کنار در ورودی نزدیک به آشپزخانه و از صفحه نمایشگر آیفون چهره تازه‌دامادش را دید. دگمه را فشرد و در باز شد. دقایقی بعد بابک در آستانه طبقه دوم ساختمان ایستاد. مادر به گرمی با او احوال‌پرسی کرد. نگاه مرد جوان هر سوی سالن را پایید. مادر، معنای چرخش نگاه او را درک کرد.
-ترانه الان میاد.
بابک با تعارف زن میان سال، نشست روی مبل، جایی نزدیک به ظرف میوه‌ها.
-بابا خونه نیستن؟
-نه پسرم، هنوز نیومده، ولی تا یکی دو ساعت دیگه پیداش می‌شه. دیگه کمتر توی شرکت می‌مونه.
سپس یکی از پیش دستی‌های چینی دورطلایی را برداشت و جلوی بابک گذاشت. سه چهار نوع از میوه‌های درون ظرف را درونش گذاشت.
-بفرما بابک جان، میوه پوست بگیر.
-چشم زحمت نکشین!
سپس به آشپزخانه رفت و با یک سینی از سه استکان چای وارد شد.
نگرانی در نگاه بابک پیدا بود. مادر نشست رو به رویش.

مطالعه بیشتر بستن