فریب با نام مستعار

لیلاجعفری- آن‌چه گذشت: بابک وکیل جوانی است که به تازگی با ترانه، که هنر نقاشی روی بوم را تدریس می‌کند، نامزد شده است. بابک علاقه بسیاری به این دختر زیبا و هنرمند دارد، ولی متوجه شده است که هنوز شناخت کافی از او ندارد. ترانه در کارگاه خصوصی خود، اثر نقاشی یکی از هنرجویانش را به امانت گرفته تا برای فروش به خارج از کشور ارسال کند، زیرا معتقد است که آثار هنری در ایران مشتری ندارد. (این تابلو تصویری از دریاچه لادوگا را در سال ۱۹۴۴ نشان می‌دهد که برگرفته از گزارشی مشهور به نام «اسب‌ها بر صفحه شطرنج یخی» به قلم کورتزیو مالاپارته است.)

بابک هر بار که می‌خواهد یکی از نقاشی‌های ترانه را ببیند، با طفره رفتن او رو به رو می‌شود. او در انتخاب پرونده‌هایی که برای وکالت می‌پذیرد، دقت دارد، تا جایی که بسیاری از پرونده‌ها را نمی‌پذیرد. ترانه از این ویژگی بابک چندان راضی نیست، زیرا می‌خواهد به سرعت به رفاه و آسایشی که مد نظر دارد، برسد. ترانه رفتار مشکوکی دارد تا جایی که برای انجام کاری، مخفیانه به کارگاه می‌رود و وقتی بابک این موضوع را متوجه می‌شود، نسبت به انتخاب خود در ازدواج تردید پیدا می‌کند. ترانه خاطرات دوران نوجوانی را مرور می‌کند که با رفتارهای نامناسب یکی از دبیران در هنرستان، دچار سرخوردگی در هنر می‌شود. بابک در پذیرفتن پرونده‌ای با موضوع دلارفروشی تردید دارد و درباره آن با استادش صحبت می‌کند.
او در روز دومین ماهگرد نامزدی، متوجه می‌شود که ترانه اثر یکی از هنرجویانش را با نام و امضای مستعار خود، به نمایش گذاشته است…
ادامه داستان:

بابک در سکوت رانندگی می‌کرد. ترانه از شیشه جلو اتومبیل نگاهش بیرون بود و گاهی زیرچشمی به او نگاهی می‌انداخت.
بابک حواسش به نگاه‌های ترانه بود و این را می‌شد از مردمک چشمانش که با هر نگاه ترانه به سمت راست تمایل پیدا می‌کرد، فهمید. فقط نگاه به رو به رو و آئینه‌ها داشت. سکوتی سرد، همراه با پرسش‌های بسیار، در خودرو حاکم شده بود.
ترانه در چهره خود ناراحتی و نگرانی داشت، انگار می‌پرسید: بابک هنوز هم من را می‌خواهد؟ می‌دانم که کار زشتی انجام داده‌ام، اما بابک من را به خاطر این کار زشتم می‌بخشد؟ بابک من را به خاطر دروغ‌هایی که تا به حال گفته‌ام می‌بخشد؟ بابک ماجرا را لو می‌دهد؟ بابک همه چیز را به هنرجویم می‌گوید؟ نکند بزند به سرش و یک شکایت بر علیه من بنویسد! بابک نامزدی‌اش را با من به هم می‌زند؟ بابک الان که به خانه ما برسد، همه چیز را به پدر و مادرم می‌گوید؟ بابک این راز بزرگ من را به همه می‌گوید؟ این بار آخری است که با بابک سوار این ماشین هستم؟ این آخرین باری است که بابک را می‌بینم؟ بابک از من متنفر است؟ بابک اگر دلیل کارم را بداند باز هم با ماده‌های قانونی که بلد است، چه لایحه‌ای در ذهنش برایم خواهد نوشت؟ آیا ماده یا تبصره قانونی‌ای وجود دارد که به خاطر آن، حق را به من بدهد؟ خودم چه‌طور، این مرد را که تا تقی به توقی می‌خورد همه چیز را با قوانینی که در کتاب‌ها یاد گرفته است می‌سنجد، دوست دارم؟
بابک با آن غم و آشفتگی که در چهره داشت، ترانه را وادار به سکوت بیشتر می‌کرد. چنان برآشفته و برافروخته بود که ترانه تصور نمی‌کرد، که یک روز او را با آن حالت ببیند، جوری که می‌ترسید، حتی کلمه‌ای بگوید. یک جور واهمه در دلش پیدا شده بود. برای همین چیزی نمی‌گفت و گاه زیرچشمی او را می‌پایید. نمی‌دانست که بابک با یک پرسش دست و پنجه نرم می‌کند: نامزد من مجرم است؟
این پرسش در ذهن مردی که داد بازپس‌گیری و اثبات حقوق دیگران را دارد و برای این کار سال‌ها درس خوانده است، چالش بزرگ بود. ظرف سه سالی که وکالت انجام می‌داد و هر پرونده‌ای را هم نمی‌پذیرفت و برایش مهم بود که صاحب حق را بیابد و پرونده‌های مشکوکی که حتی دستمزد بالایی هم داشت را نپذیرد، حالا با زنی هم‌سر و هم‌نام و نام‌زد شده بود، که خودش دستی در نادرستی داشت! قرار بود نامش با نام این زن کنار هم باشد و نام‌زدی‌اش به هم‌سری، بینجامد. در خود احساس افت و سرشکستگی پیدا کرده بود. از سوی دیگر ترانه همان دختری بود که بسیار دوستش می‌داشت و تصمیم داشت یک عمر کنارش زندگی کند. پس احساس مسئولیت می‌کرد که برایش کاری کند. تضاد و تناقضی که در وجودش پیدا شده بود، برایش احساس آزاردهنده‌ای داشت. احساس می‌کرد زیر پایش خالی شده است، نیاز به جایی داشت برای دستگیری تا نیفتد. باید خودش را کنترل می‌کرد تا احساس بی‌کفایتی را از خودش دور کند. خود را وکیلی دقیق می‌دانست که حواسش به همه چیز هست، ولی حالا می‌دید در انتخاب اصلی زندگی خود دچار اشتباه شده است. حتی تماشای زیبایی ترانه هم نمی‌توانست وادارش کند که رو به او کند و بتواند در چشمانش نگاه کند.
در پایان تمام این پرسش‌ها و گفت‌وگوهای درونی در خودرو، جمله مشترکی وجود داشت: «دوستت دارم، این‌همه دلخوری هم برای وجود همین واقعیت، در درونم است!»
بابک از جانب راست جاده تهران تا کرج را آهسته رانندگی کرد. حتی از پخش موسیقی هم خبری نبود. ترانه سایه‌بان رو به‌رویش را پایین داد. آفتاب روی نگین‌های ساعت طلایی‌اش خورد و درخششی کرد.
-این یه مسئله کاملا شخصی‌یه. تو خیلی بزرگش کردی!
انگار ترانه دل به دریا زد که توانست این را بگوید. بابک به درخشش نگین‌ها نگاهی کرد، باورش نمی‌شد همین دو سه ساعت پیش، آن را با آن‌همه عشق برای دختری خریده بود که حالا به ادامه نامزدی با او تردید داشت. بابک پاسخش را که داد انگار یک دنیا حزن و اندوه در صدایش بود.
-موضوع همینه که تو هنوز یه مسئله رو درک نکردی، دیگه موضوع شخصی‌ای بین من و تو وجود نداره…
ترانه کمی آرام شد. شاید شنیدن این جمله از بابک توانست این اطمینان را به او بدهد که هنوز هم نامزدی سر جایش است و هنوز این مرد را از دست نداده است. شاید منتظر بود بابک به جای گفتن «وجود نداره»، بگوید «وجود نداشته». احساس کرد هنوز امیدی برای ماندن بابک در زندگی‌اش وجود دارد.
-ولی من…
بابک تاب نیاورد.
-خواهش می‌کنم چیزی نگو. هیچی نگو.
ترانه هم غرورش شکسته بود و هم خود را مقصر می‌دانست. پس سکوت‌کردن، که بابک هم او را به همان وادار می‌کرد، بهترین کاری بود که می‌توانست انجام دهد. یک آن انگار چیزی را به یاد آورد.
-ببخش اصلا برنامه ناهار از یادم رفت. رسیدیم کرج برات ناهار می‌خرم که ببری خونه.
ترانه بی‌آن‌که به بابک نگاه کند، رو کرد به پنجره کناری خود:
-ممنون منم گرسنه نیستم.
بابک یک آن برگشت و نگاهش کرد. نمی‌دانست با دوگانگی و تضادی که در رابطه با او پیدا کرده بود چه کند. نامزدی و تشکیل خانواده با زنی که دوست داشت را در یک چالش بزرگ احساس کرد. تصمیم سختی پیش رو داشت. دقایقی پس از آن، در برابر خانه ترانه توقف کرد. ترانه پیاده شد. منتظر بود تا بابک هم پیاده شود و با هم وارد خانه شوند تا او هم به پدر و مادرش سلامی کند، اما بابک پیاده نشد. ترانه زنگ در را که فشرد صدای مادر را شنید، او را از مانیتور کوچک آیفون دیده بود.
-بیا تو عزیزم.
بابک جوری که صدایش به زور شنیده می‌شد، خداحافظی کرد. ترانه پاسخش را داد ولی سرد و آهسته. فرمان را چرخاند، برگشت سمت جاده. می‌خواست در عالم خودش آن‌قدر رانندگی کند که بتواند بر شرایط چیره شود. انگار تسلطش را بر اوضاع از دست داده بود. لحظات سختی در زندگی مردانه‌اش رخ داده بود. باید با خودش و شرایطی که داشت، کنار می‌آمد و راهی برای ادامه‌ی درست رابطه و اتفاقات درونش پیدا می‌کرد.
همان‌طور که اتفاقات پیش‌آمده از صبح و حتی دو ماه اخیر زندگی‌اش را مرور می‌کرد، جملات استادش را به یاد می‌آورد: «مرز بین درستی و نادرستی…». همه اتفاقات در ذهنش مرور می‌شد؛ رفتن پنهانی ترانه به کارگاه و نگرانی‌های هنرجوی نوجوان و….
یک آن صدای گوشخراشی تمام تنش را تکان داد. درد شدیدی را در قسمت کتف و دست احساس کرد که به تمام بدنش راه پیدا کرد. درد توان بازنگه داشتن چشم‌هایش را ربود و پلک‌هایش روی هم قرار گرفت. همه جا سیاه شد.
***********
پلک‌های بابک آهسته از یکدیگر گشوده شد. مادر با آن چهره مضطرب و نگران در نگاهش پیدا شد. مادر از کنار لوله سرم، دست روی دستش گذاشت. گرمای دست‌های مهربان مادر برایش آسودگی داشت.
– خدا رو شکر به هوش اومدی!
نگاهش را به اطراف چرخاند. ترانه به همراه پدر و مادرش سوی دیگر تخت بیمارستان کنارش ایستاده بود. یک آن همه چیز را به یاد آورد.
– سلام…
ترانه کمی نزدیک‌تر شد:
-سلام.
خواست بنشیند.
-آخ..
دوباره سر را بی‌حرکت روی بالشت گذاشت.
-تازه دو سه ساعتیه که اون اتفاق افتاده، بابک جان!
مادر موهایش را که با رنگ طلایی پوشانده بود، زیر روسری برد و گره دستک‌هایش را سفت‌تر کرد. مراقب بود تا کت طوسی رنگ بابک که روی دست انداخته بود، زمین نیفتد. پدر نزدیک‌تر ایستاد.
-نگران چیزی نباش بابک جان، ختم به خیر شده. دکتر گفت دست و کتفت کوفتگی شدیدی پیدا کرده.
مادر ترانه صدایش مهربان‌تر از همیشه بود.
-خدا خیلی دوستت داره بابک جان.
ترانه در نگاهش شرم داشت. شرمی همراه با غروری شکسته.
– خوبی؟
این را که پرسید، بابک دوباره ناراحتی و گرفتگی در چهره‌اش پیدا شد.

مطالعه بیشتر بستن